حسینِبنِعلیِ عزیزم،
ببخش لذت این کبابهای ریحان پیچ شدهی مشایه را،
این آبطالبیهای تگریِ جگر خنک کن را،
این آبهای خنکی که به سر و رویِمان میپاشند،
سیر بودیم که از گرسنگیِ بچههات یاد کردیم و تشنه نبودیم وقتی آفتاب مغزِ سرِمان را سوزاند و یادمان آمد عباس کفیل بود و آب به شما نرسید ..
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۳ رو به پدر بودم با همان ابهت و محبتِ همیشگیاش. به مَـن یَـمُت یَرَنـي فکر میکردم، نوبت
الرسائل: رقم۴
تو که هیچوقت اینجا نبودی، حالا چقدر جایَت خالیست. میبینمت و گریهام میگیرد عزیزم. کاش یکی این وسطها دلش برای صدایَت تنگ میشد و پخشَش میکرد. آن پیرزن عراقی چرا وقتی به تو رسید، دست به صورتَت کشید و انگار که ضریح را میبوسد، رویَت را بوسید؟ جوانانِ ابرو برداشتهی عراقی و رانندههای گُر و گُر سیگار کشیدهشان چرا عکسهایَت را پلاکارد کرده، سرِ دست گرفتهاند و پشتِ شیشهی وَنهایشان گذاشتهاند؟ آن پیرمردِ عرب که به موکبش دعوتمان کرد و همبرگری داد دستمان بوسیدنی، کنار گوشِ دخترکش چه گفت که او با آب و تصویرِ دلتنگکنندهای از شما پیش ما رسید؟ لبخندهایَت کجا رفت و گم شد و پنجماهی میشود که پیدایش نیست؟ اینجا چقدر نزدیکتری و چقدر تصویرِ چشمهات بینِ گرمای سوزانِ عراق، دل را خنک میکند. میبینَمت مچاله میشوم. بگو اگر به حسین برسم بویِ تورا میگیرم؟
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit