#امام_زمان_عج
#حضرت_زهرا
بی تو هر جا می روم احساس غربت می کنم
راه بر جایی ندارد هر چه همت می کنم
بی تو آرام و قراری نیست در دنیای ما
دور مانده از خوشی با هر که صحبت می کنم
نامه اعمال من حال تو را بد می کند
جمعه ها بدجور احساس خجالت می کند
غیر تو هر کس رفیقم شد نزد چنگی به دل
بعد ازین تا زنده ام با تو رفاقت می کنم
روز و شب فکر همه هستم ولی فکر تو نه
حال هر کس جز تو را آقا رعایت می کنم
من که باری بر نمی دارم ز روی شانه ات
با چه رویی بر تو اظهار ارادت می کنم
تا نرفته فاطمیه آبرویم را بخر
فکر کن که مادرت گفته وساطت می کنم
محمدحسین رحیمیان
🌷 اميرالمؤمنين (عليه السلام) :
👀 اَلعُيُونُ مَصائِدُ الشَّيطانِ
☘ [نگاه] چشمها ، دامهاى شيطان اند .
📙 غررالحکم 950
☀️
#امام_زمان_عج
#حضرت_زهرا
تا فکر و ذکر من همه دیدار دلبر است
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
من در میان جمع و دلم سمت سامراست
آنجا که اشک زائرش از آب کوثر است
دیری است رفته است و دگر و برنگشته است
دیری است آسمان دلم بیکبوتر است
او پیش رو نشسته و من کورم از گناه
او میزند صدایم و ما گوشمان کر است
آوارهایم در هیئات و شنیدهایم
در روضه احتمال حضورش قویتر است
شاید صدای گریهی آقا بلند شد
چون روضههای مادر او گریهآور است
در فاطمیه پهلوی او تیر میکشد
او نیز زخمی غم دیوار و آن در است
آقا سری بزن به مدینه نگاه کن
کوچه بدون تو صحرای محشر است
آقا بگو چگونه تحمل بیاورم؟
یک زن که در مقابل یک فوج لشکر است
انگار در گلوی شما بغض میشود
آن ریسمان که بسته به دستان حیدر است
اینجا برادران همه در فکر خنجرند
شکر خدا که یوسف ما بیبرادر است
گرچه پر از گناه ولی در رکابتان
آخر شهید میشوم، این حرف آخر است
عباس احمدی
#حضرت_زهرا
تو امیرالمومنین هستی و من بانوی تو
جان صدها فاطمه قربان تار موی تو
دور دست تو طنابی دیدم و دلخور شدم
بازویم را داده ام تا باز شد بازوی تو
هر چه دارم را فدای بودنِ تو کرده ام
روی من شد نیلگون، سالم بمانَد روی تو
آه، محتاج عصایم کرده این درد و وَرَم
قوّت من رفت، پای قوّت زانوی تو
ای امیرالمومنین من، سرت بالا بگیر
من بمیرم تا نبینم غصه در ابروی تو
لحظه ای بنشین بحال هم کمی گریه کنیم
اشک تو داروی من شد اشک من داروی تو
دست پختم را نخوردی، چند وقتی می شود
تو حلالم کن، زمین گیر است، کدبانوی تو
پهلوی من خرد شد، اما تو اصلا غم نخور
خوبِ خوبم تا کنارت هستم و پهلوی تو
در میان آتشِ این خانه گر چه سوختم
باز خوشحالم نشد کَم تاری از گیسوی تو
گر چه بوی دود می آید هنوز از خانه ام
عطر جنت می وَزَد در خانه ام با بوی تو
یک تنه جور سپاهی را برایت می کشم
لرزه اندازم به جانِ دشمن ترسوی تو
پشت بر قبله، نمازِ این جماعت باطل است
قبله ی سیار من هستی، نمازم سوی تو
رضا قاسمی
اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت فاطمه(س)وحضرت علی(ع) – سیدپوریاهاشمی
بگو ز جان بهارم خزان چه می خواهد؟
فراغ لعنتی از جانمان چه می خواهد؟
مگر که شوهرت از این جهان چه می خواهد؟
به غیر ماندنت ای نیمه جان چه می خواهد؟
هنوز مانده ام این روزها چه زود گذشت
خوشی و خندهء نه سال ما چه زود گذشت
بنا نداری از این سوز تب رها بشوی؟
برای مدتی از بسترت جدا بشوی؟
قرار نیست در خانه جا به جا بشوی؟
دوباره مادر سرحال بچه ها بشوی؟
به پات اگر که بیفتم چطور می مانی
کنار در که بیفتم چطور میمانی
نمیشود که مرا باز رو به راه کنی
درست مثل گذشته به من نگاه کنی
و کوه درد و غمم را دوباره کاه کنی
حسودهای مرا خوار و رو سیاه کنی
بفکر ریختنم بی ستون تو چه کنم
نمیشود که بمانی بدون تو چه کنم
دو ماه و نیم غمت آتش دلم بود و
دو ماه و نیم فقط گریه حاصلم بود و
دو ماه نیم در خانه قاتلم بود و
دو ماه و نیم مغیره مقابلم بود و
دو ماه و نیم مرا بین کوچه ها دیدند
سلام کردم و جای جواب خندیدند
بلند شو که زمین خوردنم زیاد شده
نرو که دردسر ماندنم زیاد شده
نلرز لرزش دست و تنم زیاد شده
خودت ببین که بمان گفتنم زیاد شده
خدا گواست که مثل تو از جهان سیرم
بدون من بروی زنده زنده میمیرم
.
#روضه_امام_حسن
اومد به خواب عبدالزهرای کعبی. میخوام روضه امام حسن بخونم اما روضه امام حسن زهر نیست، جگر پاره نیست.
گفت عبدالزهرا! چرا روضه منو نمیخونی؟! عرض کرد آقا جان. من کارم روضه خونده. مکرر روضه شما رو خوندم. حضرت فرمود نه عبدالزهرا. هنوز روضه منو نخوندی...
عرض کرد آقاجان. مگه زهر ندادن!؟ مگه جگر پاره نشد؟! مگه زینب تشت نیاورد؟! مگه تیکه های جگر توی تشت نریخت؟! مگه زینب نبود هی دست رو دست می کشید؟! مگه زینب نبود هی به صورتش می زد به حسین می گفت داداشم داره از دستم میره؟! مگه اینا نیست روضه های شما؟!فرمود نه! روضه من اینا نیست! *
غروب بود و یک کوچه تنگ و باریک
غروب بود و من بودم و مادر من
*مادرم گفت حسن جان پاشو آماده شو مادر... دیگه میخوام برم فدکمو بگیرم. حسن جان به بابات که نمیتونم بگم همراهم بیاد ولی باید یه مرد همرام باشه. نمیدونی چه قندی تو دلم آب کردم. مادرم به جای مرد می خواست منو ببره. گفت حسن جان تو بیا مواظب من باش... *
مگه میره از یاد، که اون پست نامرد
چه جوری گرفت، توی کوچه راهمونو
*یه جوری زد اونجا... شنیدی میگه... من از بعضی باباها شنیدم. بچه وقتی کار خطایی میکنه، میگه ببین بچه! یه جوری میزنم یکی از من بخوری دو تا از دیوار... شنیدی یا نه؟!... امام حسن میگه مادرم داشت حرف میزد... بی حیا بی هوا... با امام حسن بگید... وای مادرم مادرم مادرم... وای مادرم مادرم مادرم*
ببین بغض دیرین، چه کرده به مادر
باید روضه مقداد، بخونه براتون
بگه دست سنگین، چه کرده به مادر...
*یه چیزی می شنوی طاقت نمیاری. نعره ات بلند میشه. داد میزنی. هی میگی نگو نخون.
قربون دلت برم امام حسن. بعد از مدتی از قضایای شهادت بی بی که گذشت. زینب دید حسن یه گوشه کز می کنه. بغض داره گریه نمیکنه... یه روز اومد دستشو انداخت دور گردن حسن. گفت داداش گریه کن یه خرده. گریه کن دق می کنی....
همیشه این خوبه. رفقا یادتون باشه. آدمی که غم داره غصه داره حرف زدن و گفتن براش خوبه. اگه رفیقت غصه دار بود و تو هم محرم بودی و سرّ نگهدارش بودی، یه جوری به حرفش بیار همین که حرفاشو بزنه آروم میشه. یادت نره.
علی علیه السلام هم که علی بود باید حرفاشو به یکی میزد. چون کسی رو پیدا نمی کرد سرشو توی چاه می کرد... یه رفیق نداشت... یه رفیق... نمیدونم به چاه چی می گفت. صبح که میومدن دَلو رو مینداختن آب بکشن، خون بالا میومد... حرفاشو میزد. علی هم که علی هست حرفاشو میزد...
تو هم اگه غم داری یه محرم پیدا کن حرفتو بزن... نذار توی سینت بمونه و توأم اگر محرمش هستی و رفیقش هستی و سرّش رو نگه میداری و آبروشو نمیبری بشین بگو حرفاتو با من بزن. اینجا توی سینه من می مونه. بذار آروم بشه.
زینب گفت حسن جان... با من حرف بزن. درد دلاتو با من بگو داداش. منم مادرمو از دست دادم... منم پهلوشو دیدم. منم سینشو دیدم... چرا اینجور کِز می کنی؟!
به حرف اومد. شروع کرد گریه کردن. گفت زینب... تو که نبودی. اینقدر مادرم خوشحال بود... اینقدر ذوق می کرد. گفت حسن فدک رو گرفتم... حالا فدک رو میدم به علی، خرج این مردم نامرد دنیا کنه، دست از سر علی بر دارن. زینب... یه وقت دیدیم کوچه تاریک شد. نگاه کردم دیدم یه غول بی شاخ و دم، یه لندهور از روبرو داره میاد... جلو مادرمو گرفت... مادرم رفت به راست. اونم اومد به راست. مادرم رفت به چپ اونم اومد چپ... زینب... رفتم جلو گفتم چیه؟! اما حیف!! قدم کوتاه بود... اونم بی حیا قدش درازه... دستشو بلند کرد.
#عبدالزهرا
#خلج
.
یازهرا🌺:
زمزمه شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
سبک : دامن_کشان_رفتی
بعد از تو حیدرشد (غریب مدینه)۳
نهادم گل من( غمت را به سینه)۳
شود جان حیدر فدای تو
کنم گریه هر شب (برای تو)۳
تا که تو شدی کفن(علی شد غریب)۳
رفتی از خانه ی من(علی شد غریب)۳
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
بعد از تو یا زهرا(رسیده به لب جان)۳
کنارمزارت (منم دیده گریان)۳
کنار قبرت سوزم ز هجرانت
منم با یاد تو (پریشانت)۳
تا که بی پسر شدی (علی شد غریب)۳
کشته پشت در شدی(علی شد غریب)۳
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
صفابخش قلبم ای (گل یاس چیده)۳
به یاد غمت زهرا(شدم قد خمیده )۳
کنار قبر از پا فتادم من
سرم را روی خاکت (نهادم)۳من
تا تو رفتی از جهان(علی شد غریب)۳
بهار من شدی خزان(علی شد غریب)۳
مانند شمع قصه ات از سر تمام شد
کوتاه مثل سوره ی کوثر تمام شد
سیلی وزید در وسط کوچه باد شد
تا هیجده ورق زد و دفتر تمام شد
از سوختن نه در اثر ضربه شمع من
در پشت چارچوب همین در تمام شد
گفتم یکی نبود و چهل مرد آمدند
قصه نگفته قصه ی مادر تمام شد
بابا کشید پارچه را روی مادرم
آهی کشید و گفت که دیگر تمام شد
پلکی زد و رسید سرِ ظهرِ واقعه
این بار قصه واقعا از سر تمام شد
زینب به فکر روز دهم بود بیشتر
وقتی وداع مادر و دختر تمام شد
وقتی که "یا بنی" به گوش حرم رسید
آرام گفت کار برادر تمام شد
تازه شروع شد غم زینب به کربلا
آن لحظه که بریدن حنجر تمام شدش
.
#فاطمیه
#شهادت_حضرت_فاطمه_زهرا_س
روضه جانسوز حضرت زهرا(س)
حاج محمود کریمی
با اینکه پیکرِ پسرش بوریا شود
عریان به روی خاک بیابان رها شود
با اینکه از قضیّه خبر داشت فاطمه
با اینکه دردِ دست و کمر داشت فاطمه
پا شد برای امرِ مهمی وضو گرفت
آهی کشید و بغضِ بدی در گلو گرفت
صندوقچه ی لباس و کفن را که باز کرد
نفرین به اهل کوفه و شام و حجاز کرد
میدید فاطمه شده پنجاه سال بعد
در قتلگاه آمده سرباز اِبن سعد
با نیزه اش به روی تن شاه میکشد
نقشه برای پیروهن شاه میکشد
زهرا که دید واقعه را سوخت عاقبت
با آه و گریه پیروهنی دوخت عاقبت
با بازوی شکسته ی خود… روزِ آخری
با چشم نیم بسته ی خود… روزِ آخری
پیراهن حسین خودش را قواره کرد
گریه برای آن بدن پاره پاره کرد
هر سوزنی که رفت به دستش دلش شکست
میدید نیزه ای وسط سینه اش نشست
پیراهنش همینکه به زیر گلو رسید
در قتلگاه پنجه ی قاتل به مو رسید
تا روی پیکر پسرش یک سپاه رفت
خولی رسید و فاطمه چشمش سیاه رفت...
شاعر: #رضا_قربانی
.👇
.
🌾 مناجات بسیار زیبا _ امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف _ فاطمیه _ حجت الاسلام #میرزامحمدی 🌾
بیا بیا گل زهرا عزای مادر توست 2
صفای فاطمیه از صفای مادر توست
اگر که سائلم و نوکر همیشگی ام
فقط به خاطر لطف و عطای مادر توست
تمام عزت شیعه رحین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست
قسم به مادر و آن احتجاج حیدریش
*عجب احتجاجی کرد ، نزاشت علی سرش تو مدینه پایین بیفته ،حتی نزاشت یه شمشیر بالا سر علی ببین... *
قسم به مادر و آن احتجاج حیدریش
دوام خدمت ما با دعای مادر توست
*این همونیه که حضرت تو دعای کمیل فرمود :"وَ الدَّوَامَ فِی الِاتِّصَالِ بِخِدْمَتِك" آگه مادرانه دست شکسته ش رو بالا بیاره من و تو ، تو نوکری و سربازی امام زمان ثابت قدم میمونیم ....*
ز نور چادر او ما همه مسلمانیم
*اون چادری که یهودیه رو مسلمون کرد ، اون چادری که سلمان هر وقت بهش نگاه میکرد گریه میکرد ....*
ز نور چادر او ما همه مسلمانیم
که اصل طینت ما خاک پای مادر توست
به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست
*اینجوریه یا نه؟ "وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ " زانوها به هم میخوره دم جون دادن... "وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ" دیگه باورش میشه که رفتنی ... اونجا کی میتونه به داد ما برسه ؟؟؟ *
به وقت مرگ که دستم زهر دری کوتاست
امید و دلخوشی من وفای مادر توست
بیا که با تن خونین هنوز منتظر است
که انتقام تو تنها شفای مادر توست
*حالا هر کی دلش میخواد به آقاش تسلیت بگه بسم الله ...." بگو آقا الان کجای عالم شرف حضور دارید ، نمیدونم ، مدینه ای نمیدونم .... هرجا هستی قدم رنجه کن یه نظر عنایتی به جمع سربازان خودت کن .... آگه شما نظر کنی همه ی ما رنگ و بوی فاطمه می گیریم ....
یابن الحسن ....
#حجت_الاسلام_میرزامحمدی
#مناجات_امام_زمان_عجل_الله_تعالی
#فاطمیه
.
بیا که با تن خونین هنوز منتظرست
که انتقام تو تنها شفای مادر توست
یاابن الحسن .... یاابن الحسن ....
*وَ بَعد، فَقَد قالَ اللهُ الحَکیم فی مَحکَمِ کِتابَه الکَریم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً ....*
بی سبب نیست شب جمعه شب رحمت شد
مادری گفت حسین جان همه را بخشیدی
*شب جمعه ست ، شب زیارتی ابی عبدالله ... این دلتُ نورانی کن ، زبانتُ خوش بو کن ، نامِ هَمَمون در زمرۀ زائرینِ ابی عبدالله ثبت بشه .....*
حسین جان ......
*بابی المُستَضعَفِ الغَریب یا اباعبدالله*
...........
تمام عزت شیعه رحین منت اوست
تمام زندگی ما فدای مادر توست
زندگی چه قابل داره ،دارو ندارم فدات مادر
زنور چادر او ما همه مسلمانیم
نه فقط اون هفتاد تایهودی،هشتاد تا یهودی مسلمان شدند،ما هم تا ابد،اسلام مون مدیون چادر زهرا ست،این چادر نبود فقط،ما نگامون فقط یه چادره،اون خیلی حرف داشت،این چادر سیاه پرچمه تا آخر عمرت،تا دنیا دنیا است این پرچم بالاست،
زنور چادر او ما همه مسلمانیم
كه اصل طینت ما خاك پای مادر توست
معلوم نیست فاطمیه ی دیگه زنده باشم
به وقت مرگ كه دستم زهر دری كوتاست
آی ،فكر نكنی رفیق من فقط حرف مرگ می زنم،یا ما حرف مرگ می زنیم،خود بی بی به مولا علی فرمود: علی جان،من از شب اول قبر نگرانم،زهرا بگه من چی بگم،صدا زد علی جان تنهام نذاری بری،بایست بالای قبرم تا من این تنهایی قبر و حس نكنم،الله اكبر
زهرایی كه زهرا است، زهرایی كه همه كاره ی زمین و زمان و سماوات و ملك و ملكوته، به علی می گه،علی جان قرآن برام بخون،علی می خوام آروم بشم با صدات،علی می خوام اُمدن بهم گفتن: امامت كیه بگم همین آقایی كه بالا سرمه امام منه، آخ چی می شه ،ماهم این جوری بگیم،چی می شه به ما بگن اممت كیه بگم همین امام زمانی كه بالاقبرمه امام منه
به وقت مرگ كه دستم زهر دری كوتاست
امید و دل خوشیه من وفای مادر توست
من شك ندارم،مادرت میاد،یه چیزی بگم شب جمعه ای گریه كنی،خودشم نیاد، بچه اش و می فرسته،می گه حسینم،پاشو برو،سینه زنت وحشت قبر داره، حسینم این یه عمر برات سینه زده، حسین،داد بزن ،ناله بزن صداتو فاطمه بشنوه،ای تشنه لب حسین،امشب مادرشم داره همین و می گه،حسین، عشق زینب حسین
اشعارفاطمیه – زبانحال حضرت فاطمه(س)وحضرت علی(ع) – رضادین پرور
بسکه چشم تو تصویرتار میگیرد
تمام آینه ها را غبار میگیرد
سرت چه آمده وقت کشیدن جارو
همیشه فضه ترا ازکنارمیگیرد
چه زحمتی شده این گندم آسیا کردن
چه زودپهلوی تو حین کارمیگیرد
به روی گونه توسیب قرمزی هرشب
زچشمهای ترم اختیارمیگیرد
لباسهای ترا دیدوگفت زینب باز
چقدرمادرم آب انارمیگیرد
نه صبح مانده برایم نه ظهرمانده نه شب
زناله ات کمرم هرسه بارمیگیرد
بخندجان علی جان به لب شدم زهرا
بخندخانه سکوت مزارمیگیرد
بسم الله الرحمن الرحیم
#حضرت_زهرا #مرثیه_حضرت_زهرا
تابوت تومیرفتی شبی ازدره خانه
میبردعلی، پیکر زهرا،سر شانه
یک گوشه حسین وحسن وزینب وکلثوم
باگریه نگاهش شده معطوف به شانه
تاشست تن فاطمه را ، حیدرکرار
آن تیر غمش سمت علی کرد کمانه
دیدم که عقیقی به گدا داد ٬ به مسجد
حیدربه تویاقوت کبود، داد زمانه
این قوم حسادت به تو وفاطمه کردند
این معرکه ها بود درآن کوچه بهانه
بانوی علی، نیمه شب از دست علی رفت
ازداغ تو زینب بگرفته است بهانه
🔸شاعر:
#آرمین غلامی
(مجنون کرمانشاهی)
____________