eitaa logo
آقای ایکس
182 دنبال‌کننده
47 عکس
47 ویدیو
0 فایل
معرفی مجموعه کتاب های "در دست چاپ" آقای ایکس کپی ممنوع 🚫 چرا جنی باید عاشق یه روانی بشه که اختلال دو شخصیتی داره؟ ناشناس مون https://eitaa.com/mrxcollection/1457 تقدیمی ها بعد از چند ساعت ، میره اینجا: https://eitaa.com/Tamrxcollection
مشاهده در ایتا
دانلود
کیان سری به نشانه ی ندانستن، تکان داد و گفت: من امید رو امروز، از توی ایستگاه اتوبوس سوار ماشین کردم، زنگ اخر مدرسه اش رو پیچونده بود... مهدی آهی کشید و چشم هایش را بهم فشرد، بعد زیر لب گفت:چه جوری قانع شد سوار بشه؟ کیان شانه بالا انداخت و گفت: من رو که از قبل میشناخت، یه چند شب رفتم دیدن پدرت که بهش از تو خبر بدم و ببینم اگه کاری از دستم برمیاد بکنم... مهدی لبخند کم جانی زد و با ضربه ی آرامی به بازوی کیان زد و گفت: ایشالا سایه ات بالای سر خانواده ات بمونه نفسی گرفت و گفت: نمیدونم چه جوری جبران کنم... کیان اخم کرد و گفت: این چه حرفیه مردِ حسابی توام مثل برادر خودم میمونی. مهدی با همان لبخند بی جانش به کیان که برایش بی آنکه بداند برادری میکرد، خیره ماند تا اینکه آرش با ضربه ی بلندی که به در کوبید، باعث شد شانه های مهدی بالا بپرد! مهدی که کم مانده بود سکته کند، در را باز کرد و گفت: چته وحشی؟ آرش گفت: هیچی فقط خواستم بگم که داداش دُردونه ات... مهدی عین ربات تکرار کرد: داداش دُردونه ام؟ آرش لبخند بزرگی به پهنای صورتش زد و گفت: رفت! مهدی و کیان همزمان گفتند: چی؟ آرش دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: تقصیر من نبود بخدا، یه دقیقه رفتم دستشویی... کیان مهدی را کنار زد و گفت: من این بچه رو سپردم به تو خیر سرم! مهدی لب هایش را بهم فشرد و گفت: یعنی چی که رفت ؟ چرا رفت؟ چیزی بهش گفتی؟ آرش حالت تدافعی گرفت: معلومه که نه! من فقط رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم صفحه ی لپ تاپت روی عکسی که خونه ی نیما گرفتیم بازه و جا تره و بچه نیست! مهدی لپ تاپش را از روی میز برداشت و با اخم، نگاهش را بین قیافه های خندان شان توی عکس گرداند و با فهمیدن ماجرا، لپ تاپ را تقریبا روی میز پرت کرد و به سرعت لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون زد. آرش خواست دنبالش برود که کیان جلویش را گرفت و گفت: یکم بهشون زمان بده. مهدی سوار موتورش شد و تا سرکوچه که رفت، امید را دید که با همان حالت دست به سینه و تکیه زده به صندلی، نشسته بود توی ایستگاه اتوبوس. مهدی بالای سرش ایستاد و گفت: هنوز دیوونه ی ایستگاه های اتوبوسی؟ امید سرش را بالا گرفت و با اخم به او گفت: برات مهمه؟! مهدی کمی به آن صورت خیره شد و متوجه شد، خیلی وقت است که داداش کوچیکه اش را، ندیده است و مهم تر از همه خیلی وقت است که صدای خندیدنش را، نشنیده است.‌‌‌.. بیخیال تیکه ای که انداخت شد و گفت: بابا چطوره؟ امید سرش را صاف کرد و به روبه رویش خیره شد و بازهم با همان لحن تند و تیزش گفت: اگه خیلی کنجکاو بودی ، میتونستی جواب تلفنت رو بدی...
سلام به همگی به دلیل پدیده ی ناگهانی و بد هنگامی به اسم میانترم، امشب هیچی واسه ارائه نداریم پ.ن: تازه نیلو ام قهر کرده در نتیجه کسی نیست هندل کنه ✨
مهدی نفس عمیقی کشید تا عصبانی نشود ، بعد کنارش روی صندلی نشست و گفت: نرسیدم، خیلی سرمون شلوغ بود این مدت، بعد هم یهو جنگ شد و کار ماهم چندبرابر شد... امید نیم نگاهی به او که به جلویش خیره بود کرد و با کنایه گفت: اره دیدم چقدر سرت شلوغه... مهدی سرش را کج کرد و نگاهش کرد تا توضیح بدهد امید بازهم دست به سینه شد و گفت: انقدر سرت شلوغه که نمیای تولدم، ولی وقت داری بری تولد یه بچه ی ناشناس، با یه سری ادم غریبه! مهدی اخم هایش در هم شد و گارد گرفت: اون یه بچه ی غریبه نبوده و نیست، اونام یه سری ادم نیستن! مکث کرد و گفت: نیما باباش توی همین جنگ شهید شد، میخواستیم اولین تولدی که دیگه پدرش پیشش نیست رو ، کنارش باشیم تا احساس تنهایی نکنه... امید با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: پس انقدر برات مهم بوده که پسرِ دوستت، توی تولدش تنها نباشه، اما مهم نبود که داداشت، اولین تولدیه که دیگه مامان نداره... مهدی چشم هایش را بهم فشرد، تا بغضش را قورت بدهد، بعد نفس عمیق کشید و خواست دستش را دور شانه ی امید بندازد، که امید از جایش بلند شد ، دستش را پس زد، و با اخم و چشم هایی که سرخ شده بود گفت : میخوام برم خونه... مهدی کمی نگاهش کرد و بعد، با صدایی که سعی میکرد گرفته به نظر نرسد ، گفت : ناهار آرش ماکارانی درست کرده، لبخند بی روحی زد و گفت: دستپختش حرف نداره! امید کمی به مهدی خیره ماند، بعد گفت : من دلم ماکارانی های مامان رو میخواد! مهدی که حرکت قفسه سینه اش تند شده بود ، دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت: عمدا این کار رو میکنی؟ امید با اخم هایش که دوباره در هم شده بود، بلند و حق به جانب گفت: چیکار؟
آقای ایکس
خدا ازت نگذره😔 #ماجراهای_منو_ویراستارم @mrxcollection
امشب نیلو همینجوری بهم خندید چون نصف متنی که نوشته بودم رو دستم خورد و پاک کردم...
مهدی این بار از کوره در رفت و بی توجه به عابرین پیاده داد زد : دست از یاداوری مامان بردار اون مرده و هیچوقت دیگه برنمیگرده، پس خودت رو جمع و جور کن! امید تند تند نفس میکشید اما انگار کسی هوا را قبل از اینکه به شش هایش برسد میدزدید، نفس کم اورده بود و گرمش بود ، دیدش تار شده بود، میدانست توی چشم هایش اشک جمع شده ،حالش از ان صورت خودخواهی که جلویش بود به هم میخورد آب دهانش را قورت داد تا بغضش هم پایین برود، بعد بدون اینکه نگاهی به مهدی بکند، رویش را ان طرف کرد و با استینش اشک هایش را پاک کرد و به راه افتاد، دیگر حاضر نبود حتی یک دقیقه کنار مهدی باشد، همه ی دلتنگی ای که در شش ماهی که مهدی بی هیچ عذاب وجدانی انها را رها کرده بود ، برایش به وجود امده بود به یک آن، پودر شده بود و حالا امید، فقط میخواست هرجایی باشد، جز نزدیک برادر بزرگترش... کیان به مهدی زنگ زد و گفت، خودش را به سرعت به خانه برساند، پرونده ای که برایشان رسیده بود را باید شش ساعته به سرانجام میرساندند و از همه مهمتر آنکه، با لندن و اسپانیا یک ساعت دیگر قرار داشتند مهدی گفت: الان با امید میایم فقط، مکثی کرد و گفت: ممکنه یکم طول بکشه... کیان تا خواست بگوید باشه ، آرش از آن پشت داد زد: اگه خودت رو به سرعت نذاری خونه، به مریم میگم ابله مرغون گرفتی و خجالت میکشی بیای جلوی دوربین مهدی با لخند نصفه و نیمه ای تلفن را قطع کرد و در خیابان چشم گرداند با دیدنش، ان هم وقتی که با وجود قهر کردن مصنوعی اش ، آنطرف خیابان لب جدول نشسته بود ،تا مهدی بهش برسد، نزدیکش شد و گفت: میدونی که ماکارانی هایی که من میپزم از همه بیشتر شییه دستپخت مامانه ؟ امید سرش را بالا گرفت و گفت: مگه نگفتی آرش ماکارانی پخته ؟ مهدی شانه بالا انداخت و گفت: درواقع منظورم این بود که اگه بخوای میتونم مجبورش کنم بپزه... امید چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت: میدونستم مهدی گوشی اش را که آرش با زنگ زدن سوراخ کرده بود بالا اورد و به امید نشان داد و گفت : کیس جدید داریم امید به اسم آرش که روی صفحه ی گوشی بالا و پایین می‌پرید نگاه کرد و تیکه پراند: کی کیس جدید نداری؟ مهدی گوشی اش را توی جیبش چپاند و زیر بازوی امید را گرفت تا از لب بلوار بلندش کند ، بعد مثل همیشه غر زد: مگه نمیدونی اینجا چقدر کثیفه... امید که وارد خانه شد با دیدن مریم که روی صفحه ی مانیتور آرش بود، خندید و به انگلیسی، سلام و احوالپرسی کرد مهدی و آرش با تعجب به خوش و بش های امید ، مریم و اندرسون خیره مانده بودند، تا اینکه مهدی بالاخره گفتگوی جذاب اندرسون و امید درباره ی لاک‌پشتی که معلوم نبود، امید از کدام خراب شده ای به سرپرستی گرفته را، قطع کرد و امید را به گوشه ای کشید و گفت: تو تیم لندن رو از کجا میشناسی؟!
بچه ها به راشا سپرده بودن که برای دانشگاه بیدارشون کنه وقتی سه تا از کلاس هارو خواب موندن، فهمیدن بمب که هیچی، حتی راشا هم نتونسته اون سه تا رو بیدار کنه @mrxcollection
هایکان یه لیدر منطقی و عاقل بود، پس چرا الان داشت مثل دخترا، از ترس یه سوسک جیغ میکشید ؟! @mrxcollection
چارلی با همه می‌تونست شوخی کنه فقط هیچوقت طرف دو نفر نمی رفت؛ جاستین بداخلاق و مکس +مکس چرا؟ چون همیشه اونقدر لوسه که با یه شوخی کوچیک ناراحت میشه... _ولی جا گذاشتن مکس تو یه شهر غریب یه شوخی کوچیک نبود! @mrxcollection
آسا همستر نیلا رو چون فکر میکرد یکی از توپ های رُزه انداخته بود سطل آشغالی... و نیلا تا پنج ساعت بعد از اون ، داشت دنبال همسترش میگشت... @mrxcollection
سورنا زندگی خیلی ها رو گرفته بود، تا واسه خودش و آلما یه زندگی بسازه... @mrxcollection