eitaa logo
🌼🌱🌸نهال های مهدوی🌸 🌱🌼
1 دنبال‌کننده
435 عکس
542 ویدیو
12 فایل
پاسخ به سوالات👇 @haghighat_mona
مشاهده در ایتا
دانلود
چهار جمله برای حمایت از فرزند 1⃣ اگر چیزی رو سر کلاس متوجه نشدی می‌تونی از معلمت سوال بپرسی، این حق توئه! 2⃣ ما پدر و مادر تو هستیم، تو هر شرایطی دوستت داریم و ازت حمایت می‌کنیم، پس چیزی رو از ما مخفی نکن! 3⃣ اگر فکر می‌کنی کاری اشتباهه انجام نده، حتی اگر دوستات مسخرت کنن! 4⃣ تو انسان ارزشمندی هستی، این رو با احترام به خودت و دیگران باید نشون بدی! @nahal_mahdavi
اون چیه که لباس ورق ورق پوشیده هزار هزار تا لغت رو دامنش خوابیده پیرهنش از کاغذه رو پوشش از مقوا رو پیرهنش گاهی هست نقاشی های زیبا دوست همه‌ی بچه ها کتاب خوب و زیبا 🍂📚
بچه ها به دستورات پدر و مادرهایی که به اندازه ی نیاز به آنها محبت نمی کنند و به اندازه ی نیاز احترام نمی گذارند، بعنوان دستورات خودخواهانه نگاه می کنند و از آنها فراری هستند. و این تصویر نمی گذارد که آنها با دل و جان به حرف های آنها گوش بدهند. یه نکته جالب و مهم 👆
قصه کودکانه " کتاب ماندگار " کتاب پیر شده بود.خسته شده بود. ورق هایش کهنه و زرد شده بود. اما دلش می خواست برای آخرین بار، قصه ای بنویسد. بعد شروع کرد به نوشتن قصه. قصه ی دیو، قصه ی فیل خرطوم دراز، قصه ی مار دو سر، قصه ی موش عینکی. اما این قصه ها برایش تازه نبود، چون آن ها را توی همه ی کتاب ها خوانده بود. حالا که پیر شده بود دلش می خوسات یک چیز تازه بنویسد! با خودش گفت: « حالا چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ » فکر کرد و فکر کرد. بعد شروع به نوشتن کرد. یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، چند تایی قصه بودند. نه یکی، نه دوتا، نه سه تا، اصلا ما چه کار داریم چند تا قصه بود. قصه ها راه افتادند و رفتند و رفتند و به ابرها رسیدند. ابرها تا قصه ها را خواندند، فهمیدند این قصه ی آخره. گریه شان گرفت، باریدند. قصه ها هم پریدند روی باران و آمدند پایین. کتاب، یک ورق دیگر خورد. دوباره نوشت، یک دفعه اتوبوس قصه، از راه رسید. قصه ها پریدند توی اتوبوس و راه افتادند. اتوبوس قصه، ورق ورق رفت تا به یک سربالایی رسید. از سربالایی گذشت و به سر پایینی رسید. از یک خیابان بزرگ هم رد شد، تا به چراغ قرمز رسید. قصه ها گفتند: « این جا آخر خط است. پیاده شویم. » اتوبوس قصه گفت: « نه، نه، این جا چراغ قرمز است که من ایستاده ام. هنوز چند ورق دیگر مانده است. » چراغ سبز شد و اتوبوس قصه دوباره به راه افتاد. قصه ها گُل می گفتند و گُل می شنیدند. اتوبوس از پُل گذشت. از کنار جنگل هم گذشت. چند تا حیوان و پرنده هم از توی جنگل پریدند توی قصه ها. اتوبوس باز هم رفت، تا رسید به آخر کتاب. قصه ها پیاده شدند. کنار اتوبوس مداد بود. خودکار بود. قلم بود. جوهر بود. کتاب و دفتر هم بود. آن ها بالا پریدند و پایین پریدند و هورا کشیدند. کتاب ورق آخر را هم زد، بعد گفت: « این هم قصه ی ناتمام. حالا خسته ام باید بخوابم. » و گرفت گوشه ی میز مطالعه، خوابید. صبح که شد، کتاب بسته شده بود. رویش نوشته شده بود، بالا رفتیم ماست بود، پایین آمدیم دوغ بود، قصه ی ما همین بود. و این جوری شد که کتاب پیر، چمدانش را بست. او در کتابخانه قسمت کتاب های ماندگار ماند و تاریخی شد 📚 🍂
🔹کدوحلوایی یکی از داروهای مناسب برای و خروج ترشّحات آن است. 🔹 در دوره می توانید روزی یکی دو بار، مقداری کدوحلوایی را بخارپز کرده به همراه عسل نوش جان کنید. 👌 از جمله خواص کدو حلوایی 🔺مغز را تقویت میکند ▫️صفرا را تسکین میدهد ▫️ قولنج را برطرف میکند ▫️ادرار آور و بر میباشد ▫️ ( زردی ) را برطرف میکند. ▫️مفید برای رفع و 🔺و درمان ☜ طِب‌ُّالنَّبی (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) 🌿 @teb_nnabi 🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا