جک روی پلههای جلوی کابین نشسته بود و با انگشتهاش روی چوب ریتمی رو زد که وقتی شنیدم لبخند زدم. بیصدا از پشت سرش رفتم، دستامو انداختم دور گردنش و تمام وزنم رو انداختم روش.
+سلاممم
_رودانته پیاده شو.
مخالفت کردم و از اون آههایی کشید که فقط مخصوص من بودن. بدون اینکه برگرده گفت: «یه روز واقعا از پنجره پرتت میکنم بیرون.»
سرمو روی شونهش گذاشتم و خندیدم. «ولی وقتی زخمی بشم، خودت درمانم میکنی.»
۱۵:۴۵ — کابین هفت
To: Rhodanthe
From: Jack
امروز فکر کردم از دستت دادم. خیلی اوقات این اتفاق میوفته، تو دیوونه بازی میکنی و یه چیزی تو دلم خالی میشه که دوباره قراره تنها بشم.
ولی تو اینو نمیدونی، منم قرار نیست بهت بگم. قرار نیست بهت بگم نگرانتم یا وقتی ماموریت دلم برات تنگ میشه یا دوستت دارم. چون بلد نیستم.
Draft saved.
رو باز هم موقع تیراندازی گفت "فقط پنج دقیقه." ولی الان پنج دقیقه تبدیل شده به سه ساعت و بیست و چهار دقیقه!!!