النَّــحیط | فاطمه کاشانی
این کتاب رو حتما بخونید. مختصری بود که به تفصیل اوضاع، شرایط و آدمهای جامعهی اون عصر رو شرح داد.
- به بهانهی شهادت امام حسن مجتبـی(ع)
• از بیهودگی دنیا همین بس که
هنوز راه حلی برای بیحوصلگیاش پیدا نشده!
• جدی وسطِ همهی این روزها و اتفاقها
اکبر عبدی هم باید از دنیا میرفت؟
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
حقیقتشو بخوای همهش دلتنگیه.
قبول دارم که هستیا، خیلی بیشتر از قبل حتی، اما کاش بودنِت تو تلویزیون پخش میشد! کاش میومدی بازم؛ میومدی و با جمعی از صنعتگرها صحبت میکردی اصلا!
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
_ همینطوری بمون! میگن خوب بودن نتیجه میده. 🎥وقتی زندگی بهت نارنگی میده ° ° @naahiit
- ارزش آدما بعد از مرگشون مشخص میشه.
📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی میده
°
°
@naahiit
بریدهای بود از کتابِ حسینم کو؟
گذری دیدَمش؛ میانِ چرخیدنِ بینِ کتابها و چسبید به گوشهی سمتِ راستِ قلبم.
°
°
@naahiit
صبح نانوایی بودم. هنوز نرسیده و رسیده بودم که پیرمردِ نحیف و زهوار دررفتهی جلویی، با آن قامت شکننده و پرانتزی شکلش بهم تعارف کرد رویِ چهارپایهی لت و پارهی نانوایی بنشینم. لبخند زدم. گفتم ممنون شما بنشینید. لبخند زد و نخواست بنشیند. عمرا قبول میکردم. آفتاب تخمِ چشمم را سوراخ میکرد و او، چه پیرمردِ مهربانی بود. پیراهنِ چهارخانهی قرمز مشکی به تن داشت. سرش خلوت بود و خط اتویِ شلوارش هندوانهی قندِ مرداد را دو نیم میکرد. کلهی خرسی کوچک و قهوهای پیکسلی بود گوشهی سمتِ راستِ سینهاش. چقدر بامزه بود! آمده بود هفتتا نان بخرد. شاطر یکی یکیِ سنگکها را کنار هم چید و خودش ایستاد قلوه سنگهایش را برای او جدا کرد. پیرمردِ منحنی نانهای خوشعطرِ بیسکوییتیاش را فوت کنان روی دست گرفت، خداحافظیِ گرمی با شاطر کرد و رفت..
°
°
@naahiit
حاج محمود کریمیenc_17244950867541664022816.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
بر عرش سوارش بکنی روزِ قیامت،
هرکس طرفَت آمده یک گام پیاده..
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
بر عرش سوارش بکنی روزِ قیامت، هرکس طرفَت آمده یک گام پیاده.. ° ° @naahiit
دو روزِ گذشته قصدِ سفر کردیم.
درست همان روزی که این فایل صوتی را با شما به اشتراک گذاشتم. آمدیم تا گریههامان دلیلی پیدا کند و بالا برود و روزی به دردمان بخورد. آمدیم تا گوشهی تا خوردهای از این محبت را از آن خود کنیم و بگوییم که حـسین، تو دیگر تنها نیستی..
°
°
@naahiit
الرسائل: رقم ۱
حالا روی یکی از همین صندلیهای ردیف شدهی حیاط حرم نشستهام. هوا مطبوع است و آفتاب تازه دارد سر بلند میکند. آن طرفتر رو به رویِ بابِ صاحبالزمان مردی ایستاده و با شانهی جیبیِ کوچکی، موهایش را مرتب میکند. پسر بچهای با پدرش نشستهاند و بستنی یخی گاز میزنند. مردم چه سلفیها و عکسهای یادگاری که با شما نمیگیرند! احتمالا بعدها که خواستیم بگوییم ندیده دوستِتان داشتیم این عکسها را نشانِ خدا میدهیم و میگوییم آدم که از کسی خوشَش نیایَد دوربین را جوری تنظیم میکند که گنبد و رخِ طلایی رنگِ او هم در عکس بیُفتد؟ معلوم است که اینکار را نمیکند! خدا هم یکییکی عکسها را ورق میزند و میگوید: راست میگویی! بعد زیر ورقهای را مهر میزند و دست آقای متشخصی میدهد، ایشان خودکاری از جیبِ سمت راستِ پیراهنشان برمیدارند و مینویسند: خسته بودند و درهم ریخته و نامرتب. آمدند و زیارتنامه خواندند و نمیچه خنده و خوابی. از رضایَم یاد کردند وقتی اذنِ دخولِ حریمَم را میخواندند و از پا افتاده بودند وقتی به جوانیِ جواد قسم خوردند و زیرلب چیزهایی گفتند که بینِ خودمان بماند.
دست آخر لبخند میزنند وقتی مینویسند:
دوستم دارند و من خیلی بیشتر دوستِشان دارم.
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit