eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
225 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
511 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از پیراهنِ چهارخونهٔ سبز .
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هیچوقت نمیتونی تصور کنی من چه چیزهایی رو میتونم با نگاه کردن به چند ورق ، ببینم :)))
ولی هیچی مث خوشحال کردن بقیه حس خوب به آدم نمیده..(:
این اوضاع الان ماعه😂😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
__
باران می آمد.. سرد بود.. چترش را روی سرش گرفته بود و قدم میزد.اما نگاهش روی برگ های نارنجی خرد شده ی زمین قفل شده بود. نمیدانست کجا میرود و چه مقصدی دارد ، اما میدانست که بالاخره به جایی میرسد.. پس از دقایق طولانی ، احساس گردن درد گرفت و سرش را بالا آورد ، دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت "آخ.." چشمش به مردی افتاد که کمی جلوتر از او ، قدم میزد. باورش نمیشد ، مرگ میشود؟ با عجله جلو رفت کمی عقب تر از مرد ایستاد و با او همراه شد... شکش کم کم و کم کم به یقین تبدیل میشد. حالا دیگر لبخند بر روی لبانش خانه کرده بود.. به سرعت جلوی مرد پرید. مرد که ترسیده بود سرش را بالا آورد و از چیزی که پیش رویش رخ داده بود تعجب کرد. بعد با دقت به او نگاه کرد ، ابروهایش ناخودآگاه بالا رفتند! چتر از دستش رها شد و روی زمین افتاد.. همانطور که داد میزد " جوزفین عزیزم.." جلو دوید و دختر را در آغوش گرفت..(((:
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
باران می آمد.. سرد بود.. چترش را روی سرش گرفته بود و قدم میزد.اما نگاهش روی برگ های نارنجی خرد شده ی
اوکی ولی این یکیو خودم خیلی ازش خوشم اومد.. حالا ی سوال ، بنظرتون اون مَرده با جوزفین چه نسبتی داشت؟ پ.ن: میدونم سوالم چرته ولی دوست دارم تصور شماعم ازین سناریو هایی ک میسازم بدونم😁
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اوکی ولی این یکیو خودم خیلی ازش خوشم اومد.. حالا ی سوال ، بنظرتون اون مَرده با جوزفین چه نسبتی داشت؟
وای وای وای واقعا ممنون ک نظر دادی خیلی برام ارزشمنده((((: ولی متاسفانه حدست اشتباهه😔 خب چون کسی نظر نداد خودم میگم.
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
وای وای وای واقعا ممنون ک نظر دادی خیلی برام ارزشمنده((((: ولی متاسفانه حدست اشتباهه😔 خب چون کسی نظر
اینا همینطوری یهویی ب ذهنم رسید.. خب جوزفین و این مرده ک مثلا اسمش برایانه ، خونه هاشون به هم نزدیک بوده و وقتی همو میبینن عاشق همدیگه میشن ، اونا برای همدیگه نامه مینوشتن و جاهای مختلف مخفی میکردن که کسی نفهمه. از اونجایی که مادر جوزفین تو بچگیش مرده بوده و پدرش مشکل اعصاب و روان داشته ، جوزفین ترجیح داده که این موضوعو به پدرش نگه.. بعد از یه مدت کوتاه ولی واقعا احساسی برای این دوتا ، پدر جوزفین تصمیم میگیره که خونه شون رو جا به جا کنه و به یه جای بهتر ببره چون اونا فقط یه اتاق داشتن و این اذیت کننده بوده ، و با تلاش های زیاد جوزفین هم راضی نمیشه و خلاصه جا به جا میشن. ولی جوزفین آدرسو گم کرده بوده و نمیتونسته به برایان بگه که کجا میرن.. خلاصه قرار میشه برایان دنبال اونا بیاد و بفهمه که خونشون کجاس ، اما مخفیانه. ولی وسط راه توی یکی از کوچه ها ، میبینه که یه مرد عجیب داره دنبال یه بچه میدوعه و سعی داره با شلنگ اونو میزنه ، اول توجهی نمیکنه اما میبینه بچه خیلی داره اذیت میشه و اون مرده هم ول کن نیست. سریع میره طرفشون و بچه رو از چنگ مرد در میاره اما وقتی برمیگرده دیگه دیر شده و اونا رو گم کرده..فاصله خونه هاشون خیلی زیاد بوده و پدر جوزفین نمیخواسته که جوزفین تنهایی بیرون بره.. شرایط باهاشون یار نبوده و اتفاقات عجیبی میوفته ، خلاصه اونا همو گم میکنن ، یکسال میگذره و جفتشون سال سختی رو میگذرونن. تا اینکه چند روز بعد از کریسمس این اتفاق میوفته و جوزفین توی خیابونی که بعد از خرید از بازار ازش برگشته بوده برایانو میبینه و..
ولی چه زود تاسوعا شد..💔