همه از پیدا کردن خواهر هاشون خوشحال شده بودند حتی جاستین
جاسپر نگاهی خنده ی روی لب جاستین کرد تلاش کرد یادش بیاد قبلا هم اون خنده رو دیده؟
نه هیچ وقت
#مجموعه_آقای_ایکس
#انگشتان_خونین
@mrxcollection
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=269774.71933&btn=ارسال.نظر
کتاب سنگ کاغذ قیچی اثر آلیس فینی
ژانر کتاب: جنایی
به نظرم زیاد جالب نبود و پیچش داستانی اونقدر منو دنبال خودش نکشوند و تونستم بیشتر سوالایی که نویسنده توی ذهن خواننده میذاشت تا تهش جواب بده رو حدس بزنم
وسطای داستان گیج شدم اما وقتی بعد از تموم شدنش چند دقیقه به یه نقطه رو دیوار زل زدم و تو ذهنم دسته بندی کردم فهمیدم چی به چیه😂
داستان از اون قراره که یه زوج نویسنده و فیلمنامه نویس توی ازدواج ده ساله شون به مشکل خوردن و با مراجعه به روانشناس پیشنهاد میگیرن که برن سفر
وقتی میرن سفر میفهمند که انگار این سفر از پیش برنامه ریزی شده بوده و اومدن شون اینجا اتفاقی نیست
چیز جالبی که نویسنده خیلی خوب به نظرم تونسته بود بهش بپردازه بیماری عجیب شوهر داستان مون یعنی آدام هست که توی تشخیص چهره ی افراد ناتوانه و حتی همسرش رو هم نمیتونه تشخیص بده و اون رو با بوش و حالات بدنش میشناسه نه چهره ش!
علاوه بر اون مادرش جلوی چشماش کشته شده اما نتونسته چهره ی قاتل رو بشناسه و تشخیص بده...
#معرفی
@mrxcollection
دوست دارید هر ازگاهی معرفی کتاب داشته باشیم؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2594388
رابین دو فنجان قهوه ریخته و به من خیره است که در کنج اتاق نشسته ام و ظاهرا به یک نقطه زل زده ام
مدت زیادی است در سکوت گذرانده ایم و ایده اش یعنی بازگشت دوباره مان به یکدیگر اینطور که از این یک هفته پیدا بود، عملی نشده است اما هیچ کدام هنوز جرئت نکرده ایم این شکست مفتضح را به زبان بیاوریم شاید به خاطر همین است که دیگر برایش گل نخریدم و او هم دست از تشویق کردنم برداشت
نگاهم را به ساعت روی دیوار میدهم
عقربه هایش تکان میخورند
پلک های من هم همینطور
دست از زل زدن به دیوار میکشم و به صفحه ی لپ تاپم خیره میمانم
چیز جدیدی نوشته
و کارمان مثل همه ی این یک هفته ققط رد و بدل کردن ایده بوده است
او مینوشت و من هم مینوشتم او کتابش را من فیلنامه اش را
از لحاظ شغلی پیشرفت چشمگیری کرده بودیم و حالا دیگر نیاز نبود التماس نویسندگان را بکنم همسرم یا به ظاهر همسرم کنارم بود و مینوشت و من فیلم میکردم
اما هربار که انگشتانم روی کیبورد لپ تاپ مینشست آن صحنه در ذهنم تداعی میشد
آن صحنه ی لعنتی
آن لکه های خون
آن جسد
برای جنایی نویسی چون او سخت نبود برای من هم همینطور
هیچوقت روحیه ی لطیفی نداشتم اما چیزی که اتفاق افتاده بود را نمیتوانستیم انکار کنیم
صدای تق بلندی من را به خود آورد
برگشتم و به رابین خیره شدم
لیوان افتاده بود
شکسته بود
و قهوه ریخته بود
روی فرش لکه هایش پخش شده بود
من و رابین به آن منظره خیره مانده بودیم
هر دو میدانستیم به چه می اندیشیم
به آن زندگی ای که گرفتیم تا به خودمان زندگی ببخشیم
#معرفی
@mrxcollection
آقای ایکس
سلام گلم خود داستان ها هنوز کامل آماده نیستند ولی اینجا ما متن های کوچیکی درباره هر کتاب مینویسیم که
سلام عزیزم
خوشحال شدم که خوشت اومده
برای آشنایی بیشتر با مجموعه ی آقای ایکس پیام های سنجاق شده رو چک کنید✨
#پیام_شما
کتاب پنج بازمانده اثر هالی جکسون
کتاب جالبی بود البته ژانرش جناییه
داستان از اونجایی شروع میشه که ۶ تا نوجوون تصمیم میگرن به جای اینکه با هواپیما برن مسافرت با یه کاروان مسافرتی سفر کنن
وسطای راه که میرسن تو یه جاده گیر میوفتن و هرچهارتا چرخ ماشین پنچر میشه باک بنزین میترکه و همه ی بنزین ها خالی میشه علاوه بر اون هیچ کدومشون آنتن ندارن!
تا میان به خودشون بنجنبند میفهمن یه تک تیرانداز وجود داره که بهشون شلیک میکنه
اون تک تیرانداز فقط یه چیز میخواد
فاش شدن یه راز...
#معرفی
@mrxcollection
تاریخ قلمت بشکند اگر ننویسی به او دیکتاتور گفتند و موش صدایش زدند و او در اوج مظلومیتش در مکان مشخص و زمان مشخص روی زمین بود نه پنهان شده در زیرزمین و تونل های پی در پی
روی زمین بود پشت میز کارش با زبان روزه مشغول انجام وظایفش بود برای همان مردمی که نفرینش میکردند
تاریخ بشکند قلمت اگر ننویسی او را ترور کردند او را به شهادت رساندند او را به خاک و خون کشیدند چون صدای حنجره ی طفلان بی گناه زمین شده بود
زمین بسوز زمانه فریاد بزن که او را کشتند او را به خون کشیدند و هنوز هم بی مغز های کوته فکر نشسته اند و هلهله سر میدهند و فکر میکنند پیروز شده اند
کاش میشد توی صورت نحس تان فریاد بکشیم و بگوییم قلب ما را از سینه بیرون کشیده اند روی قطره خون های ریخته شده، نرقصید.