eitaa logo
نردبان صعود
225 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.4هزار ویدیو
66 فایل
😎🌦طلبه مشهدی و خادم القرآن با جمعی از رفقای دانشگاهی ایم که طلبه شدیم... ✔️خاطراتم از تبلیغ ✔️روایات ناب و خواندنی ✔️نکات زیبا و کاربردی از قرآن و ... ♨️در قالب های متنوع ⭕️ انتقاد، پیشنهاد، سوال در خدمتیم. 👇 @velayat_1
مشاهده در ایتا
دانلود
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 مرثیه خوانی مرحوم کوثری 🕌 در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها 📅 سال ۱۳۷۵ 😭🇸🇩 در روضه‌ها به یاد کودکان مظلوم فلسطینی هم باشیم و برای آزادی قدس عزیز زیاد دعا کنیم ... علیه اسلام •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• 🆔 @nardeban_sooud
❣کو علی اصغر ؟! 🚙 شب عاشورا با همسر جوان و نوزاد هشت ماهه ام از تهران به طرف کاشان حرکت کردیم که روزعاشورا در هیئت محله شرکت کنیم . 🛢تعلل کردم و بدون اینکه باک بنزین را پُر کنم وارد بزرگراه تهران قم شدم و باخود گفتم در اولین پمپ ، بنزین خواهم زد . اما شوربختانه اولین پمپ کارت آزاد نداشت و بنزین ماهم ته کشیده بود . به امید اینکه پمپ بنزین بعدی نزدیک باشد حرکت کردم ، اما هرچه جلوتر میرفتم سر و صدای آلارم هشدار بنزین بیشتر میشد و همزمان با صدای هشدار ، ضربان قلب من هم از استرس بیشتر میشد . 🌤چون به غروب آفتاب نزدیک میشدیم ، میدانستم اگر ماشین خاموش شود ، در این گرمای هوا و ازدحام ماشین ها هیچکس به داد ما نخواهد رسید 😰. 😱ده پانزده کیلومتر مانده به پمپ بنزین بعدی عاقبت بلایی که نباید برسرمان می آمد، آمد و ماشین خاموش شد. 🛣ماشین را در منتهی الیه جاده متوقف کردم و پیاده شدم. بلافاصله گالن کوچکی که در صندوق عقب بود بیرون آورده و جلو ماشین ها تکان میدادم ، اما جاده خیلی شلوغ بود و ماشین ها بدون اعتنا به ما و با سرعت زیاد از کنارمان عبور میکردند. 🥺ده دقیقه ، یک ربع ، نیم ساعت گذشت ، هیچکس نایستاد ، هر چه شکلک التماس از خودم درآوردم، افاقه نکرد. 😢درمیان تقلّا گاهی داخل ماشین سر به بچه ها میزدم ، همسرم از گرما کلافه بود و گاهی برای رفع تشنگی بچه به او شیر میداد . 😰🍼متاسفانه آب خنک هم تمام شده بود و وسط بیابان حسابی گرفتار شده بودیم و با تمام وجود احساس غریبی میکردم . از تشنگی و گرمی هوا کم کم صدای گریه بچه بلند شده بود و بیتابی میکرد و خودم هرچه خواندم و متوسل شدم، فایده نداشت . 👩‍🍼یک نوبت داخل ماشین را نگاه کردم دیدم بچه ام از عطش و گرما بال بال میزند . راستش وقتی این صحنه را دیدم ناگهان یاد حضرت (علیه السلام) افتادم و بغض گلویم را گرفت . اما کماکان میفرستادم و ملتمسانه گالن را جلو ماشین ها تکان میدادم ، ولی تاثیری نداشت. 👨‍🍼ناگهان فکری به ذهنم رسید و رفتم طرف ماشین و بچه را از بغل مادرش گرفتم و آوردم بیرون ، مقداری در عقب ماشین فاصله گرفتم و با یک دست بچه را سر دست گرفتم و با دست دیگر گالن را تکان میدادم . 😳‌قیامتی شده بود، به یک دقیقه نرسیده تمام اطراف و اکناف ما پر از ماشین شد. من نشمردم ، ولی شاید حدود بیست ماشین جلو ما توقف کرده بود.🚚🛻🛻🚎 🔸هیچکس نپرسید تو مومنی یا کافر !؟ 🔹 نپرسیدند انقلابی هستی یا ضدانقلاب!؟ 🔸نپرسیدند اصولگرایی یا اصلاح طلب!؟ 🔹بعضی ها از ماشین هایشان پیاده شده بودند و توی سر میزدند و با چشمان گریان به طرف ما میدویدند . 😡 یک آقایی با عصبانیت رو کرد به من و گفت ، مرد حسابی ، مگر نمیدانی مردم نسبت به نوزاد حساسیت دارند. 🔸بنزین دادند ، آب دادند ، میوه دادند ، چند نفرخانم پیرامون همسرم جمع شده بودند که اگر نیازی دارد برآورده کنند. چقدر این مردم مهربان و عاطفی هستند!؟🍒🍏🍉 🔹اما بمیرم برای میهمان دشت نینوا، در غریبی و بی کسی طفل بی تاب از تشنگی را بالای دست گرفت و تقاضای جرعه ای آب کرد...پاسخش را با تیر سه شعبه دادند .😭😭 🔸چهل روز است که رباب بی تاب علی اصغر است ، رباب آب خورد و شیر دارد اما کو علی اصغر.....😭😭 ✍ارسالی یکی از اعضای مجله فراجالب (با ویرایش) •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• 🆔 @nardeban_sooud