دوستان یه نصیحت از من به شما، رفیق رفقاتونو تو کانالاتون ادمین نکنید، کل ابهت و آبرو و همه چیزتون دود میشه میره هوا.😔
ببخشیدا البته با احترام فراوان به ادمین برهان.😔
یه لحظه کانالشونو دیدم یاد فلاکتهای خودم افتادم😔😔
گفتم بیام نصایح ارزشمندم رو به بقیه دوستان هم بکنم که یه وقت در دام فریبهای دوستان فریبکار نیوفتن😔😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
خدا سر گرگ بیابون نیار-
منظور این بود که خدا از این بلایا سر گرگ بیابون نیاره😔😔
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
داشتم ادامه ویسها رو میگرفتم که برق همون لحظه رفت😂😭
زندگی عالی و دلپذیر.
یعنی ما همینطوری با کولر و همهچی بازم گرممونه. برقا که میره دیگه میشه نور علی نور..!😔
هدایت شده از
این پیام حاویه تقدیمه دلچسب است.
ماجرا از این قراره در غروب جمعه ۳ مرداد سال ۵۹ دقیقا زمانی که از شدت ضربات موشک خلاص شده بودیم چادر گل دار مادر را که مثل همیشه آویزان کنار در بود سر کردم و به سمت دوزنگی پدربزرگ دویدم. مثل همیشه برایم روزانه های امروز را نگه داشته بود؛ مابین روزنامه ها نامی بود شاید آشنا اما تابحال ندیده بودمش؛ روزنامه "میزبان" صفحاتش را ورق زدم و در سومین صفحه مکث کردم. عنوان اول بر روی برگه خودنمایی میکرد " داستان امروز ".
شما لطف میکنید و این پیام رو بازارسال کنید و طبق یک تاریخ تولدتون داستان روزتون رو براتون میگم و دو عکس متناسب به کانال زیباتون و داستان بهتون تقدیم میکنم.
ارسال تگ
ممبر های عزیزم هم آیدی شون رو بفرستن : *)).
ظرفیت : تازمانی که اعلام کنم
زمان : ممکنه یکم طول بکشه تا زمانی که تقدیمتون نشده پاک نکنید؛ ممنون.