هدایت شده از 𝑅𝑒𝓎𝒽𝒶𝓃𝑒 𝓈𝒶𝒹𝒶𝓉 :)
۳-۵: روز سوم سفر خورشید تازه طلوع کرده بود و هنوز مایل میتابید که به عمود ۱۰۰۰ رسیدیم. خیلی ها با عمود ۱۰۰۰ عکس میگرفتن. عمود ۱۱۰۰ یک شهربازی بزرگ داشتن میساختن. یک چرخ و فلک بزرگ که امیدوارم تا سال بعد راه بیفته. از بابا قول گرفتم که سال دیگه اگر راه افتاده بود منو بیاره اینجا. حدود ساعت ده شب رسیدیم کربلا. از قبل آدرس موکب کاشانی ها رو گرفته بودیم.
تو مسیر موکب رسیدیم عمود ۱۴۰۷، جایی که گنبد و گلدسته های حرم عموجانم اباالفضل دیده میشه. بابا بغلم کرد تا بتونم بهتر گنبد رو ببینم. اینقدر محو تماشای گنبد شدم که یادم رفت بابا هم خسته است، زودتر بیام پایین. مامان گفت حالا میریم امشب استراحت میکنیم فردا صبح میریم حرم. موکب رو پیدا کردیم. یه مقدار جا تنگ بود. وسط اون شلوغی خوابمون برد. صبح بابا اومد دنبالمون و رفتیم سمت حرم.
شاید برای بعضیها اولین نگاه با گریه شدید همراه باشد و برای بعضی دیگر با سکوت. شاید کسی همان لحظه حال خاصی پیدا نکند و چند ساعت یا حتی چند روز بعد چیزی در دلش جابهجا شود. برای من که هنوز سنی نداشتم بیشتر ذوق و شوق دیدن گنبد و ضریح امامی بود که این همه در موردش شنیده بودم و تو روضه هاش شرکت کرده بودم. بابا گفت بود حواست باشه عقیده داریم امام زنده است و ما رو میبینه و حرفمون رو میشنوه. با این دید وارد حرم امام حسین (ع) شدم. من مات و مبهوت ولی مادرم اشک در چشم و دعا بر لب. قبل از سفر فکر میکردم وقتی وارد حرم شوم، حتماً باید دعاهای مشخصی را از حفظ بخوانم یا حرفهای مهمی بزنم. اما وقتی وارد شدم، ذهنم تقریباً خالی بود. چند بار خواستم چیزی بگم، ولی کلمات مرتب نمیشدند. آخر سر خیلی ساده سلام کردم. همان سلام کوتاه از همه جملههایی که از قبل در ذهنم چیده بودم واقعیتر بود. کم کم حرفهام یادم اومد و شروع کردم با امام حرف زدن. بیشتر وقتم به نگاه کردن به ضریح و حرف زدن با امام از دور گذشت. مامان زیارت اربعین رو بلند خوند و من تکرار کردم.
اما از ماندگارترین بخشهای رسیدن به کربلا برای من راه رفتن در بینالحرمین بود. فاصلهای که روی نقشه کوتاهه، اما یک دنیا حرف و عمل و تردید توشه. چند قدم به سمت حرم امام حسین (ع) میروی، بعد بیاختیار برمیگردی و گنبد حرم حضرت ابوالفضل (ع) را نگاه میکنی و بالعکس. آدم دلش نمیآد نگاهش را از هیچکدام برداره. حرم حضرت عباس هم همونطور گذشت. فقط دلم سوخت چراکه
ایام اربعین ظاهرا اطراف ضریح حضرت عباس فقط مردونه است و من فقط از دور تماشا کردم. ولی با حضرت عباس راحت تر حرف زدم. شاید چون عمو بزرگه است. تا غروب بین الحرمین و اطراف حرم بودیم.
شرایط خوابیدن تو موکب های بین راه خیلی بهتر از کربلا بود. برای همین تصمیم گرفتیم نماز مغرب رو خوندیم راه بیفتیم سمت ایران. گاراژهای نزدیک هر کدوم رفتیم ماشین برای مرز شلمچه نبود. ۳ بار سه چرخه سوار شدیم تا رسیدیم گاراژ بیرونی کربلا. ولی ماشین نبود که نبود. فکر اینکه ماشین گیر نیاد و مجبور بشیم دوباره موکب گیر بیاریم برای شب موندن مامان رو اذیت میکرد. کنار خیابون روی جدول نشستیم تا بابا ماشین گیر بیاره. بابا صدام کرد رفتم پیشش. منو نشوند تو بغلش و گفت مامان و مامان جون خیلی خسته ان. دعا کن و از امام حسین بخواه تا الان که همش نگاهت کرده. الان هم بهت نگاه کنه و ماشین سریع جور بشه. منم دستامو بردم بالا و دعا کردم. یک دقیقه نگذشت که اون دست خیابون یک ون ایستاد و داد زد شلمچه. انگار دنیا رو به مامانم داده یودن. بابا سریع وسایل رو برد و جا رو گرفت و سوار شدیم. خداروشکر به اندازه صندلی ها هم مسافر بود. برای همین بدون معطلی راه افتادیم سمت مرز. اما تو راه ماشین ۲بار خراب شد، راننده هماهنگ کرد با رفیقش که بین راه بیاد مارو سوار کنه و ببره تا مرز شلمچه، برای همین معطلی هم نصف کرایه رو ازمون نگرفت. خدا خیرش بده، شاید کس دیگه ای بود اینکار رو نمیکرد. اذان صبح رسیدیم مرز شلمچه. مرز رو رد کردیم و نماز صبح رو تو خاک ایران خوندیم.
برای خیلی ها سفر اربعین همین جا تموم میشه. ولی بابا برای مسیر برگشت هم نقشه داشت بریم چندجا تفریحی بچرخیم. اینکه تو مسیر برگشت کجا رفتیم رو تو قسمت بعد براتون میگم.
الان حتما بیشترتون که این سفر عشق رو رفتید برگشتید به خونه هاتون. حتما حتما این زیارت از همتون قبوله. امیدوارم انرژی و روحیه ای که از این سفر گرفتید تا سفر سال دیگه، در لحظه لحظه زندگیتون جاری، ساری و موثر باشه. 💐🌷💐🌷💐🌷
#R
@FairyTales1