هدایت شده از احمد احمد
🍂
🔻 متولد خاک پاک کفیشه
نوشته : عزت الله نصاری
┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅
🔸 قسمت شصتوچهارم
نمایشگاه عکسی از انقلابیون در دانشکده نفت برگزار شد.
با سعید برادرم رفتیم نمایشگاه، تعداد زیادی عکس از افرادی که بوسیله ساواک و در شکنجه گاه به شهادت رسیده بودن را بنمایش گذاشته بودن. یه سرود انقلابی در وصف مجاهدتهای خمینی هم پخش میشد، خیلی جالب بود.
توی این وانفسا، عشق دختره از سرم نمیپره.
میخوام همه هوش و حواسم را به انقلاب متمرکز کنم ولی این لامصب سایه سنگینی روی مغزم ایجاد کرده و انگاری تا یه شری بپا نکنه ول کن نیست.
پاسبانها و ارتشی ها بسمت مردم شلیک میکردن و مردم را میکشتن ولی آقای خمینی اجازه نمیداد مردم با ارتشی ها درگیر بشوند، مداوم پیامهای آقای خمینی را قرائت میکردن که ایشون به مردم دستور داده با ارتش درگیر نشوید. اینها فرزندان شما هستن، به ارتشی ها هم پیام میداد که بسمت مردم تیراندازی نکنید.
این دستورات برای من و نوجوانانی مثل من قابل قبول نبود، ما معتقد بودیم باید اسلحه پیدا کنیم و ارتشی ها را بکشیم.
آقام با تظاهرات و اینجور چیزها موافق بود ولی اجازه نمیداد کارهایی مثل کوکتل انداختن و لاستیک آتش زدن و رفتارهای خشن را انجام بدیم.
یه روز خبر رسید که آقای خمینی دستور داده مردم با گل و شیرینی بسمت سربازها بروند.
داریوش دائیم و محمد بلوطکی مشهور به کله پهن یه جعبه شیرینی گرفته بودن من هم همراهشون شدم و رفتیم طرف یه کامیون ارتشی که پر از سرباز بود.
یه سروان پائین کامیون ایستاده بود، جعبه شیرینی را از دست داریوش گرفت و به سربازهایی که توی کامیون نشسته بودن داد.
ما هم خوشحال شدیم و فکر کردیم یه ارتباط دوستانه ای ایجاد شده، جناب سروان از داریوش پرسید
؛ خب این شیرینی بابت چیه؟
: آقای خمینی گفته که ما با هم برادریم و نباید با همدیگه دشمنی کنیم.
؛ آقای خمینی بیخود کرده با شماها!!!
یه دوتا اردنگی هم بهمون زد و چهارتا فحش هم داد.
وضعیت شهر خیلی درهم برهم شده بود، عده ای از ارتشیها وارد پالایشگاه شده بودن و کارگران اعتصابی را به زور وادار به کار کرده بودن.
مردم راهپیمایی خیلی بزرگی به حمایت از کارکنان پالایشگاه به راه انداختن، تانکهای ارتش به مردم حمله کردن و تعداد زیادی شهید شدن.
زمستان اومد و آقای خمینی دستور داد جهت رفع کمبود مواد سوختی در کشور، پالایشگاه بصورت محدود تولید را از سر بگیره.
کارکنان شرکت نفت سردرگم شده بودن، نمیشد هم تولید کرد هم مراقب بود که مواد سوختی صادر یا انبار نشود و بدست مردم برسد.
دوسه روز بعد هیئتی از تهران اومد، ظاهرا این هیئت مورد تائید آقای خمینی و انقلابیون بود و به کار پالایشگاه هم تا حدودی مسلط.
مهندس بازرگان که از وزرای دوره مصدق بود و تجربه صنعت نفت هم داره با این هیئت وارد آبادان شد و بعد از چند جلسه، کارکنان را توجیه کرد.
یه سخنرانی هم توی استادیوم آبادان برپا شد.
توی محوطه چمن بفاصله خیلی نزدیک به جایگاه نشسته بودم، خیلی دوست داشتم انقلابیون را از نزدیک ببینم.
در حین سخنرانی اعلام کرد که انقلابیون اسم خیابانهای شهرها را عوض کردن و انقلابیون آبادان هم همینکار را انجام دادن.
لابلای سخنرانی در مورد آینده صحبت میکرد و فضای آزاد و مرفه آینده را برای مردم تشریح میکرد.
یکی از جملاتش که همانموقع باعث تعجب و خنده من شد و مطمئن بودم یه دروغ بزرگ یا یه نادانی و جهل بزرگه این بود؛
مردم، اگر بعد از پیروزی انقلاب شبی نصفه شبی درب منزلتون را کوبیدن، نترسید
مامورهای دولت هستن و اومدن سهم پول شما را از فروش نفت بهتون تحویل بدن!!!!
در اون روز، من یه بچه بودم ولی با همون سن کم و مطالعات خیلی کم متوجه شدم این یه حرف مفت و مسخره است.
اسامی جدید خیابانها را یادداشت کردم و سریعا چندین نسخه رونوشت کردم.
در حین برگشت به خانه، هرکسی را میدیدم یه نسخه بهش میدادم.
هر چند بد خط بودم ولی خیلی سعی کردم خوانا بنویسم
•⊰┅┅❀•❀┅┅⊰•
ادامه در قسمت بعد
#متولد_خاک_پاک_کفیشه
@defae_moghadas
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲
۱ آذر ۱۴۰۲