و آنگاه که خورشید غروب میکند ، ماه بیرون نمی آید ، ستارگان ناپدید شده و شهر را سکوتی ظلمانی فرا گرفته..
آنگاه که حتی صدای جیرجیرک ها هم به گوش نمیرسد ، صدای قورباغه های توی آب هم نمی آید ، خفاش و جغد بر فراز آسمان پر نمیزنند و خاک پیش رویت هم قابل تشخیص نیست..
زمانی که همه ی مردم به خوابی ابدی فرو رفته و هرگز بیدار نخواهند شد.
آن هنگام که دیگر کسی از خستگی کار سر بر بالین فرود نمی آورد و کسی ، حتی نفس هم نمیکشد..
به وقتی که تمام چراغ های شهر خاموش شده و تاریکی مطلق ، جهان را فرا گرفته و تمام صداها را یکجا بلعیده ، معلوم نیست چه از سر گذارندی و چه پیش رو داری ، سردرگمی بر وجودت غلبه کرده و در بلاتکلیفی مطلق فرو رفته ای..
همان زمانی که همه چیز نامعلوم و هیچ چیزی معلوم نیست..
همان که نه آغازش را میابی و نه پایانش را..
آن وقتی که هیچ چیز را ، حتی خودت را نیز نمیبینی..
آری ، همان زمان..
همان زمان است که من روی مبل تک نفره راحتی قرمز توی اتاق زیرشیروانی نشسته ام و فنجانی قهوه مینوشم..
چشمانم به تو دوخته شده و لبخندی تلخ میزنم..
حتی در همان زمان هم ، که ظلمات عالم را فرو خورده..
از نگاه به مورد علاقه هایم دست نمیکشم..
#خود_نوشته
هدایت شده از نویسندهاتاقکزیرشیروانی
الان خودتون میدونید که باید بریزید اینجا دیگه؟
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
الان خودتون میدونید که باید بریزید اینجا دیگه؟
گااد..موتوشکرم دلبندم
هدایت شده از ذوالجــــناح
نمیتونم باور کنم جان واتسون که توی این سریال اینقدر گنگه، همون بیلبو بگینز خودمونه که توی "هابیت" اونقدر احمق و گوگولی بود :)
بازیگریِ مارتین فریمن تا ابد>>>