eitaa logo
مهدویت تا نابودی اسرائیل
1.7هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
3.5هزار ویدیو
66 فایل
🌷اسرائیل ۲۵ سال آینده را نخواهد دید 🍃امام خامنه ای(حفظه الله) نظرات و پیشنهادات @Mtnsrx لینک کانال مهدویت تا نابودی اسرائیل در ایتا http://eitaa.com/joinchat/1682636800Cc212ba55ee
مشاهده در ایتا
دانلود
⭕️ 🔶 از مؤسسه اسلام اصيل با هادی آشنا شدم. بعد از مدتی از مؤسسه بيرون آمد و بيشتر مشغول درس بود. ما در ايام محرم در مسجد هندی نجف همديگر را ميديديم. بعد از مدتی بحران داعش پيش آمد. هادی را بيشتر از قبل ميديدم. من در جريان نمايشگاه فرهنگی با او همکاری داشتم. يک روز ميخواستم به منطقه عملياتی بروم که هادی را ديدم. او اصرار داشت با من بيايد. همان روز هماهنگ کردم و با هادی حرکت کرديم. او خيلی آماده و خوشحال بود. انگار گمشده اش را پيدا کرده. در آنجا روی يک کاغذ نوشته بود: عاشق مبارزه باصهيونيستها هستم. من هم از او عکس گرفتم و او برای دوستانش فرستاد. بعد از چند روز راهی شهر شيعه نشين بلد شديم. اين شهر محاصره شده بود و تنها يک راه مواصلاتی داشت. اين مسير تحت اشراف تکتيراندازهای داعش بود. هر کسی نميتوانست به راحتي وارد شهر بلد شود. صبح به نيروهای خط مقدم ملحق شديم. هادی با اينکه به عنوان تصويربردار آمده بود، اما يک سلاح در دست گرفت و مشغول شد. چند تصوير معروف را آنجا از هادی گرفتيم. همانجا ديدم که هادی پيشاني بندهای زيبای يا زهرا سلام الله علیه را بين رزمندگان پخش ميکند. آن روز در تقسيم غذا بين رزمندگان کمک کرد. خيلی خوشحال و سر حال بود. ميگفت: جبهه اينجا حال و هوای دفاع مقدس ما را دارد. اين بچه ها مثل بسيجيهای خود ما هستند. هادی مدتی در منطقه عمليات بلد حضور داشت. در چند مورد پيشروی و حمله رزمندگان حضور داشت و خاطرات خوبی را از خودش به يادگار گذاشت. در آن ايام هميشه دوربين در دست داشت و مشغول فيلمبرداری و عکاسی بود. يک روز من را ديد و گفت: آنجا را ببين. يک دکل مخابراتی هست که پرچم داعش بالای آن نصب شده. بيا برويم و پرچم را پايين بکشيم. گفتم شايد تله باشد. آنها منتظرند ببينند چه کسی به اين پرچم نزديک ميشود تا او را بزنند. در ثانی شما تجربه بالا رفتن از دکل داری؟ اين دکل خيلی بلند است. ممکن است آن بالل سرگيجه بگيری. خلاصه راضی شد که اين کار را انجام ندهد. عمليات بلد تمام شد و اين شهر آزاد شد. هادی تقاضای اعزام به سامرا داشت. رفتم و کار اعزام او را انجام دادم. با او راهی منطقه سامرا شده و به زيارت رفتيم. سه روز بعد با هم به يک منطقه درگيری رفتيم. منطقه تحت سيطره داعش بود. من و برخی رزمندگان، خيلی سرمان را پايين گرفته بوديم. واقعاً ميترسيديم. هادي شجاعانه جلو ميرفت و فرياد ميزد: التخاف، التخاف ماکوشيئ ... نترس، نترس چيزی نيست. ما آنقدر جلو رفتيم که به دشت باز رسيديم. از صبح تا عصر در آنجا محاصره شديم. خيلی ترس داشت. نميدانستيم چه کنيم اما هادی خيلی شاد بود! به همه روحيه ميداد. عصر بود که راه باز شد و برگشتيم. از آنجا با هم راهی بغداد شديم. بعد هم نجف رفتيم و چند روز بعد هادی به تنهايی راهی سامرا شد. ما از طريق شبکه های اجتماعي با هم در ارتباط بوديم. يک شب وقتی با هادی صحبت ميکردم گفت: اينجا اوضاع ما بحراني است! من امروز در يک قدمی شهادت بودم. او ادامه داد: يک انتحاری پشت سر ما در ميان نيروها منفجر شد. من بالای پشت بام خانه بودم که بلافاصله يک انتحاری ديگر در حياط خانه خودش را منفجر کرد و...چند روز بعد هادی به نجف برگشت. زياد در شهر نماند و به منطقه مقداديه رفت. از آنجا هم راهی سامرا شد. دو تن از دوستانم با او رفتند. دوستان من چند روز بعد برگشتند. با هادی تماس گرفتم و گفتم: کي برميگردی؟ گفت: انشاءالله مصلحت ما شهادت است!من هم گفتم اين هفته پيش شما می آيم تا با هم فيلم و عکس بگيريم. اما چند روز بعد روز دوشنبه بود که از دوستان شنيدم که هادی شهيد شده😔. 👉 @mtnsr2