eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
780 دنبال‌کننده
130 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
نه سحرگاهِ یکشنبه دهم اسفند، نه چهار ماه و چهار روزِ گذشته، که همین بامداد، غم سمباده‌ی سختی به قلبم کشید .. ° ° @naahiit
از عکسِ تابوتِ آقایِ مهربانِ سفیدرویَم نوشت، از بغضِ خفه‌کننده‌‌ی گلوگیرَش؛ بعد اضافه کرد: _ چیه دنیا بعد این؟ دیگه هیچی به درد نمی‌خوره! ° ° @naahiit
• زندگی تلخ است، از وقتی‌ که رفتی تلخ‌تر ..
تو برمی‌گردی عزیزم. که آن‌ها آمَدنت را دور و ما، خیلی نزدیک می‌بینیم.. ° ° @naahiit
لطفاً همۀ‌تان بیایید! همهٔ‌تان به تشییعِ مردی بیایید که ندیده دوستتان داشت. شریف بود‌، مقتدر‌ و مظلوم. بیایید که حتما، تاریخ به نیکی از شما یاد خواهد کرد. ° ° @naahiit
تهران را کربلایِ اربعینِ عراق کردی آقا.. ° ° @naahiit
حالا عکس‌ها و تصاویر را می‌بینم تو بودی که این ملت را بزرگ و عاشق کردی؛ چرا نباید می‌آمدند؟ ° ° @naahiit
کجا بودم امروز؟ برای که نماز خواندم؟ باید با تصویرِ آن تک صندلیِ سبزِ آفتابگون و میزِ کوچکِ بدونِ چای‌اش چه می‌کردم؟ چرا هرچه منتظر ماندم آن ریش‌سپیدِ عزیز نیامد؟ کجا مانده بود؟ داستان آن تابوت‌ها چه بود؟ نمایش بود نه؟ که پرده برون افتَد و‌ آفتاب برنتابَد! چه شد که باید قسم می‌خوردم جز خیر از او هیچ ندیدم؟ مگر اصلا قرار بود کار به اینجا‌ها بکشد؟ چقدر غم از آسمان می‌ریخت و پارچه‌ی سرخ دست این مردم بود. چقدر آدم از دیوار و دالان می‌ریخت. چه صورت‌هایی! چه مِهری! چقدر دوستَت داشتند. حیف نبود؟ دوروز گذشته است؛ گرما و غبار و خورشید صندلی‌ات را آفتاب‌خورده، بور و بی‌روح می‌کند نمی‌آیی؟ من که باید می‌رفتم و دیگران به اشک می‌رسیدند اما، تو فهمیدی چرا وقتی از محضرت خداحافظی می‌کردم صلی‌الله‌علیک‌یااباعبدالله گفتم، دست رویِ سینه گذاشتم و تا کمر خم شدم؟ |فاطمه کاشانی| ° ° @naahiit