حزب خدا در ایران مشغول پُر کردن دست حزب خدا در لبنان است. این جنگ مومنان با تمام کفر است. جغرافیا ندارد.
#علیرضا_زادبر
صد روزی میشود که
آن چند تکه کاغذِ کوچک را دست نگرفته و
شمرده شمرده با ما صحبت نکردهاید..
°
°
@naahiit
درود بر خستگیِ بعد از کار، و نه خستگیِ بعد از احساسِ بیهودگی!
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
_ اتفاقِ تو از همان اول نباید میافتاد و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آن را پاک کرد، یا فراموش
_ و تو هربار به جای نگاه کردن به من زل میزنی به درخت های دور، اما شلیک میکردی توی سینهام.
📚 چند روایتِ معتبر/ مصطفی مستور
°
°
@naahiit
مرگ که به پیشانیام رسید خودت را برسان.
اگر خواستی حتی زودتر!
°
°
@naahiit
امروز طیِ یه خبرِ کوتاهی، یهسری تاریخ و روز کنارِ هم ردیف شده بود که باعث شد بعد از خوندنش همونطور که دراز کشیدم، گوشی رو خاموش کنم، بذارم رو سینهام، چشمامو ببندم و باورش نکنم!
مراسم وداع و تشییع رهبری؟ کِی قرار بود این روزا رو ببینم..
°
°
@naahiit
فرموده بودید که ان شاالله خداوند احساس پیروزی را در دلهای این مردم رواج دهد؛ عجول و بی طاقتم اگر امروز که
حرف از توافقنامه است و امضابازیهای الکترونیکی، دنبالِ احساسِ پیروزی میگردم؟! به بودنتان فکر میکنم. به اینکه کاش بودید و راجع به مقولهی «احساسِ پیروزی» صحبت میکردید، خاتمهاش را با لبخندِ کوتاه و پدرانهتان جمع میکردید و همهی این ابهامات را میشُستید و میبُردید ..
°
°
@naahiit
یک ساعت پس از غروب،
چای دستم بود و گوشهای از باریکهی خیابان ایستاده بودم.
یک ساعت پس از وقتی که مادری بلندمرتبه و گرامی آمد، پیراهنِ خونینِ پسرش را به عرش آویخت، اشک ریخت و عزا پاشید به همهی اهلِ زمین؛ آنوقت عزا تقسیم شد، ماتمش چهره به چهره چرخید و چکهی گلوگیری از غمش در استکانِ من ریخت ..
°
°
@naahiit