من میخواٰستم مادیان مغرور و زیبای خونهی مردی آریایی باشم که دستهاش برکت داره. غزل خوندن و نامه نوشتن و دلمه پیچیدن بلده تا کمک حالم باشه. میخواٰستم از او پسری داشته باشم که با نگاه کردنش یادم بیاد همهی اونچه از سر گذروندم بیهوده نبوده... من میخواٰستم از شالیزار و تاکستان و هور بنویسم عزیزم... زمونه من رو سیاٰسی کرد.
دلم واسه روزایی که خیلی زود آدمارو باور میکردم تنگ شده، الان خودشون رو بندازن زیر قطار بازم میگم فیلمشونه.
_هاسکی
چه جوری به این مغز لعنتی بفهمونم که الان خرس بهم حمله نکرده، در خطر مرگ هم نیستم، فقط میخوام با یه ادم جدید حرف بزنم، احتیاجی به این همه هورمون استرس نیست
-•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
دلم واسه روزایی که خیلی زود آدمارو باور میکردم تنگ شده، الان خودشون رو بندازن زیر قطار بازم میگم فیل
به کسانی که به همه چیز شک دارند، احترام بگذارید؛ آنها یک بار عمیقاً مردهاند.
-•[ߊܠܝ̇ߺحیܢ̣]•-
همه ی نشونه های افسردگی رو دارم فقط نمیدونم چرا خندم میگیره.
اشتباهم این بود هر جا رنجیدم، خندیدم فکر کردند درد ندارد ضربه ها را محکمتر زدند.️