هدایت شده از انجمن نوازندگان مرده
𝁠 𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
از خواب بیدار میشید و با دنیای سوتوکور و خالی از آدم مواجه میشید،دنیایی که فقط شما به همراه یک غریبه دیگه در اون نفس میکشید.
این پیامو فور کنید تا :
مسیح بگه این مدت رو با چه کسی میگذرونید و یه آهنگ با وایب اون روز بهتون بده
دانته بگه چطور میگذره و دوتا عکسم به شما تقدیم کنه،درهردو جوین باشید.
Send your Tags
هدایت شده از ᥎ᥱᥣm᥆ᥙrᥒ²
پاییز داره تموم میشه ولی نه بارونی بارید و نه من رعد و برقی دیدم از پاییز فقط مدرسه سرجاش بود
هدایت شده از ᥎ᥱᥣm᥆ᥙrᥒ²
⋆ بر روی صحنه مانند همیشه مئدرخشید
و اما مانند همیشه هم انگار ؛ لایهای کلفت از ظاهر سازی جدیدی را روی خودش کشیده بود تا کسی دردش را نبیند . با لبخندی که چال گونهاش را هم به ارمغان مئآورد و پدیدار مئکرد تمام آشفتگی ذهنیاش را جلوی آنها قایم مئکرد که مبادا کسی اورا به تمسخر بگیرد . اما همچین چیزی ممکن نبود . اینکه کسی اورا به مسخره بگیرد . مگر ممکن بود که با تمام آن بازیگری کسی سر از زیر آن لایه دربیاورد و بداند که کاسهای زیر نیمکاسه است ؟ با تعظیمی در آخر به روشنایی خود پایان داد اما بازتابی را که شامل بود مانند در بر گرفتن نور خورشید بر روی کل زمین و استفاده مفیدش حتی برای ماه بود . سرش را خم کرد و با خم شدن قطره اشکی را که در شیار چشمش حبس شده بود را رها ساخت و اجازه سقوطش بر روی زمین را صادر کرد . اشک افتاد اما هیچکس متوجه نشد . خاطرات دیرینهاش بر ذهنش چیره شد اما لبخندی که درد از او چکه مئکرد را روی صورتش که بر اثر همچنان خم بودن برای تعظیمش رو به زمین بود ، شفاف ساخت .
بزرگ ترین توهین به یک انسان ، انکار رنج اوست .