🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه
🔶 #رستوران
یک بار باهم به سفر مشهد رفتیم . سر راهمان فقیری آمد وگفت که چند روز است غذایی نخورده. من باور نکردم و به صالح گفتم: مطمئن باش دروغ می گوید . اینها برای خودشان باند وگروه وتشکیلات دارند و بساطشان همیشه به راه است.
گفت : باشد پولی به او نمیدهم ، مبادا در بیراهه خرج کند . اما گرسنگی اش را که نمیتوانم نادیده بگیرم .
فقیر را با خودش به رستوران برد وپرسید: چه غذایی دوست داری؟ غذا را به سفارش او خرید وجلویش گذاشت . ماست و نوشابه برایش گرفت . خیالش که راحت شد با هم به سمت حرم به راه افتادیم . بعد ها متوجه شدم که چند نفر دیگر از دوستان و آشنایان عبد الصالح نیز شبیه این اتفاق را نقل میکنند.
👉 @mtnsr2
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
✋سلام به همگی...
💠قسمتی دیگر از کتاب خاکهای گرم کوشک
🍁شهید عبد الحسین برونسی
👈با عنوان تنها مسجد آبادی
👉 @mtnsr2
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
💢تنها مسجد آبادی
سالها پیش، آن وقتها هنوز شانزده، هفده سال بیشتر نداشتم. یک روز تو زمینهای کشاورزی سخت مشغول کار بودم. من داشتم به راه خودم می رفتم. درباره ی خلوص، و نیت پاك او، چیزهای زیای شنیده بودم
🍃و البته از این اخلاص و پاکی، چیزهای زیادی هم دیده بودم؛ مثلاً نمازش را تو مسجد آبادی می خواند، با وجود اینکه نه پیشنمازی داشتیم ونه نماز جماعتی؛ بارها خودم او را در مسجد می دیدم که تک و تنها نماز می خواند و
حتی یادم می آید گاهی که مخفیانه نگاهش می کردم، بی اختیار از شور و حال او گریه ام می گرفت
می دانستم اهل آبادی هم خیلی دوستش دارند. مثلاً وقتی از سربازی برگشت، استقبال گرمی ازش کردند. یا روز ازدواجش، همه سنگ تمام گذاشته بودند.
🍃اینها را خبر داشتم، ولی تا حالا از نزدیک پیش نیامده بود باهاش حرف بزنم. عجیب هم دوست داشتم همچین فرصتی دست بدهد. شاید برای همین بود که آن روز وقتی صدام زد، کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم!
✋برام دست بلند کرد و با اشاره گفت: بیا
نفهمیدم چطور خودم را رساندم به اش. سلام کرد. جوابش را با دستپاچگی دادم. بیلش را گذاشت کنار.انگار وقت استراحتش بود. همان جا با هم نشستیم. هزار جور سؤال تو ذهنم درست شده بود. با خودم می گفتم: معلوم نیست چکارم داره؟
🍃بالأخره شروع کرد به حرف زدن، چه حرفهایی!
از دین و پایبندی به دین گفت، و از مبارزه و از انقلابی بودن حرف زد تا رسید به نصیحت من.با آن سن جوانی اش، مثل یک پدر مهربان و دلسوز می گفت که مواظب چه چیزهایی باید باشم، چه کارهایی را باید انجام بدهم و چه
کارهایی را، حتی دور و برش هم نروم
آن قدر با حال و صفا حرف می زد که اصلاً گذشت زمان را حس نمی کردم. وقتی حرفهایش تمام شد و به خودم آمدم، تازه فهمیدم یکی، دو ساعت است که آنجا نشسته ام.
🍃صحبتش که تمام شد، دوباره بیلش را برداشت و شروع کرد به کار.
دوست داشتم بیشتر از اینها پیشش بمانم، فکر این که مزاحم باشم، نگذاشت. ازش خداحافظی کردم و رفتم، در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتر از قبل شده بود.
👉 @mtnsr2
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
8805283_934.mp3
زمان:
حجم:
7M
🍃روضه امام حسن علیه السلام
🍃بنی فاطمه
👉 @mtnsr2
هدایت شده از مهدویت تا نابودی اسرائیل
⭕️ #قرار_عاشقی
🔷 #شهدارایادکنیدباذکرصلوات
🌷 #شهیدابراهیم_هادی
🌷 #شهیدعبدالصالح_زارع
🌷الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم🌷
👉 @mtnsr2
✨اَعوذُ باللّهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم✨
🌷إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا
🌷جز آن دسته از مردان و زنان و کودکانى که براستى تحت فشار قرار گرفته اند. نه توان چاره جویى دارند، و نه راهى (براى نجات از آن محیط آلوده) مى یابند.
(نساء/۹۸)
👉 @mtnsr2
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
💠سخن شیطان با خدا
🌀پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
🍃 وقتی که شیطان طرد و رانده شد و از آسمان به زمین فرستاده شد، به خدا عرض کرد: خدایا مرا به زمین فرستادی، مرا از خود راندی، پس
🍂خانه ای برای من قرار بده.
🍃خداوند فرمود: حمام خانه ات باشد.
🍂گفت: محلی برای نشستن من قرار بده.
🍃فرمود بازارها و سر گذرها و چهار راهها.
🍂گفت: غذایی برایم قرار بده.
🍃فرمود: آنچه اسم خدا بر آن برده نشده.
🍂گفت: نوشیدنی برایم قرار بده.
🍃فرمود: هر مایعی که مست کننده باشد.
🍂گفت: موذنی برایم قرار بده.
🍃فرمود: آلات موسیقی.
🍂گفت: چه بخوانم؟
🍃فرمود: شعر.
🍂گفت: کتابی برایم قرار بده.
🍃فرمود: شر و عداوت.
🍂گفت: سخنم چه باشد؟
🍃فرمود: دروغ.
🍂گفت: وسیله ای برایم مقرر کن.
🍃فرمود: زنان
👉 @mtnsr2
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
d621c23817cd759c5f781b9bc8d685ab096c473f.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
💠شما معشوق خدا هستی!
🔸سیر و سلوک هم نمیخواد! باورت میشه؟!
🌱استاد پناهیان
👉 @mtnsr2