"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
شاید بشه گفت غمگین بودن راحت از شاد بودنه نه تو این وهله از زمان بلکه کلا انگار اینطوریه، اگر همینطو
آره ولی چه چیزی باعث میشه انسان غم و زجر خودش رو به جون بخره بخاطر اینکه اون سختی رو نکشه؟؟
آره خب اینم هست قبول دارم. اما پس چرا بعد از هر بار شادی بازم تمایل به غم هست؟؟ بعد که شادیه تموم شد بازم هنوز همون غمه که بهش برمیگردی...
نه انسانهای معدودی الان دنبال یاد گرفتنن...
وایسا ببینم...!!
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
ببخشید یهویی پریدم وسط و اظهار نظر کردم آدرینا😂
نه اصلا.
اصلا اینو گذاشتم اینجا که ببینم نظر بقیه چیه و خودمم به یه نتیجه برسم.
الان این وضعیت یعنی چی؟؟
تو حرم امام رضا یدونه جا برای ما نبود که ما مجبوریم تو خونه هرسال بشینیم حسرتشو بخوریم؟؟
هنگامی که بذر محبت را در دلهایمان میکاشتیم، شاد بودیم، احساس پیروزمندی میکردیم. کسی نمیدانست درختمان زجردیده قد میکشد..
طوری هرروز با آبپاشهای رنگی آن را آبیاری میکردیم گویی تصور میکردیم قرار است تا ابد بزرگ و بزرگتر شود، سر به فلک بکشد..
مگر همه کتابهای عاشقانهی کتابخانهی خانهتان همین را ننوشته بودند؟؟
مگر وقتی کتابها را پنهانی از خانهتان میآوردی تا باهم بخوانیم همین داستانها را نمیخواندی..؟؟
چه شد که درختمان قد نکشیده قطع شد؟؟
مگر قرار نبود تنهی مستحکمش مقابل طوفانها و گردبادهای روزگارمان همچنان محکم ایستاده باشد؟؟ مگر قرار نبود در آینده زیر سایهاش بنشینیم و در نسیم خنک اطرافمان با لذت میوههایش را بخوریم؟؟ مگر قرار نبود ذرات هوایمان را از اکسیژنی که درختمان ساطع کردهبود پر کنیم و به جای تمام بوهای دنیا بوی یکدیگر را استشمام کنیم..؟؟!
مگر قرار نبود با یکدیگر دشتهای دلهایمان را پر از گلهای زرد و قرمز و آبی کنیم و هنگام غروب آفتاب میانشان بنشینیم و سقوط گوی زردرنگِ بزرگ را تماشا کنیم؟؟ مگر نمیخواستیم با پرندهها به آسمان سفر کنیم و دیگر به زمینِ سردِ انسانهای سنگی بازنگردیم..؟!
مگر نمیخواستی بهشت دیگری را روی زمین بازسازی کنی طوری که خدا هم از ساختن چیزی مثل آن باز بماند..؟؟!
شاید همهی رویاهایمان فقط تخیل بودند اما مگر همهی آنها مثل همان رویاهای کودکیمان نبودند که همه میدانستیم هیچگاه به حقیقت نمیپیوندند اما همچنان با دانستن اینکه قرار نیست ساخته شوند دست از ساختن آنها نمیکشیدیم؟ نکند فکر کردی چون نمیتوانی رویاهایمان را بسازی دیگر دوستت ندارم...؟ باید بگویم من خودم هم حتی نصف آنها را نمیتوانم بسازم و میدانستم تو هم نمیتوانی، پس چرا نماندی که حداقل، هرچقدر کوچک، قد کشیدن درختمان را نظاره کنیم..؟؟
چه شد که یک طوفان کوچک ذهنت هم با خودخواهی درخت هردومان را از پا درآورد چنانکه گویی هیچگاه وجود نداشته و هرگز در خاکهای وجودمان ریشه نکرده بود!؟
#خود_نوشته