بنظرتون چه چیزی باعث میل انسان به غم میشه؟؟
آدما فیلمای غمناک رو، داستانهای غمگین، آدمای دردمند و همه اینا رو بیشتر دنبال میکنن..
انگار نیاز دارن که توی زندگیشون هرروز و هرروز بیشتر ترحم بورزن اما نمیدونم از کجا نشات میگیره..
چه چیز عامل این کشش انسان به غمه؟ نه اینکه ترجیحش بده اما همیشه اون انتهای ماجرا کششی که انسان به غم داره انگار از همه چیز بیشتره، طوری که بعد از اینکه تمااام شادیهای دنیا رو هم متعلق به خودت کردی هنوز آغوشت رو برای یه درد عمیق باز نگهداشتی انگار اون همه شادی راضیت نکرده..!!
ما هممون ترجیحمون چیزهای خوب و شاد و نشاطبخش هستن اما باز هم به همون غم برمیگردیم و همون غمه که دوباره و دوباره آروممون میکنه. انگار انسان با اشک زاده شده و با اشک میمیره و اون اشک چیزی نیست که انسان ازش فرار بکنه چون بهطرز عجیبی هرچی فرار میکنی و دورتر میشی بازم فاصلهت با اشک کم نمیشه.
مثل اینکه غم جوری به انسان متصل شده انگار با نخهای نامرئی جزء به جزء اون رو به روح و تن انسان دوختن و هیچ بشکاف و قیچی و تیغی نمیتونه باعث شکافته شدن اون نخهای نامرئی بشه یا غم رو برای همیشه از وجود انسان بشوره..
اما هرچی نگاه کردم دیدم این چیزی نیست که کاملا ناخودآگاه باشه، این خود انسانه که هنوز که هنوزه باز هم توی این مسیر پر پیچ و خم زندگی، بازهم راهش رو به سمت ایستگاه غم کج میکنه و روحش رو حتی شده برای دقایقی اونجا استراحت میده و انگار با هر بار غم، چه غمِ تحمیل شده چه غمِ تحمیل نشده، جون تازهای میگیره و باز بلند میشه و محکمتر از قبل پا توی همون جاده میگذاره.
هرچقدر هم که انکار کنه باز هم اون تهِ ته، خودش رو میبینه در حالی که به غم برای ادامه دادن نیاز داره..
و این باعث میشه که باز هم بپرسم..
چه چیزی باعث این کشش بیپایان انسان به غم میشه؟؟
#خود_نوشته
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
شاید بشه گفت غمگین بودن راحت از شاد بودنه نه تو این وهله از زمان بلکه کلا انگار اینطوریه، اگر همینطوری هم فکر کنیم، اینکه بزنیم یه بشقابو بشکنیم راحت تر از اینه که مواظبش باشیم
کلا ناراحت بودن و بیخیال شدن و از بین بردن همیشه راحت از ساختن و مواظب بودن و امید داشتن و تلاش کردنه
یه دنیای پر از سختی ولی یه موجود شکننده ی حساس یجورایی اینکه بخوایم تصور کنیم انسان چقدر راحت آسیب ببینه خیلی راحت از تصور سلامت بودنش و بدون آسیب دیدگی بودنشه
انگار کلا قرار نیست کاملا زندگی ای آرامش و راحتی داشته باشه ولی در واقع اگر هیچوقت کلا غمگین نشیم و همه چیزم مطابق میلمون باشه یه جایی خسته میشیم و کسل و افسرده میشیم، چرا اولش احتمالا کلی لذت می بریم ولی انسان بدون تلاش و سختی نمیتونه قدر شادی رو هم بدونه و شادی رو تجربه کنه پس شاید بتونیم بگیم این تمایل زیاد به غمگینی باعث تلاش بیشتر برای شادی و شادی بیشتر میشه.؟
از یه نظرم دیگم اگر نگاه کنیم بیشتر وقتا انگار غم و ناراحتی بیشتر بهمون چیز یاد می ده و هربار که ناراحت میشیم یاد می گیریم چطور بعدش، بیشتر شاد باشیم؟
خیلی عجیب و غریبه و حتی نمیدونم دارم درست میگم یا نه..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
شاید بشه گفت غمگین بودن راحت از شاد بودنه نه تو این وهله از زمان بلکه کلا انگار اینطوریه، اگر همینطو
آره ولی چه چیزی باعث میشه انسان غم و زجر خودش رو به جون بخره بخاطر اینکه اون سختی رو نکشه؟؟
آره خب اینم هست قبول دارم. اما پس چرا بعد از هر بار شادی بازم تمایل به غم هست؟؟ بعد که شادیه تموم شد بازم هنوز همون غمه که بهش برمیگردی...
نه انسانهای معدودی الان دنبال یاد گرفتنن...
وایسا ببینم...!!
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
نه اصلا.
اصلا اینو گذاشتم اینجا که ببینم نظر بقیه چیه و خودمم به یه نتیجه برسم.
الان این وضعیت یعنی چی؟؟
تو حرم امام رضا یدونه جا برای ما نبود که ما مجبوریم تو خونه هرسال بشینیم حسرتشو بخوریم؟؟
هنگامی که بذر محبت را در دلهایمان میکاشتیم، شاد بودیم، احساس پیروزمندی میکردیم. کسی نمیدانست درختمان زجردیده قد میکشد..
طوری هرروز با آبپاشهای رنگی آن را آبیاری میکردیم گویی تصور میکردیم قرار است تا ابد بزرگ و بزرگتر شود، سر به فلک بکشد..
مگر همه کتابهای عاشقانهی کتابخانهی خانهتان همین را ننوشته بودند؟؟
مگر وقتی کتابها را پنهانی از خانهتان میآوردی تا باهم بخوانیم همین داستانها را نمیخواندی..؟؟
چه شد که درختمان قد نکشیده قطع شد؟؟
مگر قرار نبود تنهی مستحکمش مقابل طوفانها و گردبادهای روزگارمان همچنان محکم ایستاده باشد؟؟ مگر قرار نبود در آینده زیر سایهاش بنشینیم و در نسیم خنک اطرافمان با لذت میوههایش را بخوریم؟؟ مگر قرار نبود ذرات هوایمان را از اکسیژنی که درختمان ساطع کردهبود پر کنیم و به جای تمام بوهای دنیا بوی یکدیگر را استشمام کنیم..؟؟!
مگر قرار نبود با یکدیگر دشتهای دلهایمان را پر از گلهای زرد و قرمز و آبی کنیم و هنگام غروب آفتاب میانشان بنشینیم و سقوط گوی زردرنگِ بزرگ را تماشا کنیم؟؟ مگر نمیخواستیم با پرندهها به آسمان سفر کنیم و دیگر به زمینِ سردِ انسانهای سنگی بازنگردیم..؟!
مگر نمیخواستی بهشت دیگری را روی زمین بازسازی کنی طوری که خدا هم از ساختن چیزی مثل آن باز بماند..؟؟!
شاید همهی رویاهایمان فقط تخیل بودند اما مگر همهی آنها مثل همان رویاهای کودکیمان نبودند که همه میدانستیم هیچگاه به حقیقت نمیپیوندند اما همچنان با دانستن اینکه قرار نیست ساخته شوند دست از ساختن آنها نمیکشیدیم؟ نکند فکر کردی چون نمیتوانی رویاهایمان را بسازی دیگر دوستت ندارم...؟ باید بگویم من خودم هم حتی نصف آنها را نمیتوانم بسازم و میدانستم تو هم نمیتوانی، پس چرا نماندی که حداقل، هرچقدر کوچک، قد کشیدن درختمان را نظاره کنیم..؟؟
چه شد که یک طوفان کوچک ذهنت هم با خودخواهی درخت هردومان را از پا درآورد چنانکه گویی هیچگاه وجود نداشته و هرگز در خاکهای وجودمان ریشه نکرده بود!؟
#خود_نوشته