🇮🇷|♡نجــوا؎ نـوࢪ♡|🇵🇸
#_پارت_سی_و_شش #خاک_های_نرم_کوشک✨ • صف غذا🍽 حجت الاسلام محمد رضارضایی🖊___ توجبهه ها توفیق نداشتم
#_پارت_سی_و_هفت
#خاک_های_نرم_کوشک✨
•
انگشتر طلا💍
همسر شهید🖊____
تو یکی از عملیاتها، انگشترم را نذر کردم. با خودم گفتم: «اگر ان شاءاالله به سلامتی برگرده، همین انگشتر رو
میندازم تو ضریح امام رضا علیه السلام.»
تو همان عملیات مجروح شد، زخمش اما زیاد کاري نبود. تا بیاید مرخصی، اثر همان زخم هم از بین رفته بود، کاملاً
صحیح و سالم رسید خانه.
روزي که آمد، جریان نذر انگشتر را گفتم، و گفتم: «شما براي همین سالم اومدین.»
خندید. گفت: «وقتی نذر می کنی، براي جبهه نذر کن.»
«چرا؟»
«چون امام هشتم احتیاجی ندارن، اما جبهه الان خیلی احتیاج داره؛ حالا هم نمی خواد انگشترت رو ببري حرم بندازي.»
از دستش دلخور شدم، ولی چیزي نگفتم، حرفش را مثل همیشه گوش کردم.
تو عملیات بعدي، بدجوري مجروح شد. برده بودنش بیمارستان کرج. یکی از همان جا زنگ زد مشهدو جریان را به
ما گفت.خواستم با خودش صحبت کنم،گفتند:«حالشون جور حرف زدن نیست.»
همان روز برادرم خودم و برادر خودش، راهی کرج شدند. فرداي آن روز برادرم از تهران زنگ زد. نمی دانم جواب سلامش را دادم یا نه. زود پرسیدم: «چه خبر؟ حالش خوبه؟»
خندید. گفت: «خوبتر از اونی که فکرش رو بکنی.»
فکر کردم می خواهد دروغ بگوید بهم.عصبی گفتم: «شوخی نکن، راستش رو بگو.»
«باور کن راست می گم، الان که من از پهلوش اومدم به شما زنگ بزنم، قشنگ حرف می زد.»
باور کردنش سخت بود. مانده بودم چه بگویم. برادرم ادامه داد: «یک پیغام خیلی مهم هم براي شما داشت، یعنی منو به همین خاطر فرستاد که زنگ...»
امانش ندادم.پرسیدم: «چه پیغامی؟»
«اولاً که سلام رسوند، دوماً گفت:اون انگشتري رو که عملیات قبل نذر کرده بودي، همین حالا برو حرم بندازش تو ضریح.»
گیج شده بودم. حساب کار از دستم در رفته بود. گفتم: «اون که می گفت این کارو نکنم.»
...........................................
✍🏻✨🦋✨🦋✨🦋
🍃ادامه دارد....
لطفا فقط با ذکر #آیدی_کانال و #نام_کانال کپی شود در غیر این صورت کپی شرعا جایز نیست....
حواست باشه مومن⛔️
ʝøɪŋ↷
•⎢@motahare313yar⎟•
به ๑مطهــره๑ بپیوندید☺️☝️🏻