هدایت شده از پیراهنِ چهارخونهٔ سبز .
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هیچوقت نمیتونی تصور کنی من چه چیزهایی رو میتونم با نگاه کردن به چند ورق ، ببینم :)))
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
__
باران می آمد..
سرد بود..
چترش را روی سرش گرفته بود و قدم میزد.اما نگاهش روی برگ های نارنجی خرد شده ی زمین قفل شده بود.
نمیدانست کجا میرود و چه مقصدی دارد ، اما میدانست که بالاخره به جایی میرسد..
پس از دقایق طولانی ، احساس گردن درد گرفت و سرش را بالا آورد ، دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت "آخ.."
چشمش به مردی افتاد که کمی جلوتر از او ، قدم میزد. باورش نمیشد ، مرگ میشود؟
با عجله جلو رفت کمی عقب تر از مرد ایستاد و با او همراه شد...
شکش کم کم و کم کم به یقین تبدیل میشد.
حالا دیگر لبخند بر روی لبانش خانه کرده بود..
به سرعت جلوی مرد پرید. مرد که ترسیده بود سرش را بالا آورد و از چیزی که پیش رویش رخ داده بود تعجب کرد. بعد با دقت به او نگاه کرد ، ابروهایش ناخودآگاه بالا رفتند!
چتر از دستش رها شد و روی زمین افتاد..
همانطور که داد میزد " جوزفین عزیزم.."
جلو دوید و دختر را در آغوش گرفت..(((:
#خود_نوشته
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
باران می آمد.. سرد بود.. چترش را روی سرش گرفته بود و قدم میزد.اما نگاهش روی برگ های نارنجی خرد شده ی
اوکی ولی این یکیو خودم خیلی ازش خوشم اومد..
حالا ی سوال ، بنظرتون اون مَرده با جوزفین چه نسبتی داشت؟
پ.ن: میدونم سوالم چرته ولی دوست دارم تصور شماعم ازین سناریو هایی ک میسازم بدونم😁
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اوکی ولی این یکیو خودم خیلی ازش خوشم اومد.. حالا ی سوال ، بنظرتون اون مَرده با جوزفین چه نسبتی داشت؟
وای وای وای واقعا ممنون ک نظر دادی خیلی برام ارزشمنده((((:
ولی متاسفانه حدست اشتباهه😔
خب چون کسی نظر نداد خودم میگم.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
وای وای وای واقعا ممنون ک نظر دادی خیلی برام ارزشمنده((((: ولی متاسفانه حدست اشتباهه😔 خب چون کسی نظر
اینا همینطوری یهویی ب ذهنم رسید..
خب جوزفین و این مرده ک مثلا اسمش برایانه ، خونه هاشون به هم نزدیک بوده و وقتی همو میبینن عاشق همدیگه میشن ، اونا برای همدیگه نامه مینوشتن و جاهای مختلف مخفی میکردن که کسی نفهمه. از اونجایی که مادر جوزفین تو بچگیش مرده بوده و پدرش مشکل اعصاب و روان داشته ، جوزفین ترجیح داده که این موضوعو به پدرش نگه..
بعد از یه مدت کوتاه ولی واقعا احساسی برای این دوتا ، پدر جوزفین تصمیم میگیره که خونه شون رو جا به جا کنه و به یه جای بهتر ببره چون اونا فقط یه اتاق داشتن و این اذیت کننده بوده ، و با تلاش های زیاد جوزفین هم راضی نمیشه و خلاصه جا به جا میشن. ولی جوزفین آدرسو گم کرده بوده و نمیتونسته به برایان بگه که کجا میرن..
خلاصه قرار میشه برایان دنبال اونا بیاد و بفهمه که خونشون کجاس ، اما مخفیانه.
ولی وسط راه توی یکی از کوچه ها ، میبینه که یه مرد عجیب داره دنبال یه بچه میدوعه و سعی داره با شلنگ اونو میزنه ، اول توجهی نمیکنه اما میبینه بچه خیلی داره اذیت میشه و اون مرده هم ول کن نیست. سریع میره طرفشون و بچه رو از چنگ مرد در میاره اما وقتی برمیگرده دیگه دیر شده و اونا رو گم کرده..فاصله خونه هاشون خیلی زیاد بوده و پدر جوزفین نمیخواسته که جوزفین تنهایی بیرون بره..
شرایط باهاشون یار نبوده و اتفاقات عجیبی میوفته ، خلاصه اونا همو گم میکنن ، یکسال میگذره و جفتشون سال سختی رو میگذرونن.
تا اینکه چند روز بعد از کریسمس این اتفاق میوفته و جوزفین توی خیابونی که بعد از خرید از بازار ازش برگشته بوده برایانو میبینه و..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ولی چه زود تاسوعا شد..💔
اوکی..من فقط زورم میاد ک نمیتونم برم مراسم//: