eitaa logo
🌼🌱🌸نهال های مهدوی🌸 🌱🌼
1 دنبال‌کننده
435 عکس
542 ویدیو
12 فایل
پاسخ به سوالات👇 @haghighat_mona
مشاهده در ایتا
دانلود
http://eitaa.com/shahidnajifanoos ⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂⁂ _آقاجون حنانه اومد؟ _آره باباجان توی اتاقشه فقط یالله بگوداری میری.... سری تکان دادم....درزدم‌اگرحنانه میفهمیدمنم که دررابازنکرده میبندد.... فکری به سرم‌زد.... شال گردنم‌رادورچشمانم پیچیدموبدون درزدن واردشدم.... حنانه آمدجیغ بکشدکه دیدچشمانم بستس _بروبیروووون _نمیییرم بایدحرف بزنیم.... _برویه چیزی سرکنم بیاتو... _نوچ بچه زرنگی؟؟؟چشمام بستس نالید _حسیین ته دلم خالی شد....سرم‌پائین بودم واوصورتم رانمیدید.... لب زدم"جانم"وبلندترگفتم _بله؟ _لطفابروبیرون میزارم بیای تو.... _دروغگودشمن خدا؟ _دروغگودشمن خدا! رفتم بیرون وشال گردن رابازکردم......سرم‌رابالاآوردم آقاجون روبه رویم‌بود.... لبخندی برلبانش بودکه تاعمق مغزوتنوجانم نفوذکرد.... _میبینم یالله نگفتی وروش های کابردی استفاده کردی! _قهره باهام... وپشت حرفم نفس عمیقی کشیدم.... دستش روی شانه ام نشست که صدای حنانه ازتوی اتاق بلتدشد _زهی خیال باطل!وایساتادروبازکنم _دروغگودشمن خدابود.... _محض اطلاعاتت چشمات بسته بودمن انگشتاموقفل کردم _خیلی نامردی _نمردیمومعنی نامردی روهم فهمیدیم جواب ندادم آقاجون به هردومون میخندید... دستم راگرفت وسمت اتاقش برد... ؟‌یه‌رمان‌باحال‌که‌تاحالا‌مثلش‌نبووووووده ᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣᪣ http://eitaa.com/shahidnajifanoos