نه سحرگاهِ یکشنبه دهم اسفند،
نه چهار ماه و چهار روزِ گذشته،
که همین بامداد، غم سمبادهی سختی به قلبم کشید ..
°
°
@naahiit
از عکسِ تابوتِ آقایِ مهربانِ سفیدرویَم نوشت،
از بغضِ خفهکنندهی گلوگیرَش؛ بعد اضافه کرد:
_ چیه دنیا بعد این؟
دیگه هیچی به درد نمیخوره!
°
°
@naahiit
تو برمیگردی عزیزم.
که آنها آمَدنت را دور و ما، خیلی نزدیک میبینیم..
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
مَن یَملَأُ الفِراغ الَّذینَ یَغیبـون..؟! ° ° @naahiit
• با چون تویی به غیر محبت روا نبود ..
لطفاً همۀتان بیایید!
همهٔتان به تشییعِ مردی بیایید که
ندیده دوستتان داشت. شریف بود، مقتدر و مظلوم.
بیایید که حتما، تاریخ به نیکی از شما یاد خواهد کرد.
°
°
@naahiit
حالا عکسها و تصاویر را میبینم
تو بودی که این ملت را بزرگ و عاشق کردی؛
چرا نباید میآمدند؟
°
°
@naahiit
کجا بودم امروز؟
برای که نماز خواندم؟
باید با تصویرِ آن تک صندلیِ سبزِ آفتابگون و میزِ کوچکِ بدونِ چایاش چه میکردم؟ چرا هرچه منتظر ماندم آن ریشسپیدِ عزیز نیامد؟ کجا مانده بود؟ داستان آن تابوتها چه بود؟ نمایش بود نه؟ که پرده برون افتَد و آفتاب برنتابَد! چه شد که باید قسم میخوردم جز خیر از او هیچ ندیدم؟ مگر اصلا قرار بود کار به اینجاها بکشد؟
چقدر غم از آسمان میریخت و پارچهی سرخ دست این مردم بود. چقدر آدم از دیوار و دالان میریخت. چه صورتهایی! چه مِهری! چقدر دوستَت داشتند. حیف نبود؟ دوروز گذشته است؛ گرما و غبار و خورشید صندلیات را آفتابخورده، بور و بیروح میکند نمیآیی؟
من که باید میرفتم و دیگران به اشک میرسیدند اما، تو فهمیدی چرا وقتی از محضرت خداحافظی میکردم صلیاللهعلیکیااباعبدالله گفتم، دست رویِ سینه گذاشتم و تا کمر خم شدم؟
|فاطمه کاشانی|
°
°
@naahiit