- سحرگاهِ دیروز، وقتی توی صحن قدس نشسته بودم و به مداحیهای دلی گوش میدادم و اشک آروم روی گونههام میچکید، به این فکر کردم که چقدر رئفتِ امام بیشتر از قدرِ لیاقت منه...
که من، اونقدرها هم بندهی مخلصِ خدا نیستم؛ ولی خیلی وقتها معجزهها رو میبینم : )
خیلی وقتها دستِ خدا و لبخندِ اهلبیت رو احساس میکنم و در اکثر مواقع، وقتی دلتنگی به حداعلایِ خودش میرسه و هفتهها اشک میریزم برایِ دوری از حرم، به طرز عجیبی، طلبیده میشم : )))
نمیدونم گفتن این حرفها درسته یا نه،
و با نوشتنشون دلم نمیخواد بگم من خیلی آدم خوبیام!
چون خودم میدونم هیچکی نیستم و سراپا گناهم؛ فقط دلم میخواد از اوجِ رئوفیت امام حرف بزنم!
وقتی این حجم از مهربونی و بخشندگی رو لمس میکنم و میبینم، اشکهام شدت میگیرن و به هقهق میافتم : )
دلم میخواد همونجا و تو لحظهای که زمزمه میکنم جونم فدات بمیرم.
وهربار که امامرضا(ع) دستم رو میگیره، بغلم میکنه و منو از چنگِ غمهام نجات میده، جوونهی محبتش توی قلبم رشد میکنه و بیشتر وجودم به حرمش گره میخوره : )
من فقط اومدم بگم هیچوقت از رئفت امام ناامید نشید و مطمئن باشید هیچکس دست خالی از در خونهی این خاندان برنگشته...
که نکنه به جای در این خونه، بری یه جای دیگه!
که هرچی هست و نیست تو عالم از برکت وجودِ اهلبیته :)
من فقط خواستم بگم:« آقایِ من؛ با تیغ مهربانیات آخر میکشی ما را ! »
- گلنار .
حقیقتا قلبم نرمنرمی میشه وقتی میبینم تو تموم کاشیکاریهای حرم، رنگ آبی بهکار رفته : ))))
انگار که بابارضا هم مثل من شیفتهی آبیه😭💙
" ناجــه "
خلوتنشین کنجِ گوهرشادِ تو، منم :)))
نشسته پشت دو پلکـم هزار اقیانوس
رها کنید مـرا تا عمیــق گریه کنم : )))))
" ناجــه "
دیدارِ نیمهشب؛
به تاریخِ بیستوسومِ اردیبهشت ماه✨
با رفیق همیشگی : )🤍