النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم ۱ حالا روی یکی از همین صندلیهای ردیف شدهی حیاط حرم نشستهام. هوا مطبوع است و آفتاب ت
الرسائل: رقم۲
عراقیها حرفهای زیادی برای زدن دارند. حرفهای بسیاری که گوش میخواهد و راهِ طولانی؛ از ما که برایشان گوشی در نیامد، راه را حوالهشان کردیم. حالا که مینویسم، رانندهی میانسالِ عراقی با آن کلاه آفتابی و دشداشهی چرکمُردَش، یک گوشِ هنذفری را در گوشش چپانده و یک ریز صحبت میکند! از چه میگوید و با که میگوید و چرا پشت خطی کلمهای به زبان نمیآورد نمیدانم اما چرا این حرفها تمام نمیشوند؟ حرفهایشان هم مثلِ آفتابشان است، کشدار و خسته کننده و سمج. جملهجملهاش دمِ مغزِ مسافر مثلِ رادیو عمل میکند و تنها حسنش به این است که خاطرهای میشود برای سردیِ زمستانِ تهران. صندلیهای جلوییام را پیرمرد و پیرزنی کرمانی نشستهاند. اینکه بگویم مظلومیت و سادگی از سر و رویشان میریزد، متوجهتان میکند که چه اندازه مظلوم و ساده هستند؟ پیرمرد چشمهایش زحمتکشیده و ساکت است. چیزی از چشمهای مظلوم سرتان میشود؟ پیراهن چهارخانهای پوشیده، قد متوسطی دارد و وسطِ سرش خالیست و تا دلتان بخواهد سوختگی و آفتاب خوردگی، پشت گردن و گوشهایش را سیاه کرده. شانههایَش افتاده و مهربان است. افتاده و نحیف و غمگین. خانمش محترم و موقر است. چادری رنگی و طرحدار به سر دارد. از همان چادرها که مامان دمِ در آویزان کرده که اگر سر زده زنگِ در را زدند سر کنیم یا وقتی مهمانی آمد و چادر خواست، از قفسهی کنارِ میز تلویزیون یکی را برداریم و به مهمان بدهیم. بهِمان چند تکه نانِ خشکِ چیپسی تعارف کردند، کنار چای عراقی عجیب ترکیب دلچسبی شد؛ درست به دلچسبیِ لهجۀشان. حسین با گوشهی چشم به آن دو اشاره کرد و کنارِ گوشم گفت: من و توییم بیست سالِ دیگه. به بیست سالِ بعد فکر کردم. به بچههایم که با ما نیستند و به حسین که کاش وسط سرش خالی نشود! رسیدیم دیگر، باید پیاده شویم. نجف هم گرمایِ سخت اما دلپذیری دارد. کولهام را روی دوشم تنظیم میکنم که راننده گوشیاش زنگ میخورد..
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۲ عراقیها حرفهای زیادی برای زدن دارند. حرفهای بسیاری که گوش میخواهد و راهِ طولانی؛ ا
الرسائل: رقم۳
رو به پدر بودم با همان ابهت و محبتِ همیشگیاش. به مَـن یَـمُت یَرَنـي فکر میکردم، نوبتِ خودم و چگونگیِ این دیدار! همهی فکر هایم را نگاه کردم و حرفهایی را گفتم که تنها به بابا میتوان گفت. سلامِ همهی آدمهای دلتنگ و سائلی را دادم که مسئلاتِ بزرگِ نگفتهای داشتند و آرزوی دیدار. زیارتنامهی بلندی خواندم که اول سلامش به نبیِ عزیزمان بود و ختامش سلام بر آدم و نوح. چه جای عجیبیست و چه ماجرای عجیبی دارد نجف. البته شکوائیاتی داشتم، گلههایی آبکی از این و آن که خدا میداند حالا که بهش فکر میکنم خجالت میکشم. شده بودم مثل آن مردی که از تعدادِ تارِ موهایِ تو سرش از علـی پرسید! آدم هم خیلی وقتها نمیداند کجا ایستاده و چه میخواهد و بچه بازیاش میگیرد. چندین بار دوربین را تنظیم کردم تا عکس خوبی بشود، آبِ وضو و آبِ وقتِ تشنگیام را جلوی پام گذاشتم و عکسهایی گرفتم که نه خیلی خوب اما چارهی وقت دلتنگیست، بهرحال تنها خاطرهی مشترکیست که من و پدر باهم داریم..
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit
حسینِبنِعلیِ عزیزم،
ببخش لذت این کبابهای ریحان پیچ شدهی مشایه را،
این آبطالبیهای تگریِ جگر خنک کن را،
این آبهای خنکی که به سر و رویِمان میپاشند،
سیر بودیم که از گرسنگیِ بچههات یاد کردیم و تشنه نبودیم وقتی آفتاب مغزِ سرِمان را سوزاند و یادمان آمد عباس کفیل بود و آب به شما نرسید ..
°
°
@naahiit