خدانکنه یک لحظه حواسم پرت شه و بیشتر از پنج ثانیه به یه نقطه خیره شم. بعدش دیگه تمام افکار و تمام غم ها و اتفاقات همزمان هجوم میارن و با قدرت غرقم میکنن. بعدش دیگه حتی اگه خودمم بخوام نمیتونم از اون نقطه چشم بردارم.
کاش میشد شبی بدون اینکه کسی را خبردار کنم به سمت مقصدی که نمیدانم کجاست راهی شوم و خودم را از خواستنها و نشدنهایی که در مغزم انبوه شدهاند رها سازم. میخواهم به اندازهی چند سال راه بروم و در همان هیاهو که کسی حواسش نیست، خودم را در کنار خیابانی رها کنم و بمیرم.