8.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک خاطره کوتاه جذاب😍😁
✅خاطره بیاد موندنیِ خلبانِ زنِ نیروی دریایی آمریکا، کارا هولتگرین جمعی ناو هواپیمابر آبراهام لینکن، از کمک یک خلبان ایرانی!
♨️خلبان اسدللّه عادلی همون خلبان نابغه ایرانیه که با توجه به فورمیشن نزدیک کرکسهای عراقی تصمیم گرفت با یک تیر موشک فونیکس، هواپیمای لیدر را مورد اصابت قرار بده. با رها شدن موشک فونیکس و برخورد به میگ۲۳ لیدر، در اثر ترکشهای ناشی از انفجار، هر سه هواپیمای عراقی در دم منهدم شدند و این عملیات شگفتانگیز در تاریخ جنگهای هوایی دنیا به ثبت رسید.😁✨
#قهرمانان_کشور_من 💪
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
❌ یک خانم در پنسلوانیای آمریکا رفته داخل یک فروشگاه و به قصد روی همه مواد غذایی به ترتیب و با حوصله سرفه کرده است. 😳😕
👈 حالا رئیس فروشگاه می گوید از ترس سرایت کرونا مجبور شدیم به میزان ۳۵ هزار دلار از مواد غذایی خود را دور بریزیم. 😳
❌ یعنی الان کجای تمدن ایستاده اند؟ این صحنه ها را فقط در فیلم های عقب ماندگان فرهنگی می دیدیم و هرگز باور نمی کردیم واقعیت داشته باشد🙄
👌 چقدر این غربی ها با فرهنگ و
با شعوووووورند😒😕
#کرونا
#غرب_بدون_روتوش
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
17.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#با_هم_بازی 🎲
.
🔰بازی میدون مین😁
.
📋وسایل مورد نیاز :
۱_نخ(برای مشخص کردن محدوده زمین) ۲_کله قندی یا لیوان یک بار مصرف(برای موانع)
۳_توپ،لیوان یکبار مصرف با رنگ متمایز بعنوان گنج
.
📎 توی این بازی با چشم های بسته وارد یک میدان پر از مانع میشی. نباید به موانع اصابت کنی. با راهنمایی گرفتن از یارت راهتو پیدا کن و گنج ها رو به دست بیار!😁😉
.
.
#تعطیلات_کرونایی
#کرونا
#به_مدد_امام_رضا_کرونا_را_شکست_میدهیم
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
💠 نیمکت 💠
#مردی_در_آینه #سید_طاها_ایمانی #قسمت_هشتم +چه كار مهمی توی روز تعطيل، شما رو به اينجا كشونده؟🙃 -
#مردی_در_آینه
#سید_طاها_ایمانی
#قسمت_نهم
همه چيز به طرز عجیبی مهيا شد. تمام موانعی كه توی سرم چيده بودم يكی پس از ديگري بدون هيچ مشكلی رفع شد!😁
انگار از قبل، يك نفر ترتيب همه چيز رو داده بود. مثل يه سناریوی نوشته شده و كارگردانی كه همه چيز رو برای نقش های اول مهيا كرده.
چند بار حس كردم دارم وسط سراب قدم برميدارم! چطور ميتونست حقيقی باشه؟! از مقدمات سفر تا تمديد مرخصی. و احدی از من نپرسيد كجا ميری؟! و چرا ميخوای مرخصيت رو
تمديد كنی؟!
گاهی شك و ترس عميقی درونم شكل ميگرفت و موج ميزد و چيزی توی مغزم ميگفت: برگرد توماس! پيدا كردن اون مرد ارزش اين ريسك بزرگ رو نداره...! اونها مسلمانن و ممكنه توی
ايران واسشون اتفاقی نيفته اما تو چی؟! اگه از اين سفر زنده برنگردی چی؟ اگه ... اگه ... اگه ...
روی صندلی.. توي سالن انتظار فرودگاه تورنتو دوباره اين افكار به سمتم حمله كرد...
اراده من برای رفتن قويتر از اين بود كه اجازه بدم اين ترس و وحشت بهم غلبه كنه! 💪
باید عادت میکردم! هر بار كه چشمم بهش میفتاد تمام لحظات اون شب زنده ميشد، دوباره حس سرمای اسلحه بين انگشت هام زنده ميشد و وحشتی كه تا پايان عمر در كنار من باقی خواهد موند...
تو هواپیما دنیل برای لحظاتی اومد کنار من نشست
-يه چيزی رو نميفهمم بعد از اينكه توی اين دو روز رفتارت رو با همسرت و علی الخصوص نورا ديدم يه چيزی برام عجيبه... چطور ميتونی اينقدر راحت با كسی برخورد كنی كه چند ماه پيش نزديك بود بچه ات رو با تير بزنه؟!
خشكش زد... نفس توی سينه ش موند بدون اينكه حتی پلك بزنه نگاه پر از بهت و يخ كرده اش رو از من گرفت و خيلي آروم به پشتی صندلی تكيه داد. 😶
تازه فهميدم چه اشتباه بزرگی كردم! نميدونست اون شب... دخترش با مرگ، كمتر از ثانيه ای فاصله داشت. به اندازه لحظه كوتاه گير كردن اسلحه...
اون همه ماجرا رو نميدونست و من به بدترين شكل ممكن با چند جمله كوتاه همه چيز رو بهش گفته بودم!!! 🙊
هواپيما توي فرودگاه استانبول به زمين نشست. حالا كه همه چیز تموم شده بود... من غیراز دنیل کسی رو اونجا نمیشناختم و اگه اونجا منو ول میکرد... نه! اين سفر، ديگه سفر من نبود. بايد از همون جا برميگشتم...!
ساندرز برگشت و ایستاد: يه چيزی رو ميدونی؟ اون چيزی كه دست تورو نگهداشت غلاف اسلحه ات نبود. همون كسی كه به حرمت آيت الكرسی به من رحم كرد و بچه من رو از يه قدمی مرگ نجات داد همون كسيه كه تمام اين مسير، تو رو تا اينجا آورده. 🙃
و من به مسیر ادامه دادم... فقط بخاطر نورا که با چشمهایی منتظر به من خیره بود.🙃
مثل بچه هايی كه پشت سر پدرشون راه می افتن، پشت سر دنيل راه افتاده بودم. زماني به خودم اومدم كه دوست دنيل داشت به سمت ما می اومد. چشم هام گرد شد پاهام خشك و كلا بدنم از حركت ایستاد...! هر دوشون به گرمی همديگه رو در آغوش گرفتن و من هنوز با چشم های متحير به اون مرد خيره شده بودم و تازه حواسم جمع شد كه كجا ايستادم. اون یک روحانی بود!!😲
اومد سمتم. دنيل هم همراهش و دستش رو سمت من بلند كرد:
شما هم بايد آقای منديپ باشيد. به ايران خوش آمديد... 😉
رسیدیم هتل و من خوابم برد. چشمامو که باز کردم دیدم مرتضی دوست دنيل داره نماز میخونه. نمازش که تموم شد نشست کنارم: تو خاورشناس یا اسلام شناس نیستی! چرا با گروه های توریستی نیومدی؟
-اين سفر براي من تفريحي نيست. اومدم ايران كه شانسم رو برای پيدا كردن يه نفر امتحان كنم...
+کی؟!
مهدی. آخرين امام شما. پسر فاطمه زهرا ...
جا خورد. ميشد سنگینی بغض رو توي گلوش حس كرد:تو گفتی اصلا باور نداری خدايی وجود داره. پس چطور دنبال پيدا كردن كسی اومدي كه برای باور وجودش، اول بايد به وجود خدا باور داشته باشی؟🙄
و من... همه جریانی که بین من و دنيل گذشته بود رو براش توضیح دادم.
صبح زود، تهران رو به مقصد قم ترک کردیم و بعد از موندن در هتل، بالاخره در ميان هیجان و اشتياق غیرقابل توصيف من، راهی حرم شدیم و اونها درباره حضرت معصومه میگفتند.
تمام وجودم غرق حيرت شده بود! با وجود اينكه تا اون مدت متوجهتفاوتهايی بين اونها و طالبان شده بودم، اما چيزیكه از اسلام در پس زمينه و بستر ذهني من بود جز رفتارهای تبعيض آميز نبود. و حالا يه خانم...؟ اينهمه راه و احترام براي يه
خانم؟!
اونها برای زیارت رفتند و من، دم در روی زمین نشستم... حد من تا همینجا بود!
جوانی دستش رو گذاشت سر شونم: سر راه نشستید میشه یه گوشه بشینید؟
-ببخشید متوجه نشده بودم...
جلو رفتم و برگشتم: تو... تو انگلیسی حرف زدی؟!
+بله. خادمها صداتون کردند متوجه نشده بودید..
منو گوشه دیگه ای از صحن برد که خلوت تر بود: اینجا چیکار میکنی؟ چرا اینجا نشستی؟
-دنبال یه نفر میگردم. همراهانم مسلمونن و رفتن زیارت ولی من نمیتونم برم چون به خدای شما اعتقادی ندارم...
+دنبال کی میگردی؟ عکسی ازش داری؟
-نه... آدم مشهوریه. امام آخرتون...
@nimkatt_ir🇮🇷✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥ایشون جردن باروز، کشتیگیر معروف آمریکایی و قهرمان المپیک و چند دوره مسابقات جهانیه.🙄
تو اینستاگرامش فیلمی از تشویق ایران
گذاشته و نوشته: "هیچ چیز مثل شنیدن «ایران ایران» در جایگاه تماشاگران نیست. نمیتونم بیش از این برای مبارزه دوباره در ایران صبر کنم. دوست دارم به میان تماشاگران ایران برم و رهبریشون رو به عهده بگیرم.😍😁
فکرشو میکردین این تشویقای ما تو ورزشگاهها حسرت باشه؟! 🙄😂
♨️کسایی هم داریم تو کشورمون که میگن کیف میکنم وقتی ایران می بازه😕🙄
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
#معرفی کتاب
📖 #کتاب_خوب📚 بخوانیم👀
📓نام کتاب: #حسین_پسر_غلامحسین
👤مولف:مهری پور منعمی
📗 موضوع کتاب:
*به زندگینامه و خاطرات شهید حسین یوسفاللهی پرداخته است که سردار سپهبد شهید حاجقاسم سلیمانی وصیت کرده است پایین پای او دفن شود.
وتلاشی صادقانه در بازشناسی شخصیت والای این شهید عارف از تولد تا شهادت پرداخته است
😍
#تعطیلات_کرونایی😷
#کتاب_خوب_راهگشاست🌱
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
17.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹#ببینید | سوپرایز مدافعان سلامت
💢من قالیچه سلیمانم!
▫️شما که تمام بیمارستانهای ایران را حرم کردید
شما که وسیلهی شفا شدهاید
شما که این روزها زائران خاص درگاه ملکوتی هستید😢
▫️فقط یادتان نرود سلام من را هم...
#کرونا
#به_مدد_امام_رضا_کرونا_را_شکست_میدهیم
------
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
💢جوانترین شهید نسل سوم انقلاب...
🔹پای دهه هشتادی ها هم به شهادت باز شد. شهید مدافع وطن محمدمهدی مرادی از سربازان مرزبانی مهران واقع در استان ایلام بیست و دوم فروردین ۹۹ در درگیری با سارقان مسلح در مناطق مرزی به شهادت رسید.
#دهه_هشتادی_انقلابی
#قهرمانان_کشور_من💪
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💢دهه هشتادی ها هم شهید می شوند...
🔺اولین شهید دهه هشتادی ایران🇮🇷
شهید مدافع وطن "محمدمهدی مرادی"
🔸پایان ماموریت یک بسیجی✌️
#شهادت است.🕊
#دهه_هشتادی_انقلابی
#قهرمانان_کشور_من💪
@nimkatt_ir 🇮🇷✨
💠 نیمکت 💠
💢دهه هشتادی ها هم شهید می شوند... 🔺اولین شهید دهه هشتادی ایران🇮🇷 شهید مدافع وطن "محمدمهدی مرادی" 🔸
🔺🔺🔺
یه روزی بهمون گفتن ؛
#دهه_شصتی_ها ، فرمانده میدونن
#دهه_هفتادی_ها ، فرمانده گردانن
و #دهه_هشتادی_ها پیاده نظام این سپاهن
.
.
گفته بودن اگه یه #دهه_شصتی ترمز کنه، یهو بقیه باهاش تصادف میکنن🤔
گفته بودن #دهه_هشتادی_ها اونقدر تیز و تُخس هستن که حتی حاضرن از رو سر #دهه_هفتادی_ها هم بپرن و بیان جلو !!!🏃♂️😎
گفته بودن این #دهه_هشتادی_ها اگه یه #دهه_شصتی رو ببینن که لب و لوچه آویزون داره و ترمز کرده و هیئتش لنگ شده و ... میرن ...
از همه چی جلو می زنن و میشن #شهید...❤😔
.
.
خوشا به حالت که شدی علی اکبر امام زمانت ...
ماموریت ما ؛ ایستادن تمام قد پای #انقلاب است✌
🌷شهادتت مبارک ..🌷
#دهه_هشتادی_انقلابی
#قهرمانان_کشور_من💪
@nimkatt_ir🇮🇷✨
#مردی_در_آینه
#سید_طاها_ایمانی
#قسمت_پایانی❣️
درد خاصی بين اون چشم هاي گرم پيچيد: يعنی اين همه راه رو برای پيدا كردن يك تخيل و افسانه اومدی؟
برق از سرم پريد! اونقدر قوی كه جرقه هاش رو بين سلول هام حس كردم: تو به اون مرد اعتقاد نداری؟ پس اينجا چیكار ميكنی؟🤔
دوباره لبخند زد: يعنی نميشه باور نداشته باشم و بيام اينجا؟
نگاهم بی اختيار تو صحن چرخيد. اونجا جای تفريح و بازی نبود كه كسی برای گذران وقت اومده باشه...: نه! نمیشه!
ـ پس واقعا باور داري چنين مردي وجود داره كه براي ديدنش اين همه راه رو اومدی؟ پس چطور به خدايي كه خالق اون مرد هست ايمان نداری؟! 🧐 چطور نور رو میبینی ولی به خورشید اعتقاد نداری...؟!
نفسم بين سينه حبس شده بود... چطور ممكن بود به وجود اون مرد ايمان داشته باشم ... اما قلبم وجود خداي اون رو انكار كنه؟!
+ اگه من در جايگاه قضاوت باشم، میگم ايمان تو به خدای اون مرد و وجود اونها، قويتر و بيشتر از اكثر افرادی هست كه در اين لحظه، تو اين صحن و حرم ايستادن...
سنگيني اين جملات در وجودم غوغا ميكرد. نميتونستم چشمهای متحيرم رو ازش بردارم. يا به راحتی پلك بزنم...
از دور مرتضی رو دیدم داشت میومد.
+من دیگه میرم تا شما به برنامه هاتون برسید
ناخودآگاه دستشو بین زمین و آسمون گرفتم: نه... رهات نمیکنم
+قطعا دوستانتون برنامه دیگه ای دارن🙃
-واسم مهم نیست... میخوام با تو حرف بزنم نه اون.
+امشب شب میلاده. میرم جمکران.
-پس منم باهات میام. قول میدم سربارت نباشم...
+ساعت 2 ورودی جنوبی مسجد جمکران خودم پیدات میکنم...
اون رفت و مرتضی اومد پیشم: تا اینجا چطور بود؟
-عااالی! من یه دوست پیدا کردم و باهاش قرارگذاشتم. دم ورودی جنوبی جمکران ساعت 2
+کدوم ورودی؟ بین چند میلیون آدم...؟!
چند ميليون آدم؟2 تا ورودی؟! اون نگفت كدوم يكی؟! يعنی ميخواست من رو از سر خودش باز كنه؟ بغض گلومو گرفت...
برگشتیم هتل و من رفتم تو اتاق. مرتضی اومد و گفت ما داریم میریم جمکران. میای...؟ ما تا چند دقیقه دیگه جلوی هتل منتظرتیم. و من همچنان سکوت کرده بودم...
چيزی كه بين اون همه درد، آزارم ميداد، اميد بود...❣️
توی ماشین یه برگه از دفترچه م دادم دست مرتضی: آدرس هتل رو به فارسی روی این بنویس.
+برمیگردی...؟
-الان نه ولی آره خودم برمیگردم
دم مسجد از اونا جدا شدم و رفتم تو یکی از ورودیا ایستادم. هنوز چند دقیقه ای به 2 مونده بود... اونجا واقعا خیلی شلوغ بود. یه لحظه از پشت سر حس کردم کسی به سمتم میاد. خودش بود😍 اون منو پیدا کرده بود...🙃
به سبک مسلمونا بهش سلام کردم و رفتیم گوشه ای برای نشستن پیدا کردیم و سوالات من شروع شد...
سؤالام کم کم به انتها رسیده بود و اون برای نماز از من خداحافظی کرد...
حالا میتونستم راه درست رو وسط اون تاریکی ببینم.
از مسجد اومدم بیرون و آدرس رو به یکی که یه بچه کوچیک بغلش بود نشون دادم. اونا با ماشینشون منو رسوندن. اون تسبیح خاکی دستش رو بهم هدیه داد و پولی ازم نگرفت...
به هتل که برگشتم، مرتضی تو لابی منتظرم بود. از دیدن چهره م فهمید که من موفق شدم دوستم رو ببینم...🙃
+پس پیداش کردی... 😉
-نه... اون مرد منو پیدا کرد
مشخص بود فهميده، جمله ام يه جمله عادي نيست. كم كم داشت حدس ميزد اين حال خوش و متفاوت، فقط به خاطر پيدا كردن اون نيست... دنيايی از سوالهای مختلف از ميان افكارش ميجوشيد و تا پرده چشمانش موج بر ميداشت
شايد مفهوم عميق جمله ام رو درك میکرد، اما باور اينكه بي خدايي مثل من، ظرف يك شب به خداي محمد ايمان آورده باشه براش سخت بود... ايمان و تغييري كه هنوز سرعت باورش، براي خودم هم سخت بود...
بهش اشاره كردم بريم بالا: غير از اينكه عملا اول اون من رو بين جمعيت پيدا كرد، به تمام سوالهام جواب داد طوریكه ديگه نه تنها هيچ سوالی توي ذهنم باقي نمونده كه حالا ميتونم حقيقت رو به وضوح ببينم...
چهره اش جدي تر از قبل شد: اون همه سوال، توي همين مدت كوتاه؟
در جواب تاييدش سرم رو تكان دادم.
+يعنی چی؟!
ـ يعنی زمانيكه من وارد ايران شدم باور داشتم خدايي وجود نداره و دين ابزاريه برای براي فرار از ضعف!
الان اعتقاد دارم دین ابزار بشر در جهت رشد و تعالي ذهن و ماده است. 🙃
هر جمله ای رو كه ميگفتم به مرتضی شوك جديدي وارد مي شد. تا جايي كه مطمئن بودم مغزش كاملا هنگ كرده و حتي نمي تونست سوال جديدي بپرسه! بهش حق ميدادم...
+يعني... در كمتر از 12 ساعت اسلام آوردی...؟!
-نه مرتضي من تازه، پيكسل پيكسل تصوير و باورم از دنيا رو پاك كردم... تمام حجت من بر وجود خدا و حقانيت محمد ... اون جوان ديشب بود. من از اسلام هيچي نميدونم كه خودم رو مسلمان بدونم.تنها چيزي كه مي دونم اينه که قلب و باور اون انسان ياغی و سركش ديروز امروز در برابر خداي كعبه
به خاك افتاده...🕋 اگه اين حال من، يعنی اسلام... بله... من در كمتر از 12 ساعت یک مسلمانم...
در حالي كه حالتش به كلي دگرگون