هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
𝓕𝓸𝓻 𝓓𝓮𝓪𝓻 𝐦𝐲 𝐜𝐨𝐦𝐞𝐭 : 💌
* صحنه: فضا کمی شلوغ و پر رفتوآمده، اما بین نگاهها یک مکثِ طولانی شکل میگیره.
+ نرگس.. باورم نمیشه که خودتی.
- خوبی؟… یعنی… این مدت کجا بودی؟
+ خوبم… ولی “بودنم” همونجوری که باید نبود. میخواستم بعداً توضیح بدم، اما امروز… اتفاقی دیدمت.
- من این اواخر سردرگم شدم. نمیدونم چی رو باید باور کنم. نمیدونم تصمیمها رو… از روی چی گرفتم.
+ حق داری. (* با مکثی سنگین، انگار سرزنش خودش را میپذیرد) نبودنِ من، باید یک جایی سؤال ساخته باشه.
- خب… زندگیه دیگه.
تو برگشتی؟
+ اگه منظورت اینه که میخوام نقشِ “برگشتِ یکباره” بازی کنم… نه. نمیخوام وانمود کنم با دیدنِ تو، همهچیز درست میشه.
فقط میخوام صادق باشم. مدتی که نبودم، فکر میکردم دارم کاری میکنم که کمتر آسیب ببینی. اما حالا میفهمم… بدترش کردم.
من باید راهی پیدا میکردم که تو توی مه نمونه.
- ( * با خنده تلخ) آره… “مه” بود.
نه اینکه چیزی نباشه… فقط همهچیزش بیمعنا میشد.
- میخوای چی کار کنی؟
میخوای دوباره همون مسیر رو بسازی؟ یا فقط دیدیم و رد شدیم؟
+ میخوام اول، حرف درست رو بزنم.
بعد… اگر تو خواستی، قدمهای کوچیک و واقعی برداریم.
نه قولِ بزرگ که آخرش همون مه تکرار بشه.
اگر یه روز حس کردید دارید درگیر عشق یک طرفه میشید یه رنده بردارید انقد بکشید رو خودتون تا تموم شید.
قطعا درد و عذاب کمتری خواهد داشت.
این چه چیز مسخرهایه که آدمای مورد علاقمو باید دیر ب دیر ببینم؟:))) ( نجمه، راز، جناب خ )