برگردم به خودم.. اون خودی که توی گودال عمیق افکارش غرق فکر بود
کتابها دورش و صدای قطرهٔآب محاصرش کرده بود..
گاهی سر خودش داد میزد گاهی جیغ گاهی هم مثل آدم نصیحت میکرد..
نه نه بابونه ها
من صراط رو فراموش نکردم
فقط این مدت حس میکردم ذهنم اونطور که باید آمادگی روبه رو شدن با حقیقت و از همه مهمتر درک اون رو نداشت..
همین ترس میگفت باید بگذره تا برم سراغ خوندن دوباره..
چای و ایوون
با اجازه شما غنچه ها هدیه های ناقابلتون رفت اینجا https://eitaa.com/yourcookies که اینجا خلوت شه ممن
*مهمونهایتازه رسیده،
دیر نرسیدید و کلوچه هاتون اونجا منتظرتونه:)
با عرض معذرت این پیام (و البته پیام های دیگه) رو دیر دیدم.. آره چرا که نه! غنچه های جدید نگران نباشن فقط اینجا https://eitaa.com/yourcookies رو چک کنید چون توی خود کانال نمیذارم.. پروردگار نگهدارتون:)