النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۲ عراقیها حرفهای زیادی برای زدن دارند. حرفهای بسیاری که گوش میخواهد و راهِ طولانی؛ ا
الرسائل: رقم۳
رو به پدر بودم با همان ابهت و محبتِ همیشگیاش. به مَـن یَـمُت یَرَنـي فکر میکردم، نوبتِ خودم و چگونگیِ این دیدار! همهی فکر هایم را نگاه کردم و حرفهایی را گفتم که تنها به بابا میتوان گفت. سلامِ همهی آدمهای دلتنگ و سائلی را دادم که مسئلاتِ بزرگِ نگفتهای داشتند و آرزوی دیدار. زیارتنامهی بلندی خواندم که اول سلامش به نبیِ عزیزمان بود و ختامش سلام بر آدم و نوح. چه جای عجیبیست و چه ماجرای عجیبی دارد نجف. البته شکوائیاتی داشتم، گلههایی آبکی از این و آن که خدا میداند حالا که بهش فکر میکنم خجالت میکشم. شده بودم مثل آن مردی که از تعدادِ تارِ موهایِ تو سرش از علـی پرسید! آدم هم خیلی وقتها نمیداند کجا ایستاده و چه میخواهد و بچه بازیاش میگیرد. چندین بار دوربین را تنظیم کردم تا عکس خوبی بشود، آبِ وضو و آبِ وقتِ تشنگیام را جلوی پام گذاشتم و عکسهایی گرفتم که نه خیلی خوب اما چارهی وقت دلتنگیست، بهرحال تنها خاطرهی مشترکیست که من و پدر باهم داریم..
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit
حسینِبنِعلیِ عزیزم،
ببخش لذت این کبابهای ریحان پیچ شدهی مشایه را،
این آبطالبیهای تگریِ جگر خنک کن را،
این آبهای خنکی که به سر و رویِمان میپاشند،
سیر بودیم که از گرسنگیِ بچههات یاد کردیم و تشنه نبودیم وقتی آفتاب مغزِ سرِمان را سوزاند و یادمان آمد عباس کفیل بود و آب به شما نرسید ..
°
°
@naahiit