eitaa logo
مدرسه نویسندگی مبنا
2.6هزار دنبال‌کننده
670 عکس
103 ویدیو
20 فایل
اینجا کانال دپارتمان نویسندگی مدرسه مبنا است. جایی‌که سعی‌مون بر این هست خودمون رو میون جنگ روایت‌ها ببینیم و به عنوان کنشگر توی این عرصه نقش‌مون رو ایفا کنیم. 😇خانم میم هستم: @adm_mabna
مشاهده در ایتا
دانلود
مدرسه نویسندگی مبنا
. بیایید یک بار امتحان کنیم: جناب آقای سردار ایرانی، کارش چه بوده؟ خب معلوم است دیگر، کارش نظامی بو
. می‌بینید؟ با همین سوال‌های ساده، با همین داده‌های گزینشی، با همین تحلیل‌های جهت‌دار، با همین پنهان‌کردن بخش‌هایی از حقیقت، حتی ممکن است ما هم برای لحظه‌ای شک کنیم. ما البته فهم‌مان عمیق‌تر از این است که فریب این بازنمایی رییس‌جمهور آمریکا را بخوریم، اما مردم کوفه فهم‌شان سطحی بود و درک‌شان از وقایع، حداقلی. معاویه سال‌ها تلاش کرده بود با هزار ابزار رسانه‌ای چهره امیرالمومنین و فرزندان‌‌اش را در بین مردم خراب کند. معاویه موفق شده بود و در جنگ رسانه‌ای دست بالا را داشت. امام سجاد، گزارشی از کربلا دارند که گزارشی عجیب است. امام می‌گوید: در روز عاشورا ۳۰ هزار نفر روبه‌روی اباعبدالله صف کشیده بودند، همه این ۳۰ هزار نفر خودشان را مسلمانان امت پیامبر می‌دانستند، همه‌شان قربه‌ الی الله آمده بودند، همه‌شان آمده بودند تا با کشتن اباعبدالله بهشت را برای خودشان بخرند و عاقبت به خیر بشوند. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
«مردم» و «اقلیت محض» در کوفه. آقای حر بن یزید ریاحی، با یک لشکر مجهز، می‌رسد به سپاه امام. سلام‌ و‌
. رسانه‌های بنی‌امیه، در طول هفته‌های گذشته، طوری فضای فرهنگی سیاسی شهر را سامان داده بودند، که هیچ کس دیگر حرفی از نامه‌هایی که نوشته بود به میان نمی‌آورد. بخشی از پروژه رسانه‌ای بنی‌امیه این بود که مردم باید مساله نامه‌ها را فراموش کنند. حر، شخصیت کمی نبود، آدم گوشه‌گیری نبود، فرمانده ارشد نظامی بود و یکی از چهره‌های شاخص شهر، با این حال، حر خبر نداشت که بعضی از همسایه‌هایش برای امام نامه نوشته‌اند. ۱۲ هزار نفر آدم بودند که در کوچه و بازار و مسجد و مکتب شهر کوفه بین باقی مردم راه می‌رفتند اما هیچ کدام به روی خودشان نمی‌آوردند که نامه‌ای در کار بوده و پیامی به امام داده‌اند. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
. رسانه‌های بنی‌امیه، در طول هفته‌های گذشته، طوری فضای فرهنگی سیاسی شهر را سامان داده بودند، که هیچ
. رسانه‌های بنی‌امیه طوری «ما بی‌شماریم» را در ذهن اهالی کوفه فرو کرده‌ بودند که همه نامه‌نویس‌ها تصور می‌کردند در شهر تک افتاده‌اند. به نظرشان می‌آمده کسی شبیه‌شان در شهر نیست. رسانه‌های بنی‌امیه طوری جو شهر را در دست گرفته‌ بودند که همه فکر می‌کردند «مردم» همه با یزید هستند و یک «اقلیت محض» برای امام دعوت‌نامه فرستاده‌اند. یک لحظه تصور کنید، اگر یک روز در کوفه، قرار می‌شد سر ساعت مشخصی، تمام آن‌ها که پای نامه‌ای برای امام را امضا کرده‌اند با پیشانی‌بندی مثلا سرخ بیرون بیایند، شهر چطور می‌شد؟ شهر یک‌باره رنگ سرخ به خودش می‌گرفت. یک‌باره معلوم می‌شد «مردم» همه انگار در جبهه‌ای هم‌سو با امام هستند. من یقین دارم اگر حادثه‌ای یا موقعیتی وحدت‌بخش در کوفه رقم‌ می‌خورد و فرصت ابراز نظر بین یاران امام پیش می‌آمد، همه ایستگاه‌های مترو کوفه پر می‌شد از بچه مذهبی‌ها و خیابان‌های شهر پر می‌شد از راه‌پیمایی‌کننده‌هایی حزب‌اللهی. خود مردم هم البته حتما تعجب می‌کردند که ما تا امروز کجای شهر بودیم. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
بایکوت رسانه‌ای امام تصور کنید قرار است جایی سخنرانی کنید و چیزی را ارائه بدهید. تصور کنید یک سالن
. سالن انگار منتظر همین شروع بوده، انگار کسی توی گوش آدم‌هایش آرام گفته باشد: سه، دو، یک، حالا. همه با هم شما را هو می‌کنند. شما یک صدای هوی کشیده می‌شنوید که همه فضای سالن را پر کرده، می‌خواهید چیزی بگویید، صدای بلندگوها به صدای آدم‌ها غالب نمی‌شود. هوی کشیده آدم‌ها تمام نمی‌شود. بالا و پایین می‌شود، حس می‌کنید آدم‌ها با دهان‌هایی که به خنده باز شده دارند شما را هو می‌کنند. هزار نفر با هم. هزار صدا که روی هم جمع شده. هزار نفر جمع شده‌اند توی سالن تا حرف شما از رسانه‌ای که در دست دارید، به گوش هیچ کس نرسد. این یک جور مبارزه رسانه‌ای است. تلاشی برای خاموش کردن رسانه حریف. جنگی برای ترویج نشنیدن. پارازیت‌هایی برای خنثی کردن عملیات‌های رسانه‌ای موفق. حالا جمعیت هزار نفری توی سالن را در ذهن‌تان بیشتر کنید. دو هزار نفر. پنج هزار نفر. ده هزار نفر. بیست هزار نفر. سی‌هزار نفر اگر با هم سر و صدا راه بیاندازند، اگر کسی را هو کنند، اگر حتی ساکت باشند و فقط پا بر زمین بکوبند، چه حجمی از صدا درست خواهد شد؟ چقدر صدای رسانه ما شنیده نخواهد شد؟ 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
سکان جنگ رسانه‌ای به دست امام از شرکت‌های بزرگ تا موسسه‌های خانگی و از احزاب خرده پا تا رییس‌جمهوره
. بگذارید صحنه را یک بار باز طراحی کنیم: ۳۰ هزار نفر آدم یک جا جمع شده‌اند و رسانه‌های بنی‌امیه توی گوش‌شان خوانده‌اند که حسین بن علی از دین جدش خارج شده، کافر شده، دیگر مسلمان نیست. آدم‌های لشکر عمر سعد آمده‌اند تا برای رضای خدا به امید یاری پیامبر با اباعبدالله بجنگند. حالا رو‌به‌روی‌شان پرچم‌هایی بلند شده که اسم پیغمبر را نشان می‌دهد، شعار یک‌دست مردم دور و بر اباعبدالله، «یا محمد» است. تکیه جمعیتی که قرار است به جنگ‌شان بروند بر رسول خداست. انتخاب شعار امام، پاتکی بود به حمله رسانه‌ای حزب بنی‌امیه. عملیات بعدی اباعبدالله ساخت کلیدواژه‌هایی ماندگار بود که تا همیشه تاریخ از ذهن بشریت پاک نمی‌شود. عبارت را ببینید: «هیهات منا الذله». ما و ذلت، هرگز یک‌جا جمع نمی‌شویم. به کلمه «ما» فکر کنید. ما، یعنی چه کسانی؟ این کلمه را کسی دارد می‌گوید که یکی از پنج‌تن است، نوه پیغمبر است،‌ عضوی از خانواده وحی است. ما یعنی اهل بیت. اهل بیت هرگز ذلیل نمی‌شوند. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
. بگذارید صحنه را یک بار باز طراحی کنیم: ۳۰ هزار نفر آدم یک جا جمع شده‌اند و رسانه‌های بنی‌امیه توی
. همین یک کلمه خودش یک تیر قوی بود: ما اهل بیت هستیم. به جمله «ما ذلیل نیستیم» توجه کنید. در جنگ، در یک تقابل، در جایی که دو گروه با هم درگیر هستند، وقتی یک طرف می‌گوید ما ذلیل نیستیم، معنای حاشیه‌ایش این است ‌که طرف مقابل ما ذلیل است. در کربلا کسی می‌گوید ذلیل نیست که اگر تصویر هوایی روز نبردش را ببینیم، خودش و سپاهش، یک نقطه هستند درباره یک دریا، هفتاد و دو نفر در برابر سی هزار نفر. کسی می‌گوید ما ذلیل نیستیم که تقریبا محاصره نظامی شده و نسبت به آب و آذوقه تحریم است. اباعبدالله می‌گوید، ذلت هیچ وقت سایه‌اش بر سر ما نمی‌افتد. این یک حمله رسانه‌ای است. آدمی که ذلیل نیست، اعتماد به نفس دارد، امید دارد، برنامه دارد و سلحشور و جنگاور است. این لشکر عمر سعد را می‌ترساند. یک عملیات دیگر امام در روز عاشورا، رجز‌ خوانی بود. در جنگ‌های تن‌به‌تن، رزمنده‌ها در برابر حریف رجز می‌خواندند. رجزها مانیفست‌هایی بودند که رزمنده‌ها در جنگ ارائه می‌دادند. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
صدها اینفلوئنسر، در زمین رسانه‌ای امام امام حسین از مدینه که بیرون آمد، چرا به سمت مکه رفت؟ هزار ان
. یک. در سرزمین منا، که برای حدود دو روز همه حاجی‌ها در مکانی محدود دور هم جمع می‌شوند، یک نشست خبری بر پا می‌کند. نشستی که آدم‌هایش گزینش شده‌اند. حضرت ۲۰۰ نفر از صحابه پیغمبر را که در حج هستند دعوت می‌کند. این ۲۰۰ نفر همه خودشان به چشم، پیغمبر را دیده‌اند و‌ طبیعتا حسین بن علی را می‌شناسند و توجه پیامبر را به اباعبدالله به یاد دارند. این ۲۰۰ نفر از محترم‌ترین آدم‌های دوران خودشان هستند. این‌ها در بین مسلمان‌ها جایگاه ویژه‌ای دارند. ۸۰۰ نفر دیگر را هم امام دعوت می‌کند، ۸۰۰ نفری که در شهر و قبیله خودشان چهره هستند و حرف‌شان اعتبار دارد و آدم بزرگی به حساب می‌آیند. در منا، جلسه‌ای تشکیل می‌شود با ۱۰۰۰ نفر آدم ویژه. خود این اتفاق توی چشم است، همه می‌بینندش، درباره‌اش حرف می‌زنند و دنبال فهمیدن ماجرایی هستند که در آن‌جا رخ می‌دهد. امام توی جلسه خودشان را معرفی می‌کنند، مساله مخالفت با یزید را مطرح می‌کنند، هدف‌شان از قیام را می‌گویند، به همه حاضرین اعلام خطر می‌کنند و هشدار می‌دهند که دین پیغمبر در خطر است. 📝 @nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
یک نمایش میدانی علیه حضرت عباس در کربلا یک بار اتاق فکر سپاه عمر سعد به ایده‌ای رسید که نتیجه‌اش شر
. حالا شما لشکر صف کشیده کوفه را تصور کنید که یک‌باره کسی آرام آرام از دلش جدا می‌شود و می‌رود سمت خیمه‌های امام. همه لشکر کوفه چشم می‌شوند و مرد سوار بر اسب را نگاه می‌کنند. شمر تا نزدیکی‌های خیمه می‌رسد، تا جایی که جلوتر از آن را تیم حفاظتی امام اجازه نمی‌دهند. نمایش شروع شده. شمر فریاد می‌زند. طوری که صدایش تا عمق اتاق عملیات امام می‌رسد. توی سناریو برای شمر نوشته‌اند که باید صدایش دشت را پر کند، مهم است که جمله‌هایی که می‌گوید را همه بشنوند. هم خودی‌ها بشنوند و هم غیر خودی‌ها. شمر می‌گوید: «دنبال خواهرزاده‌هایم آمده‌ام، فامیل‌هایم را کار دارم.» شمر چهره محبوبی در میان اهل کوفه نیست، چهره معتدلی هم نیست. شمر خبیث است و این را تقریبا همه می‌دانند. یک تبهکار سرشناس که از قضا فرمانده لشکر دشمن هم هست آمده و دنبال فامیل‌هایش در میان سپاه امام است. توی خیمه فرماندهی سکوت می‌شود. نمایش به نقطه اوجش رسیده و شمر مهم‌ترین دیالوگش را گفته: «این بنو اختنا». 📝 @nevisandegi_mabna
• تقریبا برایم غیرممکن است که به منصور ضابطیان حسادت نکنم. هر چند که نباید ظاهر زندگی بقیه و باطن خودمان و فلان و بهمان! اما باز هم نمی‌توانم این حس را نادیده بگیرم. آدمی که بخش مهمی از زندگی‌اش به سفر و نوشتن می‌گذرد، قطعا رویایی را زندگی می‌کند که هنوز دست من به آن نرسیده. حتی اگر زیر لب یا بلند، به خودم یا بقیه، مدام بگویم «پیف‌پیف! بو میده!»، باز هم دلم بد می‌خواهدش. و اما درباره کتاب. این دومین سفرنامه‌ای بود که از ضابطیان خواندم. دفعه قبل رفتیم ترکیه و این بار کوبا را زیارت کردیم. راستش اگر حلقه کتاب مبنا جان امر نکرده بود، نمی‌خواندمش. تعارف که نداریم. وقتی مزه سفرنامه‌های خامه‌ای با فیلینگ موز و گردوی رضا امیرخانی زیر دندانم مانده یا حتی شیرینیِ «و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد» مهزاد الیاسی، سخت است به ساقه طلایی راضی بشوم. آن هم بدون چای. 🔻ادامه دارد... 📝 @nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
• تقریبا برایم غیرممکن است که به منصور ضابطیان حسادت نکنم. هر چند که نباید ظاهر زندگی بقیه و باطن خو
🔖 متن خون ندارد. این احتمالا سلیقه‌ای باشد؛ اما برای من فاکتور مهمی در لذت بردن از ناداستان است. حبیبه جعفریان می‌گوید: «متن خون می‌خواهد و خودت را قاتی کردن و افشا کردن خون متن است.» و این که «مخاطب باید احساس کند معتمد بوده و امری باارزش، نفیس و محرمانه با او تقسیم شده.». من این را نه در استامبولی دیدم، نه در سباستین. کنجکاوی نویسنده برایم جذاب است و البته تسلطش در تعامل با مردم بومی؛ اما بیشتر کتاب صرف دادن اطلاعاتی می‌شود که ویکی‌پدیا رایگان به ما پیشکش می‌کند. ترجیح می‌دادم راوی وارد لایه‌های عمیق‌تری بشود و حتی دنبال دردسر بیشتری بگردد تا ماجراهای جذاب‌تری برای گفتن داشته باشد. البته عکس‌های کتاب -که خود نویسنده آن‌ها را ثبت کرده- ما را به فضای داستان نزدیک‌تر می‌کند. در مجموع خواندن این کتاب و البته قبلی را به عنوان تجربه‌ای از سرک کشیدن در دنیای ضابطیان دوست داشتم. البته احتمالا بعد از همین دو کتاب دست از سرک کشیدن بردارم. سباستین مناسب افرادی است که خیلی پیگیر جزئیات نیستند و صرفا به آشنایی کلی با کشور مقصد علاقه دارند، با تصاویر و کلمات به یک اندازه ارتباط برقرار می‌کنند و توی متن‌ها دنبال خون نمی‌گردند. 🖋 به‌ قلم "خانم فاطمه آل مبارک " مدیر دپارتمان نویسندگی مبنا 📝 @nevisandegi_mabna
همدلی با سرباز آلمانی! خواندن این کتاب با وجود دردناک بودنش، برایم لذت‌بخش بود. فکر نمی‌کردم روزی با سربازی آلمانی تا این اندازه احساس قرابت و همدلی کنم! من سال ۷۵ به دنیا آمدم. وقتی که سال‌ها بود جنگ تمام شده بود، ظاهرا. اما برای من هم بوی سوختگی یعنی خطری بزرگ و صدای آمبولانس دلم را پیچ می‌دهد. از پدرم به ارث رسیده. به من که اصلا چند سال بعد از امضای قطعنامه به دنیا آمدم. با همین میزان اصطکاک کم با جنگ هم خواندن آثاری با این موضوع برایم آسان نیست. امثال «ارمیا»، «زمین سوخته» و الان «در جبهه غرب خبری نیست» انرژی زیادی ازم می‌گیرند. برای همین نمی‌توانم تصور کنم اریش ماریا رمارک با چه زجری خاطرات گزنده آن دو سال را نوشته است. لحظه‌های چسبناکی مثل از دست دادن طراوت جوانی، مادر و رفیق هم‌پیاله‌اش. مرور و نوشتن چنین تجربه زیسته زهرآلودی، کار هر کسی نیست. زحمت رمارک قابل‌تحسین است. 📝@nevisandegi_mabna
مدرسه نویسندگی مبنا
•همدلی با سرباز آلمانی! خواندن این کتاب با وجود دردناک بودنش، برایم لذت‌بخش بود. فکر نمی‌کردم روزی ب
. یکی از ویژگی‌های آثار شاخص ادبی، تفکیک ماهرانه نویسنده بین گفتن و نشان دادن است. گفتن به این معنی که خلاصه‌وار اتفاق را بگوید و نشان دادن یعنی نویسنده از جزئیات فراوان استفاده کند، طوری که مخاطب خودش را توی آن موقعیت همراه کاراکتر ببیند. این مسئله در این کتاب به زیبایی رعایت شده. صفحه ۱۸۴ کتاب، ماجرای مرخصی دوم پاول را در پنج جمله گفته است: به من مرخصی نقاهت می‌دهند. مادرم نمی‌خواهد ترکش کنم. خیلی ناتوان شده. حالش از آخرین باری که دیدمش خیلی بدتر است. خودم را به گروهان معرفی می‌کنم و بار دیگر به خط مقدم عازم می‌شوم. به احتمال زیاد، نویسنده قصد داشته تا تمرکز داستان را در این قسمت از داستان را روی فضای جنگ نگه دارد. در حالی که توضیح مفصل مرخصی اول برای مقایسه فضای جنگی و شهری و رفتار مردم با سربازان لازم بوده است. این بخش از صفحه ۱۰۹ آغاز شده و تا ۱۲۹ ادامه پیدا کرده و با اشاره به جزئیات، تصاویری دیدنی را با مخاطب در میان گذاشته است. درباره در جبهه غرب خبری نیست حرف برای گفتن زیاد است؛ اما همین دو نکته «استفاده از تجربه زیسته» و «استفاده درست از گفتن و نشان دادن» برای یادداشت پایانی کفایت می‌کند. حتی اگر خواندنش مثل من برایتان دردناک است، پیشنهاد می‌دهم ادامه بدهید. ارزشش را دارد. 🖋به‌ قلم "خانم فاطمه آل مبارک " مدیر دپارتمان نویسندگی مبنا 📝@nevisandegi_mabna