شبی که تو رفته ای؛
سحر نگشته هنوز!
چقد عجیب بود صبحی که خبر شهادتتون رو دادن.
مامانم همیشه میگفتن زمانی که امام خمینی فوت کردن همه فرو ریختن، همه چی به هم ریخته بود، چه تشییع جنازه شلوغی بود.
ما فقط شنیده بودیم اینو، شنیدن کی بود مانند دیدن!
اما حاج قاسم که رفت فهمیدیم؛
واقعا فرو ریختیم، من به سن خودم اجتماعی به این شلوغی ندیده بودم.
خوب نمیشناختمتون اون موقع
هر روز که از شهادتتون میگذشت بیشتر میفهمیدم چه انسان بزرگی رو از دست دادیم، و با خودم میگفتم مگه میشه این همه خوبی در یه آدم بگنجه!
بیشتر معنی اینو میفهمیدم که دشمن جرئت روبرو شدن باهاتونو نداشت،
حقم داشت، حتی از چهره تون هم دشمن به خودش میلرزید.
هیبت حیدریتون رو بخوایم به تنهایی در نظر بگیریم، (جدای شجاعت و رشادت های بسیار،) کافی بود برای اینکه حتی جرئت رودرو شدن باهاتون هم دشمن نداشته باشه.
بعدِ شما همه مون خانواده شهید شدیم💔
"اینجا هیچکس شبیه حرف هایش نیست؛
اما تو تفسیر دقیق چشم هایت بودی."
#مسافرِیکوبیست
#دلنوشت
نجواےِ دل🍃
شبی که تو رفته ای؛ سحر نگشته هنوز! چقد عجیب بود صبحی که خبر شهادتتون رو دادن. مامانم همیشه میگفتن
شبی که تو رفتهای؛
سحر نگشته هنوز!
دشمن در هر زمان به یک نحوی از شما میترسد اول از خودتان و هیبت حیدریتان، بعد از عکستان، سپس از مراسم سالگردتان.
آری ترس دشمن از شما و مکتب انسان سازتان تمامی ندارد؛ کسی فکرش را هم نمیکرد که بعد از چهار سال که هنوز داغتان برای ما تازه مانده، در تلاش بودیم که خودمان را آرام کنیم، بپذیریم این داغ را. بدانیم که رفته اید اما همیشه هستید و زندهاید در قلب هایمان؛
که دشمن آنطور داغ بر دلمان گذاشت.
اما ملت ما با این چیزها از پا نمیافتد. دل همهی ما خون است از پر پر شدن مادران، پدران، جوانان و کودکان. هر کدام از این داغ ها به یک نحوی جگرمان را میسوزاند فائزه رحیمی که روضه مادر را یادمان میآورد، ریحانه سلطانی نژاد که روضه سه ساله را و... اما ایستادهایم و دلمان گرم است به حرف رهبرِ عزیزمان که فرمودند: "بدانند که این فاجعه آفرینی پاسخ سختی در پی خواهد داشت باذن الله." که انتقام خواهیم گرفت ان شاء الله، پس مثل همیشه میایستیم، تمام قد، تا انتقام خون شهیدانمان را بگیریم. آخر خودتان گفته بودید: "ما ملت شهادتیم، ما ملت امام حسینیم."
بعد از شما همگی خانواده شهید شدیم. 💔
"اینجا هیچکس شبیه حرف هایش نیست؛
اما شما تفسیر دقیق چشم هایتان بودید."
#مسافرِیکوبیست
#دلنوشت
پناهِ امنِ من🕊
هربار که شلوغی روزگار دورهام میکنه یادم میاد که دستم به گوشه چادر شماست؛ اگه دستمو ول نکنم تو این شلوغی گم نمیشم...
ولی مادر جان
یه کاری کنید منِ سر به هوا حواسم جمع خودتون باشه،💚
و گوشه چادرتون رو محکمتر بگیرم.
وقتایی هم که من سر به هوایی میکنم میشه شما دستمو بگیرید گم نشم؟!🌸
#مادرِعالم
#دلنوشت
نجواےِ دل🍃
میام و نه کاشی حرم،این بار خود ضریحت رو بغل میگیرم:))) غیر ممکن نیست✨ آقایِ اباعبدالله💚 #کُنجِدنج
هربار که سخت دلم میشکنه پناهم میشید مثل همه وقتای خوشی و ناخوشی زندگیم،
میام با تکه کاشیم درد و دل میکنم
شاید عجیب باشه...
بغلش میکنم و بوش میکنم،
جای تمام حسی که تجربه نکردم:)
در اصل شمایید که مثل همیشه بغلم میکنید و میگید غصه چیو میخوری من کنارتم...❤️🩹
ما از کربلایِ حسین-ع ، فقط یه کنج از حرم خواستیم ...
امّا قلب پر از گناه بود و آرزو برآورده نشد :)💔
شاید کمی#دلنوشت
بسم رب الحسین
دلتنگم و دلم میخواد این دلتنگی رو داد بزنم
بگم من همه خستگیام مونده رو دوشم
میشه کمکم کنی برش داریم
بگم دیگه خستم و از همه بریدم
تو که شاهدی من چیا کشیدم....
هنوز خستگیام در نیومده چون کربلاتو ندیدم
دلم میخواد روضه باشه و من دلِ سیر گریه کنم
اشک بریزم و تماشا کنی.
بعدش بگم آخيش
از اون آخيش ها که میدونی یکی کنارته دونه دونه اشکاتو دیده
زمین خوردناتو دیده، نگاه همیشه همراهش
ارباب دلم میخواد تو سال جدید که میخواد بیاد، بیشتر از قبل عاشق باشم عاشقی کنم
دلم میخواد بیام و کربلاتو ببینم بعد بخونم همه خستگیام دراومد آقا، یه غروب که به کربلات رسیدم
کاش تو سال جدید بتونم از کارایی که دوست ندارید فاصله بگیرم و کارایی که دوست دارید بتونم انجام بدم
نوکر دلخسته ات
#دلنوشت
از بچگی وقتی میخواستیم روی پامون بایستیم میگفتن بگو یاعلی، زمین میخوردیم میگفتن دستتو بذار سر زانوهات و یاعلی بگو
شما فعل برخواستن رو صرف کردید، ولی خودتون اون وقتی که خبر شهادت نور چشمتون رو دادن تا برسید خونه چندین دفعه زمین خوردید، وقتی تو محراب ضرب شمشیر خوردید دیگه زانوهاتون توان ایستادن نداشت...
اسمتون از قدیم برامون آشنا بود، وقتی از روی ماذنهها صدای «أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولیُّ الله» به گوش میرسید
ولی بعد شهادتتون تو محراب نماز، گفتن: مگه علی هم نماز میخوند؟!
هروقت اسم شما میاد یه حس پدرانه تو وجودم جوونه میزنه
دوست داشتن شما چیزی نیست که برای امروز و دیروز باشه، فطری در وجودمون هست و بهش افتخار میکنیم.
خوشحالیم توی شادیهای شما و غمگینیم توی ناراحتی هاتون؛
ماه رمضان رو ماه شما میدونیم و از شب نوزدهم ماه مبارک به احترام شما مشکی میپوشیم، بیقرار و بیتابیم...
بیتاب فرق شکسته غرق در خون تون
بیتاب دل شکسته از بعد پرپر شدن همهی هستیتون
میدونیم که شکاف سر بهانه بود، دلتنگ یار مهربونتون بودید
بیتاب مظلومیت و معصومیت تون
بیتاب اون حکومت علویای که شما ایجاد کرده بودید و ما هنوز راه زیادی داریم تا رسیدن بهش
با گریه مرحمی میاریم رو تمام این بیتابی هامون بلکه برای لحظاتی آروم بگیریم؛
مناجات میکنیم و تقدیر و رزق یک سالمون رو از شما میخوایم، میدونیم کم گناه نکردیم اما به امید نگاه مهربون و لطف پدرانه شما میایم که مارو در آغوش بگیرید و واسطهمون بشید
به امید گوشه چشمی از نگاه پدرانه شما
#دلنوشت
نجواےِ دل🍃
دعای روز بیست و دوم #ماه_رمضان🌙
داریم به پایان ماه مهمانی خدا نزدیک میشیم...
درستُ حسابی بهره نبردم از این ماه
نذار بدون برنامه پیش برم...
الان یه متن از استاد صفایی حائری خوندم میگفتن اونایی که طرح و نقشه ندارن مهره نقشهدار ها میشن؛
خودمونیم نذار مهره دست کسی بشم،
کمکم کن بچینم و طبقش پیش برم.
نه نه، خودت برام بچین، تو بچینی قشنگتره، آره تو بچینی همتشم میدی
البته کریم تر این حرفایی!
به چیده های کج و کوله منم نظم میدی...❤️
اوس کریم خودت هوامونو داشته باش✨
#دلنوشت
نجواےِ دل🍃
خواب دیدم که در آغوش ضریحت هستم🫂 کاش تعبیر کند یک نفر این رویا را❤️🩹
پریشب داشتم گله میکردم که خدایا من میدونم بد شدم
قبلا خواب کربلا میدیدم حتی اگه اونجا واقعا کربلا نبود اما تو خواب من بود
میگفتم باشه فقط من خوابشو ببینم حتی شده توش این باشه که ببین هنوز اینارو داری که ما دعوتت نميکنيم
و همینم شد، خواب دیدم با کسی که باهاش خیلی مشکل دارم رفتم، حتی اونجا هم شاکی بودم، حتی اونجا هم غر میزدم؛
و یه سری ویژگی های بدم بهم گوشزد میشد انگاری
+خدایا من میدونم این رفتار بده ها💔
به قول یکی میگفت "من میخوام گناه نکنم ها اما نمیشه..."
حالا خدایا من میخوام اینارو ترک کنما اما نمیشه
من بخاطر تو میخوام آدم خوبی بشم، خودم می دونم چی هستم، خودت راه نشونم بده...
"ای پناه من در زمانی که راه های گوناگون و بی ربط مرا خسته می کند و به زحمت می اندازد_دعای ۵١ صحیفه سجادیه"🕊️
خدایا من حتی به اندازه حرکتم خستم، یا شایدم نمیدونم باید کجا و چجوری حرکت کنم...
میشه دستمو بگیری بلندم کنی و راهو نشونم بدی...
من خسته شدم از اینکه خیلیا اون منِ سابق با پشتکار که واس خواستههاش میجنگید رو نمیشناسن،
و خیلی ساده میگن چرا اینجوری ای؟!
من زمین خوردم، کمک هم گرفتم که بلند شم
اما نمیخوام آدما بلندم کنن
میدونم منتظر امام زمان نبودم، اما الان هستم، امیدم به نگاه پرمهر و پدرانه شونه که بیان بلندم کنن...💔
و در نهایت خدایا ببخش اون گناه هایی رو که مانع رسیدن من به کربلا میشه،
و از اون بالاتر ببخش اون گناه هایی رو که منو از بندگی واقعیت محروم میکنه💔
#آرامِجانم
#خدایدلم
#دلنوشت
#بهوقتِدلتنگی