بعد به این فکر کردم
شیرینیِ اوقات همان شبهایی بود که باد به صورتم خورد،
چشمهایم را بستم،
دستم را از پنجرهی ماشین بیرون بردم و
به هیچ چیز فکر کردم!
°
°
@naahiit
روز پاسداشتِ زبانِ فارسی ست و
این موسیقیِ لغات، آوایِ کلام و شیرینیِ سخن،
به جهدِ آن پیرِ حکیمی بود که فردوسی نام داشت و
ایرانی بودنمان را به اثبات رساند..
°
°
@naahiit
تکرارِ کلیشهایِ مکرراتِ اگر بگم:
«ناگهان باز دلم یادِ تو افتاد، شکست» اما،
امشب درست رو به سر درِ اصلیِ دانشگاه تهران، وقتی یه لنگه به رکاب و یه لنگه معلق رو موتور نشسته بودم و پرچمو سفت تو دستم داشتم، دلم به یادِ همین شام غریبانی که وارد حسینیه شدی، سوخت و تنگ شد و شکست عزیزم ..
°
°
@naahiit
هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
تصور کن؛ علی مولودِ کعبه، قهرمان میدان جنگهای عرب، پورِ ابوطالب، دو زانو سمتِ راست حضرت خاتم النبیین نشسته و چشم به ظرف رطب رو به رویش دوخته باشد. دشداشهی عربی سفید به تن دارد و دستمال زرد رنگ به سر.
تصور کن؛ فاطمه دردانهی امیر عرب، مادرِ بابا، شأنِ نزول سورهی کوثر، سمتِ چپ نشسته و چادر به دندان گرفته و چشم به حیا پایین انداخته باشد.
حالا ببین؛ رسولالله به اذن الله بخواند: النِّکَاحُ سُنَّتِی. و لحظهای بعد دستانِ گرم فاطمه را میان دستان خیبرشکن و غیور علی به امانت بگذارد.
فرضش دلتان را شیرین کرد؟ حالا اگر چشمان پیغمبر را میدید و قد و قامت عروس و داماد را...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
هدایت شده از کلبه جغدِ دریایی از ماه
نمیتوانم این حقیقت را انکار کنم که دلم برای آخرین نگاهش نیز تنگ شده است و گاهی آنقدر به درد میآید که مجبور میشوم به خود بپیچم و لحظهای بعد شاهد سرخی چشمانم در آینه باشم؛
هرگز گریه نکردم، نمیتوانستم به خود اجازه دهم که باور کنم او رفته است.
او همین جاست؛ در قلب من، اما به شکلی دیگر.
#دلنوشته_کای
#لبخند_پس_از_سقوط
حالا خوبیاش این است
آقا هم پیش خودت است سید ابراهیم!
ما که ماندهایم در این خسارت کثیر و
خیرش به این است که آقا دیگر دلش برایت نمیسوزد..
°
°
@naahiit