کاش میشد شبی بدون اینکه کسی را خبردار کنم به سمت مقصدی که نمیدانم کجاست راهی شوم و خودم را از خواستنها و نشدنهایی که در مغزم انبوه شدهاند رها سازم. میخواهم به اندازهی چند سال راه بروم و در همان هیاهو که کسی حواسش نیست، خودم را در کنار خیابانی رها کنم و بمیرم.
تو نبودی و به پاهای خدا افتادم
دست بی رحم ترین ثانیه ها افتادم
تو نبودی و تبِ فاصله ها پیرم کرد
عاشقِ شعر شدم، شعر زمینگیرم کرد
مثنوي كردمت و شكر به جا آوردم
توي هر بيت فقط اسم تورا آوردم
آرزو كردمت و بغض نوشتم حالا
پاي تو آب شده خشت به خشتم، حالا
قدِ یک خاطره گهگاه کنارم بِنِشین
نه عزیزم! خبری نیست، از آن دور ببین
گریه ی مرد غریب َست، ولی حادثه نیست
غرق رویای خودش بود، غریبانه گریست..