مهدی این بار از کوره در رفت و بی توجه به عابرین پیاده داد زد : دست از یاداوری مامان بردار اون مرده و هیچوقت دیگه برنمیگرده، پس خودت رو جمع و جور کن!
امید تند تند نفس میکشید اما انگار کسی هوا را قبل از اینکه به شش هایش برسد میدزدید، نفس کم اورده بود و گرمش بود ، دیدش تار شده بود، میدانست توی چشم هایش اشک جمع شده ،حالش از ان صورت خودخواهی که جلویش بود به هم میخورد
آب دهانش را قورت داد تا بغضش هم پایین برود، بعد بدون اینکه نگاهی به مهدی بکند، رویش را ان طرف کرد و با استینش اشک هایش را پاک کرد و به راه افتاد، دیگر حاضر نبود حتی یک دقیقه کنار مهدی باشد، همه ی دلتنگی ای که در شش ماهی که مهدی بی هیچ عذاب وجدانی انها را رها کرده بود ، برایش به وجود امده بود به یک آن، پودر شده بود و حالا امید، فقط میخواست هرجایی باشد، جز نزدیک برادر بزرگترش...
کیان به مهدی زنگ زد و گفت، خودش را به سرعت به خانه برساند، پرونده ای که برایشان رسیده بود را باید شش ساعته به سرانجام میرساندند و از همه مهمتر آنکه، با لندن و اسپانیا یک ساعت دیگر قرار داشتند
مهدی گفت: الان با امید میایم فقط، مکثی کرد و گفت: ممکنه یکم طول بکشه...
کیان تا خواست بگوید باشه ، آرش از آن پشت داد زد: اگه خودت رو به سرعت نذاری خونه، به مریم میگم ابله مرغون گرفتی و خجالت میکشی بیای جلوی دوربین
مهدی با لخند نصفه و نیمه ای تلفن را قطع کرد و در خیابان چشم گرداند
با دیدنش، ان هم وقتی که با وجود قهر کردن مصنوعی اش ، آنطرف خیابان لب جدول نشسته بود ،تا مهدی بهش برسد، نزدیکش شد و گفت: میدونی که ماکارانی هایی که من میپزم از همه بیشتر شییه دستپخت مامانه ؟
امید سرش را بالا گرفت و گفت: مگه نگفتی آرش ماکارانی پخته ؟
مهدی شانه بالا انداخت و گفت: درواقع منظورم این بود که اگه بخوای میتونم مجبورش کنم بپزه...
امید چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: میدونستم
مهدی گوشی اش را که آرش با زنگ زدن سوراخ کرده بود بالا اورد و به امید نشان داد و گفت : کیس جدید داریم
امید به اسم آرش که روی صفحه ی گوشی بالا و پایین میپرید نگاه کرد و تیکه پراند: کی کیس جدید نداری؟
مهدی گوشی اش را توی جیبش چپاند و زیر بازوی امید را گرفت تا از لب بلوار بلندش کند ، بعد مثل همیشه غر زد: مگه نمیدونی اینجا چقدر کثیفه...
امید که وارد خانه شد با دیدن مریم که روی صفحه ی مانیتور آرش بود، خندید و به انگلیسی، سلام و احوالپرسی کرد
مهدی و آرش با تعجب به خوش و بش های امید ، مریم و اندرسون خیره مانده بودند،
تا اینکه مهدی بالاخره گفتگوی جذاب اندرسون و امید درباره ی لاکپشتی که معلوم نبود، امید از کدام خراب شده ای به سرپرستی گرفته را، قطع کرد و امید را به گوشه ای کشید و گفت: تو تیم لندن رو از کجا میشناسی؟!
#حنظلهcore
#پارت۱۴
بچه ها به راشا سپرده بودن که برای دانشگاه بیدارشون کنه
وقتی سه تا از کلاس هارو خواب موندن،
فهمیدن بمب که هیچی، حتی راشا هم نتونسته اون سه تا رو بیدار کنه
#مجموعه_آقای_ایکس
#چشمان_رنگی
@mrxcollection
هایکان یه لیدر منطقی و عاقل بود، پس چرا الان داشت مثل دخترا، از ترس یه سوسک جیغ میکشید ؟!
#مجموعه_آقای_ایکس
#موهای_نقره_ای
@mrxcollection
چارلی با همه میتونست شوخی کنه
فقط هیچوقت طرف دو نفر نمی رفت؛ جاستین بداخلاق و مکس
+مکس چرا؟
چون همیشه اونقدر لوسه که با یه شوخی کوچیک ناراحت میشه...
_ولی جا گذاشتن مکس تو یه شهر غریب یه شوخی کوچیک نبود!
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
آسا همستر نیلا رو چون فکر میکرد یکی از توپ های رُزه انداخته بود سطل آشغالی...
و نیلا تا پنج ساعت بعد از اون ، داشت دنبال همسترش میگشت...
#مجموعه_آقای_ایکس
#ناخن_های_مشکی
@mrxcollection
سورنا زندگی خیلی ها رو گرفته بود، تا واسه خودش و آلما یه زندگی بسازه...
#مجموعه_آقای_ایکس
@mrxcollection
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من وقتی به نیلو میگم کتاب دیگه آماده اس...
نیلویی که دو خط میخونه و حالش بهم میخوره😔🤣
#ماجراهای_منو_ویراستارم
@mrxcollection
اگه وقتی رئیس داشت با اطمینان خاطر، کل اسناد محرمانه شرکت رو به اون میسپرد میدونست اون یه جاسوسه، اسناد رو به جای اون، به یه نظافتچی میداد...
نه صبر کن؛ نظافتچیشونم جاسوسه
نباید به هیچ کس اعتماد میکرد...
#مجموعه_آقای_ایکس
#قلب_صورتی
@mrxcollection
هلن وقتی تلاش گروه های دیگه رو واسه گرفتن تایید لیدرهاشون میدید، از اینکه یه هکره و مجبور نیست صبح تا شب توی رینگ جون بکنه به خودش افتخار میکرد...
#مجموعه_آقای_ایکس
#موهای_نقره_ای
@mrxcollection
هدایت شده از پَستو
ونگوگ میگفت:
«من در نقاشیهایم به دنبال چیزی هستم که قلب را آرام کند…»
پستو تصمیم گرفته یه تقدیمی متفاوت با حال و هوای آثار ونگوگ بذاره🎨✨
این پیام رو فور کن چنلت و تگت رو روی طاقچه بذار، منم فردا عصر بر اساس وایبی که بهم میدی یه عکس از نقاشی های ونگوگ رو تقدیمت میکنم:)
-عضو شدن توی پستو اجباری نیست و بعد تقدیمی میتونی لفت بدی گلی-
ظرفیت