eitaa logo
وَنِعْمَ‌الْرَفیٰق
47 دنبال‌کننده
206 عکس
92 ویدیو
11 فایل
از رستم پیروز همین بس که بپرسند/از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟! ؛🇮🇷🇵🇸-
مشاهده در ایتا
دانلود
ماکان و امیر علی عزیزم...
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 پشت پرده یک جنایت 🔷 از پرونده هولناک حمیدرضا رجب‌زاده چه اطلاعاتی تا امروز به دست آمده؟ روایت اطلاعات اولیه و آنچه تاکنون از این جنایت وحشتناک مشخص شده است. 👤 امین سلیمی / مجری 🌐 نشانی ما در شبکه‌های اجتماعی: 👉 https://zil.ink/zamaneh_tv 🌍📲 🎤📺
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍خرده روایت های ما همکاری مشترک از دفتر روایت حوزه هنری و روایت‌خانه 🔅این قسمت: (ظهر، زیر نیمکت ها) 🔖سوت هواپیما جلوتر آمد. زیاد شد. گوشها داغ شد. نیمکتم تکان خورد یک وری چرخید به دیوار. آلبالوخشکه ها ریخت بیرون... ✍نویسنده و گوینده: منیر پرویزیان 📽کارگردان: علی معینی 🆔 روایت‌های ناب را از کانال روایتخانه دنبال کنید: بله | ایتا
اولین اربعین من، (ریحانه سادات ساداتی)، قسمت سوم، مسیر نجف کربلا ۳-۱: روز ۴ آبان سال ۹۷، ۵ روز مانده به اربعین، بعد از گرفتن اجازه و رخصت از مولا امیرالمونین (ع) از پل ثوره العشرین شهر نجف پیاده روی رو شروع کردیم. ذوقی که برای قدم گذاشتن تو این مسیر داشتم قابل وصف نیست. اونهایی که این مسیر رو تجربه کردن، یاد دفعه اولشون بیفتن چه حس قشنگ و نابی داشتن. با وجود اینکه تازه به خانه پدری راه پیدا کرده بودم و دلم نیومد دل بکنم ازش ولی جاذبه و کشش پسر این پدر خواه ناخواه میکشونه و میبرتت. صبح راه افتادیم. هوا کمی سرد بود.بابا همه کوله ها رو گذاشت تو کوله خودش و روی چرخ بست مامان فهیمه کلی آب‌نبات چوبی و خوردنی و گل سر آورده بود تا به بچه های عراقی هدیه بده 🍭. وسایل رو ریخته بود تو یه ساک دستی که دم دستش باشه و هرجا بچه ها رو میدید هدیه ها رو میداد من که پخش کنم. از همون داخل نجف موکب ها شروع شده بودن. اربعین سال ۹۷ قطعه ای از ملاباسم کربلایی ترند شده بود و بیشتر موکب های عراقی اون رو پخش میکردن 🎼. روی لینک بزنید تا ببینید کدوم رو میگم . https://www.aparat.com/v/1jZkH کمی که راه اومدیم به سفارش همگی دمپایی پامون کردیم 🩴🩴. بابا درست میگفت. تو این پیاده روی دمپایی خیلی بهتره. دیگه تا برگشت دمپایی پام بود. تازه راه افتاده بودیم و چند عمود بیشتر نیومده بودیم که صبحانه رو خوردیم. تخم مرغ آب پز 🥚 با چیزی شبیه فرنی خودمون 🍲، خوشمزه بود. فقط زیادی شیرین بود، همونقدر که ما ایرانی ها نمک به جونمون بسته است، عراقی ها شکر... #R @FairyTales1
۳-۲: تو مسیر دونه دونه شماره عمودها رو نگاه میکردم و میشمردم. یکدفعه دیدم بعد عمود ۱۸۲ شماره عمود شد ۱. به بابا گفتم چرا اینطوری شد؟ بابا گفت عمودهایی که تا الان شمردی برای داخل شهر نجف بوده. از داخل شهر نجف تا اینجا ۱۸۲ تا عمود داره. از اینجا تا حرم حضرت عباس ۱۴۵۲ عمود داره. تازه فهمیدم تعداد عمودها جمعا میشه ۱۶۳۴ عدد. نزدیک اذان ظهر بود. به مامان گفتم گرسنه مه. گفت اولین موکب که غذا میدادن می ایستیم. گفتم دیروز کوبیده و مرغ سوخاری رو خوردم. الان دلم ماهی میخواد 🐟. همشون زدن زیر خنده... بابا گفت با چیزهایی که ما از تو دیدیم حتما گیر میاد. دوتا عمود جلوتر نرفته بودیم که کنار یک موکب زمین بزرگی بود. تو زمین تو چندین نقطه داشتن ماهی درست میکردن. تعداد زیاد و متنوع. ماهی سرخ کرده، ماهی کبابی توری و ماهی کبابی سیخی 🔥. خیلی هم شلوغ نبود و راحت و سریع غذا رو گرفتیم. بابا مصطفی خیلی متعجب بود از اینکه هرچی هوس کردم سریع جور شد، و جالب‌تر اینکه سال‌های بعد اربعین که رفتیم اون زمین و اون موکب رو اصلا پیدا نکردیم. اصلا زمین به اون بزرگی نبود که نبود!!!! برای نماز ظهر رفتیم تو حیاط یک موکب که پر درخت بود و سایه خوبی داشت. بعد نماز 4تایی نشستیم کمی استراحت کنیم. بابا گفت: ریحانه جان علاقه داشتی بیای تو این مسیر موکب ها رو ببینی، غذا و شربت و خوردنی تعارف میکنن ببینی و بخوری. اینها خوبه، خوش به حالت که بخاطر همینها هم نگاه مولا و ارباب بهت بوده و هست. مثل یک مهمون ویژه. #R @FairyTales1
۳-۳: یادت باشه تو این مسیر یک هدف برای خودت تعیین کن. دیدن موکب ها و غذا و اینها هدف نیست اینها وسیله است برای رسیدن به هدف. وسیله است برای متوسل شدن و متبرک شدن. یک هدف همه اینه که به حضرت بگیم اگر بودیم اون زمان، حتما یاریتون میکردیم، حالا که نبودیم پس آماده ایم برای یاری فرزند شما. گفتم خوب چه هدفی خوبه داشته باشم؟ مامان گفت تو مسیری قدم میذاری که حضرت زینب و حضرت رقیه قدم گذاشته بودن. اون موقع که نبودیم از خانواده امام حسین دفاع کنیم. نیت کن تو این مسیر قدم میذاری تا جواب هل من ناصر امام حسین رو بدی. فکر کن سربازی هستی برای امام زمان و برای یاری حضرت باید این مسیر رو طی کنی. اینطوری فکر کن که سربازی هستی که اومدی برای کسب آمادگی برای یاری امام زمان و این مسیر زمینی در طول زمان به ظهور میرسه... مامان جون گفت از حضرت رقیه بخواه که کمکت کنه تو این مسیر، مطمئن باش تو این مسیر با امام‌ زمان هم قدم هستی، چرا که پدر امام زمان فرمودن از نشانه های ایمان چند چیزه که یکیش زیارت اربعینه ... پسر قبل از همه به حرف پدر گوش میده... یادم نمیاد بابا مامان تا به حال اینطور جدی باهام حرف زده باشن. کلی کیف کردم از اینکه دیگه منو به چشم بچه کوچیک نمیبینن. همونجا تصمیم گرفتم کل مسیر رو حتما پیاده برم. مامان جون ولی بخاطر درد پاهاش نمیتونست مثل ما راه بیاد. برای همین بعد از ظهر از ما جدا شد و با ماشین چندصد عمود رفت جلوتر موکب امام زمان عمود ۸۲۸ تا فردا بهش برسیم. یک روزی که مامان جون اونجا بود به خدام موکب تو نظافت کمک کرده بود. #R @FairyTales1
۳-۴: قبل غروب رسیدیم موکب امام رضا (ع)، عمود ۲۸۵. اولین موکب بزرگ ایرانی. خیلی شلوغ بود. نماز مغرب و عشا رو همونجا خوندیم، شب هم مراسم داشتن. سخنرانی آقای پناهیان که مامان بابا خیلی دوسش داشتن و سخنرانی هاش رو حتی تو ماشین گوش میدادن، ولی مداح یادم نیست کی بود. برای خوابیدن چنتا موکب رفتیم جلوتر که خلوت تر باشه ⛺️. روز دوم پیاده روی بعد نماز صبح دوباره حرکت رو شروع کردیم. تا به حال بعد نماز صبح این همه آدم ندیده بودم که با هم به یک سمت حرکت کنن. تصویر جالبیه. تصور کنید جاده خلوته. یک هو از هر طرف جمعیت سرازیر میشه تو جاده و با دلی امیدوار به وصال معشوق همه به یک سمت حرکت کنن. تو مسیر دائم به حرفهای مامان بابا فکر میکردم. مامان برای اینکه تو جمعیت من رو از پشت بهتر پیدا کنه پرچم یا حسینی که درست کرده بودم رو پشت چادرم وصل کرد و شبها هم گوشه چادرش رو به گوشه چادرم گره میزد تا ازش جدا نشم. عمود ۶۷۸ بود که یه آقایی منو دید، اسمم رو پرسید و ازم پرسید تا اینجا پیاده اومدی؟ گفتم بله. از بابام اجازه گرفت میشه یه عکس از من و ریحانه سادات بگیری؟ 📸 خواست عکس بگیره نشست بغلم کرد و اشکاش سرازیر شد. من هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم ولی محرم نامحرمی رو خیلی رعایت میکردم موندم چیکار کنم؟!! به قیافه م تو عکس نگاه کنید یه چی کار کنم خاصی تو چشام میبینید 🤪. حدود عمود ۷۰۰ بود که یک وانت که پشتش باند بسته بودن و مداحی هلالی رو گذاشته بود از بغلمون رد شد. مامان گفت بریم دنبال اینها. ولی سرعتشون زیاد بود. پشت وانت چنتا بچه هم سن من نشسته بودن. بابا منو بغل کرد گذاشت پشت وانت که هم خستگیم در بره هم بتونیم با اونها کمی همراهی کنیم. حدود ۳۰ عمود با اونها رفتیم که یادم اومد میخواستم کل مسیر رو پیاده برم. دست خودم نبود ولی زدم گریه. بابا فکر کرد چیزی شده سریع بغلم کرد و ایستادیم. پرسید چی شده؟ گفتم باید برگردیم من میخواستم کل مسیر رو پیاده برم. کلی اصرار کردم تا قبول کردن این ۳۰ تا عمود رو برگرديم و دوباره بیایم که پیاده روی من کامل باشه. فکرش رو بکنید همه داشتن به سمت کربلا میرفتن ما داشتیم برعکس به سمت نجف میرفتیم 😄😄. رسیدیم عمود ۸۲۸ مامان جون منتظرمون بود و راه افتادیم. غروب رسیدیم عمود ۹۰۰ و یه موکب عراقی پیدا کردیم. موکب بزرگی بود 🏕. خانم ها داخل ساختمان بودن و آقایون تو حیاط. بعد نماز سریع سفره شام پهن کردن. شام چلو مرغ بود با موز 🍗🍌. این همه شنیده بودم غذای عراقی ها خوشمزه نیست ولی من چنین چیزی ندیدم. فقط عراقی ها با نمک رابطه ای ندارن 😁. برای خواب نگران بابا بودم که تو حیاط می‌خوابه سرما نخوره. برای همین تا بخوابیم دو بار همراه مامان رفتم به بابا سر زدم. چای عراقی خوردیم و حرف زدیم و به امید فردا که برسیم کربلا خوابیدیم. فکرش رو بکنید فردا برای اولین بار چشمم به گنید امام حسین و حضرت عباس میفته. با فکر به لحظه دیدار خوابم برد. #R @FairyTales1
۳-۵: روز سوم سفر خورشید تازه طلوع کرده بود و هنوز مایل میتابید که به عمود ۱۰۰۰ رسیدیم. خیلی ها با عمود ۱۰۰۰ عکس میگرفتن. عمود ۱۱۰۰ یک شهربازی بزرگ داشتن میساختن. یک چرخ و فلک بزرگ که امیدوارم تا سال بعد راه بیفته. از بابا قول گرفتم که سال دیگه اگر راه افتاده بود منو بیاره اینجا. حدود ساعت ده شب رسیدیم کربلا. از قبل آدرس موکب کاشانی ها رو گرفته بودیم. تو مسیر موکب رسیدیم عمود ۱۴۰۷، جایی که گنبد و گلدسته های حرم عموجانم اباالفضل دیده میشه. بابا بغلم کرد تا بتونم بهتر گنبد رو ببینم. اینقدر محو تماشای گنبد شدم که یادم رفت بابا هم خسته است، زودتر بیام پایین. مامان گفت حالا میریم امشب استراحت میکنیم فردا صبح میریم حرم. موکب رو پیدا کردیم. یه مقدار جا تنگ بود. وسط اون شلوغی خوابمون برد. صبح بابا اومد دنبالمون و رفتیم سمت حرم. شاید برای بعضی‌ها اولین نگاه با گریه شدید همراه باشد و برای بعضی دیگر با سکوت. شاید کسی همان لحظه حال خاصی پیدا نکند و چند ساعت یا حتی چند روز بعد چیزی در دلش جابه‌جا شود. برای من که هنوز سنی نداشتم بیشتر ذوق و شوق دیدن گنبد و ضریح امامی بود که این همه در موردش شنیده بودم و تو روضه هاش شرکت کرده بودم. بابا گفت بود حواست باشه عقیده داریم امام زنده است و ما رو میبینه و حرفمون رو میشنوه. با این دید وارد حرم امام حسین (ع) شدم. من مات و مبهوت ولی مادرم اشک در چشم و دعا بر لب. قبل از سفر فکر می‌کردم وقتی وارد حرم شوم، حتماً باید دعاهای مشخصی را از حفظ بخوانم یا حرف‌های مهمی بزنم. اما وقتی وارد شدم، ذهنم تقریباً خالی بود. چند بار خواستم چیزی بگم، ولی کلمات مرتب نمی‌شدند. آخر سر خیلی ساده سلام کردم. همان سلام کوتاه از همه جمله‌هایی که از قبل در ذهنم چیده بودم واقعی‌تر بود. کم کم حرفهام یادم اومد و شروع کردم با امام‌ حرف زدن. بیشتر وقتم به نگاه کردن به ضریح و حرف زدن با امام از دور گذشت. مامان زیارت اربعین رو بلند خوند و من تکرار کردم. اما از ماندگارترین بخش‌های رسیدن به کربلا برای من راه رفتن در بین‌الحرمین بود. فاصله‌ای که روی نقشه کوتاهه، اما یک دنیا حرف و عمل و تردید توشه. چند قدم به سمت حرم امام حسین (ع) می‌روی، بعد بی‌اختیار برمی‌گردی و گنبد حرم حضرت ابوالفضل (ع) را نگاه می‌کنی و بالعکس. آدم دلش نمی‌آد نگاهش را از هیچ‌کدام برداره. حرم حضرت عباس هم همونطور گذشت. فقط دلم سوخت چراکه ایام اربعین ظاهرا اطراف ضریح حضرت عباس فقط مردونه است و من فقط از دور تماشا کردم. ولی با حضرت عباس راحت تر حرف زدم. شاید چون عمو بزرگه است. تا غروب بین الحرمین و اطراف حرم بودیم. شرایط خوابیدن تو موکب های بین راه خیلی بهتر از کربلا بود. برای همین تصمیم گرفتیم نماز مغرب رو خوندیم راه بیفتیم سمت ایران. گاراژهای نزدیک هر کدوم رفتیم ماشین برای مرز شلمچه نبود. ۳ بار سه چرخه سوار شدیم تا رسیدیم گاراژ بیرونی کربلا. ولی ماشین نبود که نبود. فکر اینکه ماشین گیر نیاد و مجبور بشیم دوباره موکب گیر بیاریم برای شب موندن مامان رو اذیت میکرد. کنار خیابون روی جدول نشستیم تا بابا ماشین گیر بیاره. بابا صدام کرد رفتم پیشش. منو نشوند تو بغلش و گفت مامان و مامان جون خیلی خسته ان. دعا کن و از امام حسین بخواه تا الان که همش نگاهت کرده. الان هم بهت نگاه کنه و ماشین سریع جور بشه. منم دستامو بردم بالا و دعا کردم. یک دقیقه نگذشت که اون دست خیابون یک ون ایستاد و داد زد شلمچه. انگار دنیا رو به مامانم داده یودن. بابا سریع وسایل رو برد و جا رو گرفت و سوار شدیم. خداروشکر به اندازه صندلی ها هم مسافر بود. برای همین بدون معطلی راه افتادیم سمت مرز. اما تو راه ماشین ۲بار خراب شد، راننده هماهنگ کرد با رفیقش که بین راه بیاد مارو سوار کنه و ببره تا مرز شلمچه، برای همین معطلی هم نصف کرایه رو ازمون نگرفت. خدا خیرش بده، شاید کس دیگه ای بود اینکار رو نمی‌کرد. اذان صبح رسیدیم مرز شلمچه. مرز رو رد کردیم و نماز صبح رو تو خاک ایران خوندیم. برای خیلی ها سفر اربعین همین جا تموم میشه. ولی بابا برای مسیر برگشت هم نقشه داشت بریم چندجا تفریحی بچرخیم. اینکه تو مسیر برگشت کجا رفتیم رو تو قسمت بعد براتون میگم. الان حتما بیشترتون که این سفر عشق رو رفتید برگشتید به خونه هاتون. حتما حتما این زیارت از همتون قبوله. امیدوارم انرژی و روحیه ای که از این سفر گرفتید تا سفر سال دیگه، در لحظه لحظه زندگیتون جاری، ساری و موثر باشه. 💐🌷💐🌷💐🌷 #R @FairyTales1