eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
780 دنبال‌کننده
130 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
• ربِّ یَسِّـر وَلاتُعَسِّـر..
باورت می‌شه اگر بگم اجتماع، آدم‌ها، بیرون، توده‌ی مردم تو پمپ بنزین، بستنی فروشی، فروشگاه یا کافه و رستوران، معذبم می‌کنه؟! وای خیلی مزخرفه! خیلی.‌ تا ابد بنده‌ی محیط‌های آروم، آدم‌های ساده، واقعی و بی‌دردسر، جنگلای مه گرفته‌، سکوت، کتاب‌ها و صحبت‌های بی‌انتهام.. ° ° @naahiit
• از بیهودگی دنیا همین بس که هنوز راه حلی برای بی‌حوصلگیاش پیدا نشده!
• جدی وسطِ همه‌ی این روزها و اتفاق‌ها اکبر عبدی هم باید از دنیا می‌رفت؟
- وقتی زنی عاشق می‌شود دیگر درک کردنش ممکن نیست. از تنگنا ° ° @naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
حقیقتشو بخوای همه‌ش دلتنگیه. قبول دارم که هستیا، خیلی بیشتر از قبل حتی، اما کاش بودنِت تو تلویزیون پخش می‌شد! کاش میومدی بازم؛ میومدی و با جمعی از صنعتگر‌ها صحبت می‌کردی اصلا! ° ° @naahiit
بریده‌ای بود از کتابِ حسینم کو؟ گذری دیدَمش؛ میانِ چرخیدنِ بینِ کتاب‌ها و چسبید به گوشه‌ی سمتِ راستِ قلبم. ° ° @naahiit
صبح نانوایی بودم. هنوز نرسیده و رسیده بودم که پیرمردِ نحیف و زهوار دررفته‌ی جلویی، با آن قامت شکننده و پرانتزی شکلش بهم تعارف کرد رویِ چهارپایه‌ی لت و پاره‌ی نانوایی بنشینم. لبخند زدم. گفتم ممنون شما بنشینید. لبخند زد و نخواست بنشیند. عمرا قبول می‌کردم. آفتاب تخمِ چشمم را سوراخ می‌کرد و او، چه پیرمردِ مهربانی بود. پیراهنِ چهارخانه‌‌ی قرمز مشکی به تن داشت. سرش خلوت بود و خط اتویِ شلوارش هندوانه‌ی قندِ مرداد را دو نیم می‌کرد. کله‌‌ی خرسی کوچک و قهوه‌ای پیکسلی بود گوشه‌ی سمتِ راستِ سینه‌اش. چقدر بامزه بود! آمده بود هفت‌تا نان بخرد. شاطر یکی یکیِ سنگک‌ها را کنار هم چید و خودش ایستاد قلوه‌ سنگ‌هایش را برای او جدا کرد. پیرمردِ منحنی نان‌های خوش‌عطرِ بیسکوییتی‌اش را فوت کنان روی دست گرفت، خداحافظیِ گرمی با شاطر کرد و رفت.. ° ° @naahiit
حاج محمود کریمیenc_17244950867541664022816.mp3
زمان: حجم: 4.3M
بر عرش سوارش بکنی روزِ قیامت، هرکس طرفَت آمده یک گام پیاده.. ° ° @naahiit