النَّــحیط | فاطمه کاشانی
_ اتفاقِ تو از همان اول نباید میافتاد و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آن را پاک کرد، یا فراموش
_ و تو هربار به جای نگاه کردن به من زل میزنی به درخت های دور، اما شلیک میکردی توی سینهام.
📚 چند روایتِ معتبر/ مصطفی مستور
°
°
@naahiit
مرگ که به پیشانیام رسید خودت را برسان.
اگر خواستی حتی زودتر!
°
°
@naahiit
امروز طیِ یه خبرِ کوتاهی، یهسری تاریخ و روز کنارِ هم ردیف شده بود که باعث شد بعد از خوندنش همونطور که دراز کشیدم، گوشی رو خاموش کنم، بذارم رو سینهام، چشمامو ببندم و باورش نکنم!
مراسم وداع و تشییع رهبری؟ کِی قرار بود این روزا رو ببینم..
°
°
@naahiit
فرموده بودید که ان شاالله خداوند احساس پیروزی را در دلهای این مردم رواج دهد؛ عجول و بی طاقتم اگر امروز که
حرف از توافقنامه است و امضابازیهای الکترونیکی، دنبالِ احساسِ پیروزی میگردم؟! به بودنتان فکر میکنم. به اینکه کاش بودید و راجع به مقولهی «احساسِ پیروزی» صحبت میکردید، خاتمهاش را با لبخندِ کوتاه و پدرانهتان جمع میکردید و همهی این ابهامات را میشُستید و میبُردید ..
°
°
@naahiit
یک ساعت پس از غروب،
چای دستم بود و گوشهای از باریکهی خیابان ایستاده بودم.
یک ساعت پس از وقتی که مادری بلندمرتبه و گرامی آمد، پیراهنِ خونینِ پسرش را به عرش آویخت، اشک ریخت و عزا پاشید به همهی اهلِ زمین؛ آنوقت عزا تقسیم شد، ماتمش چهره به چهره چرخید و چکهی گلوگیری از غمش در استکانِ من ریخت ..
°
°
@naahiit
خوبه که دارین میخونین،
چون هیچوقت نشد به اندازه کافی بگم:
ممنون مامان، ممنون بابا ..
°
°
@naahiit
شما هم مظلومیتِ عمیقِ ممزوجِ به عزت و اقتدارِ پیامِ آقا سید مجتبی رو حس کردید یا فقط من دو سه دور خوندمش و هربار دلم گرفت؟!
°
°
@naahiit
• غرقِ این ماجرام،
نمیتونم از تویِ فکرِت درام،
دنیا همون جایی تموم شد برام،
که تشنه تورو کشتن،
همون جا که تو گودال گرفت دورتو دشمن ..
از کودتای دیماهِ کولاکزده و خونینِ تهران
و جوانهایی که حالا حتما دوشادوشِ علیِاکبرِ حسین،
نوحهی شبِ هشتم اهلِ زمین را به نظاره نشستند..
°
°
@naahiit