_ادرینا نگو که طرفدار اینتری که اصلا نمیشه( اینجانب از دیشب یکم با اینتر و عوامل مربوطه مشکل دارم)
+والا من نه طرفدار اینترم نه بارسا نه هرچی.
دیشبم بازی داغ بود یه بخشش رو نگاه کردم بعدم صداها رو از تلویزیون پذیرایی از توی اتاقم دنبال کردم تهشم فهمیدم اینتر برد بعد کلی کشش. ولی خب بهرحال یخورده بخاطر طارمی گرایشم طرف اینتر بود اما نه اینکه طرفدار اینتر باشم یا بارسا یا هیچی، بازیا رو گاها عشقی دنبال میکنم اما طرفدار تیمی نیستم.
_البته محض شوخی میگم ولی در کل به عنوان یه بارسایی ناراحت شدم و خب آدم فوتبالی هم نبودم و کاملا اتفاقی از بارسا خوشم آمد و طرفدارش شدم آره خلاصه
+آخ آخ یهویی گریبانتو گرفته😔😔😂
نه بابا اشکالی نداره.
میگم که واقعیتش من فقط دنبال میکنم طرفدار تیمی نیستم.
او هنگامی که تخم درختش را درون زمین سرد میگذاشت و خاک سردتر را روی آن میریخت، با هر نگاه کوچک جرعهای آب به نهال تشنهاش میخوراند و روز به روز بزرگ شدن درخت درون وجودش را به نظاره مینشست نمیدانست که ای کاش همان موقع دانه را نمیکاشت، ای کاش همانجا آن را در نطفه خفه میکرد، ای کاش از همان ابتدا دانه را برنمیداشت.
کسی از کجا میدانست چه کسی قرار است میوههای شیرین درخت عشقش را بچیند و روی همان زمین سرد با ولع بخورد، کسی چه میدانست بعد ها چه کسی میخواست ثمرههای شیره وجودش را دانه دانه بردارد بی آنکه درخت بخواهد. کسی چه میدانست چگونه قرار است ثمرات جان درخت روی زمین بریزند و درخت فقط گرگ های حریصی را که به سرعت و طمع میوههایش را از روی زمین برمیدارند گویی درّ گرانبها و کمیابی را صید میکنند و درخت دستی نداشته باشد که ثمرات شیرینش را از پیش دست گرگان حریص پیش بکشد و مادرانه آنها را در آغوش بگیرد، و گرگان میوهها را جایی ببرند که دستانِ نداشتهی درخت که هیچ، حتی باد هم برگهایش را به آن نرساند..
کسی چه میدانست که صاحب درخت کجاست و چگونه میان تاریکی زمین میشکند و چگونه حسرت میخورد که ایکاش تخم نازنین احساسش را روی زمین تاریک مردمان طمعکار و خونخوار نمیکاشت و یا ایکاش دستش به میوههای درختش میرسید.
کسی چه میدانست که چه کسی عامل کاشت درخت بوده و حالا کجاست که دست صاحب درخت را بگیرد و میوههایش را از دسترس گرگان طماع خارج کند؟؟
ای کاش از همان ابتدا دانه را نکاشته بود..
#خود_نوشته
ایده این نوشته ها کاملا ناگهانی بدون هیچ پیشزمینهای به ذهن من میان.
و قطعا دوباره اون بحثهای مسخرهای که هر حرف و متن من باهاش به من و زندگیم و احساساتم ربط داده بشه رو برنمیتابم.
بنظرتون چه چیزی باعث میل انسان به غم میشه؟؟
آدما فیلمای غمناک رو، داستانهای غمگین، آدمای دردمند و همه اینا رو بیشتر دنبال میکنن..
انگار نیاز دارن که توی زندگیشون هرروز و هرروز بیشتر ترحم بورزن اما نمیدونم از کجا نشات میگیره..
چه چیز عامل این کشش انسان به غمه؟ نه اینکه ترجیحش بده اما همیشه اون انتهای ماجرا کششی که انسان به غم داره انگار از همه چیز بیشتره، طوری که بعد از اینکه تمااام شادیهای دنیا رو هم متعلق به خودت کردی هنوز آغوشت رو برای یه درد عمیق باز نگهداشتی انگار اون همه شادی راضیت نکرده..!!
ما هممون ترجیحمون چیزهای خوب و شاد و نشاطبخش هستن اما باز هم به همون غم برمیگردیم و همون غمه که دوباره و دوباره آروممون میکنه. انگار انسان با اشک زاده شده و با اشک میمیره و اون اشک چیزی نیست که انسان ازش فرار بکنه چون بهطرز عجیبی هرچی فرار میکنی و دورتر میشی بازم فاصلهت با اشک کم نمیشه.
مثل اینکه غم جوری به انسان متصل شده انگار با نخهای نامرئی جزء به جزء اون رو به روح و تن انسان دوختن و هیچ بشکاف و قیچی و تیغی نمیتونه باعث شکافته شدن اون نخهای نامرئی بشه یا غم رو برای همیشه از وجود انسان بشوره..
اما هرچی نگاه کردم دیدم این چیزی نیست که کاملا ناخودآگاه باشه، این خود انسانه که هنوز که هنوزه باز هم توی این مسیر پر پیچ و خم زندگی، بازهم راهش رو به سمت ایستگاه غم کج میکنه و روحش رو حتی شده برای دقایقی اونجا استراحت میده و انگار با هر بار غم، چه غمِ تحمیل شده چه غمِ تحمیل نشده، جون تازهای میگیره و باز بلند میشه و محکمتر از قبل پا توی همون جاده میگذاره.
هرچقدر هم که انکار کنه باز هم اون تهِ ته، خودش رو میبینه در حالی که به غم برای ادامه دادن نیاز داره..
و این باعث میشه که باز هم بپرسم..
چه چیزی باعث این کشش بیپایان انسان به غم میشه؟؟
#خود_نوشته
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
شاید بشه گفت غمگین بودن راحت از شاد بودنه نه تو این وهله از زمان بلکه کلا انگار اینطوریه، اگر همینطوری هم فکر کنیم، اینکه بزنیم یه بشقابو بشکنیم راحت تر از اینه که مواظبش باشیم
کلا ناراحت بودن و بیخیال شدن و از بین بردن همیشه راحت از ساختن و مواظب بودن و امید داشتن و تلاش کردنه
یه دنیای پر از سختی ولی یه موجود شکننده ی حساس یجورایی اینکه بخوایم تصور کنیم انسان چقدر راحت آسیب ببینه خیلی راحت از تصور سلامت بودنش و بدون آسیب دیدگی بودنشه
انگار کلا قرار نیست کاملا زندگی ای آرامش و راحتی داشته باشه ولی در واقع اگر هیچوقت کلا غمگین نشیم و همه چیزم مطابق میلمون باشه یه جایی خسته میشیم و کسل و افسرده میشیم، چرا اولش احتمالا کلی لذت می بریم ولی انسان بدون تلاش و سختی نمیتونه قدر شادی رو هم بدونه و شادی رو تجربه کنه پس شاید بتونیم بگیم این تمایل زیاد به غمگینی باعث تلاش بیشتر برای شادی و شادی بیشتر میشه.؟
از یه نظرم دیگم اگر نگاه کنیم بیشتر وقتا انگار غم و ناراحتی بیشتر بهمون چیز یاد می ده و هربار که ناراحت میشیم یاد می گیریم چطور بعدش، بیشتر شاد باشیم؟
خیلی عجیب و غریبه و حتی نمیدونم دارم درست میگم یا نه..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
شاید بشه گفت غمگین بودن راحت از شاد بودنه نه تو این وهله از زمان بلکه کلا انگار اینطوریه، اگر همینطو
آره ولی چه چیزی باعث میشه انسان غم و زجر خودش رو به جون بخره بخاطر اینکه اون سختی رو نکشه؟؟
آره خب اینم هست قبول دارم. اما پس چرا بعد از هر بار شادی بازم تمایل به غم هست؟؟ بعد که شادیه تموم شد بازم هنوز همون غمه که بهش برمیگردی...
نه انسانهای معدودی الان دنبال یاد گرفتنن...
وایسا ببینم...!!
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
نه اصلا.
اصلا اینو گذاشتم اینجا که ببینم نظر بقیه چیه و خودمم به یه نتیجه برسم.