هلن لباس های فیکا رو میپوشید نه چون خودش لباس نداشت؛ چون لباس های پسرا خوشگل تر از لباس های دخترونهٔ خودش بودن...
#مجموعه_آقای_ایکس
#موهای_نقره_ای
@mrxcollection
سورنا و دانیار هردو سونیا رو دوست داشتن ولی پشت سرش دست به یکی کردن و بچه اش رو دزدیدن!
#مجموعه_آقای_ایکس
#قلب_صورتی
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایده های کتاب هامون دقیقا همینطوری به ذهن مون میرسه🤣
#ماجراهای_منو_ویراستارم
@mrxcollection
آدرین همیشه وقتی کفش هاش رو میپوشید بند کفش های باراد و توفان رو هم به هم گره میزد...
دلیلش هم به خودش ربط داشت!
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه نمونه از چیزای بیخودی که آوین با کلی ذوق و شوق میخره:
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم #سکانس۳۷ بعد از اون حین کار کردن روی نسخه جدید خون طلایی با توجه به مرکزیت
#ماجراهای_منو_ویراستارم
#سکانس۳۸
یه روز دو نفری رفتیم مسافرت اونم با اتوبوس.
نصف شب هوا تاریک بود، همه خوابیده بودن.
ولی ما با همت هرچه تمام تر داشتیم روند میساختیم یه چادر انداخته بودیم روسرمون و تصور میکردیم چادر مانع پخش شدن صدا میشه
حالا دیگه چقدر موفق شدیم رو کسی نمیدونه
تازه داشتیم صدا مون رو هم ضبط میکردیم که حافظه ماهی فرسیا کار دستمون نده
خداروشکر کسی نمیشناختمون که آبروی رفته مون بیشتر از این بره...
حالا روندِ چی؟
قاتل هایی که داشتن همه رو میکشتند و برنامه میریختن چجوری یه نفر رو عذاب بدن!
آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم #سکانس۳۸ یه روز دو نفری رفتیم مسافرت اونم با اتوبوس. نصف شب هوا تاریک بود،
همونطور که در جریانید نوسینده ی اینا نیلوئه منتها با گوشی من🤣
همه میدونستن جسیکا همیشه وقتی چشم آلما و الکس رو دور میدید، توی آشپزخونه پشت صندلی قوز کرده تا وقتی حواس سرآشپز پرت شد،به غذا ناخنک بزنه!
#مجموعه_آقای_ایکس
#خون_طلایی
@mrxcollection
آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم #سکانس۳۸ یه روز دو نفری رفتیم مسافرت اونم با اتوبوس. نصف شب هوا تاریک بود،
#ماجراهای_منو_ویراستارم
#سکانس۳۹
این اتفاقا تو اتوبوس زیاد افتاده...
یه بار دیگه هم توی اتوبوس شهری نشسته بودیم، بعد از کلی پیاده روی کردن، خسته و داغون بودیم.
بعد میخواستیم مثلا زمان مون همینجوری الکی نگذره، گفتیم حرف بزنیم درباره کتاب، این بار هم اتفاقاً درباره#چشمان_رنگی بود
خلاصه همینجوری داشتیم باهم دعوا میکردیم که چه اتفاقی بیوفته، چه اتفاقی نه
یهو به خودمون اومدیم دیدیم مردم دارن یه جوری نگامون میکنند، خیره خیره...!
کلی خجالت کشیدم
آقای ایکس
#ماجراهای_منو_ویراستارم #سکانس۳۹ این اتفاقا تو اتوبوس زیاد افتاده... یه بار دیگه هم توی اتوبوس شهر
#ماجراهای_منو_ویراستارم
#سکانس۴۰
از اتوبوس که پیاده شدیم هنوز به هیچ جایی نرسیده بودیم پس خونه رفتن بی فایده بود...
نشستیم رو یکی از صندلی های پارک و دوباره شروع کردیم فکرا رو روهم ریختن
این دفعه دیگه چند تا پسر اومدن نشستن، صاف رو صندلی کناریمون!
حالا اینا هم چشم چرون هی سیخ سیخ نگاه ما میکردند!
تصمیم گرفتیم بلند شیم و بقیه رو توی راه ادامه بدیم، یادم نمیاد تا کجا پیش رفتیم ولی چون نسخه های اولیه بوده قطعا افتضاح بوده و فکر کنم هنوز که هنوزه باید کلی درباره مرگ و کشتن و قتل توی اتوبوس حرف بزنیم و آبروی نداشته خودمونو تو سطح شهر ببریم تا این کتاب یه سر رو سامونی ببینه😢🥲😅
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یه اتفاق غم انگیز میوفته ولی ما ازش واسه کتاب ایده میگیریم🤣
#ماجراهای_منو_ویراستارم
@mrxcollection