امروز قربانی ساواک کل روز استراحت کرد و هربار از او کمک خواستم فریاد کشید. همین چند دقیقه پیش با صدای بلند این نکته را به من یادآوری کرد که هیچ علاقهای به مشارکت در امر مهم متن نوشتنم ندارد. صبح که پاپیچش شدم که یک ایده بهم بدهد یکی از چیزهایی را پیشنهاد داد که خیلی وقت بود منتظر بودم بنویسمش. رفت خوابید. من شروع کردم به نوشتن و خیلی نوشتم. نشد. یعنی شد ولی نمیشد برای خوانندهی عزیز، قاتل یا شکنجهگر خواندش. قربانی دراز کشید زیر نور و گفت این تضاد یک جایی باید به پایان برسد و من گفتم این تضاد هیچ وقت به پایان نمیرسد. مثل بچهای که به او بین بستنی شکلاتی و پیتزا حق انتخاب دادهاند. بندناف انسان را که احتمالا با قیچی ولی بنیان تفکراتش را بر تضاد چیدهاند. قربانی خوابید که یعنی به درک. زندانبان گفت همینها را بنویس. همینها؟ همینها. نظرش این بود که صحبت چند موجود انتزاعی با یک موجود ناطق، انتخاب خیلیهاست برای خواندن، بخاطر همین پایهی بیشتر فیلمها و داستانها خیالات است، حتی اگر داستان واقعی باشد. و بعد رفت. قربانی نور آفتاب را نه تنها دریافت بلکه تنفس میکرد، انگار تاحالا وجود نداشته -از لحاظ تئوری و عملی یعنی کلاً هرگز وجود نداشته- و زمانی وجود یافته که نور قهوهای پنجره بهش برخورد کرده است. عنصر حیات بخشش را اشتباه گرفته بود وگرنه بجای پرستش نور خورشید باید مرا میپرستید. اشعهی فرابنفش بخور موجود انتزاعی امیدوارم زودتر محو شوی. پرستش به کنار، حداقل کنایه ایکاش نمیزد؛ مثل یک آدم با من برخورد میکرد نه گِلِ رُس خشک شده. نظر قربانی راجع به حرف زندانبان این بود که آدمها عاشق خواندن داستانهای تخیلی و انتزاعی هستند امّا داستانهایی که خوب و بد تویشان وجود داشته باشد، خدا و شیطان، سیاه و سفید؛ دوست ندارند چرکنویسهای ذهن یک آدم هفده ساله را بخوانند که شخصیتهای اصلیش یک قاتل و یک شکنجهگر و یک قربانی و یک زندانبان است. وقتی جملهی "تازه خودشان هم نقش منفی هستند و اسمشان خوانندهی عزیز است" را شنیدم مطمئنم که پوزخند زد. من هم ذکر کردم که هیچ چیز توی دنیا نیست که از ذهن یک انسان تراوش کند و یک انسان دیگر پیدا نشود که آن را دوست نداشته باشد. یک چیز که با قطعیت بتوانید بگویید در دنیا طرفدار ندارد چیست؟ انسانها انقدر مریض و خراب شدهاند که ممکن است از هرچیزی خوششان بیاید. و مهم نیست اثر چقدر تاریک، چقدر روشن، همیشه یک نفر هست که آن را دوست داشته باشد و یک نفر دیگر هم هست که به قاعدهی شرافت آن را سخت نقد میکند. شرافتِ احمقانه. چیزی که زیاد است آدم. آدم و فکر. بعدش قربانی تا زمانی که آفتاب از پنجره غیب شد همانجا نشست و زندانبان هم مثل بیشتر مواقع ساکت شد. مثلث موردعلاقهام با حضور سرزنشگر خانواده به گند کشیده شد که هیچ اشکالی ندارد.
من سیگاری نیستم🗣
موهای تیره و چشمهای مهربان مادرش را دارد اما آیا چیزی از شجاعت پدرش را هم به ارث برده است؟
بعضیا برای دیدن دنیا نیاز به عینک آفتابی دارن. اینو هیچکس گفت. هیچکس معتقد بود اگه بعضیا دنیا رو روشن میبینن یعنی روشنایی توی دنیا وجود داره و هرکسی هم میتونه ببینتش. چه کسی که پشت به نور ایستاده باشه، چه کسی که جلوی نور باشه، چه کسی که زیر چتر باشه، چه کسی که توی خونهش باشه و پردهها رو کشیده باشه. همه میتونن نور رو ببینن. اینو هیچکس گفت.
بابا چشمش مشکل داره، با نور نمیسازه. با نورِ هیچی. وقتی با چیزای نوردار کار میکنه باید عینک زرد بزنه. طبیعتاً وقتی عینکشو نزنه دنیای روشنو نمیبینه. یعنی میبینه ولی نمیتونه نور ببینه، درد میبینه. سردرد، چشمدرد، خستگی.
هیچکس معتقده اگه چشمت مشکل داشته باشه نمیتونی دنیا رو ببینی. اونموقع چشماتو میبندی، سرتو میکنی زیر بالشت، توی کمد قایم میشی، سرتو توی آرنجت قایم میکنی، پنجرهها رو با گِل میپوشونی. اون موقع دنیا تاریک میشه.
بنظر آدمایی که خوشحالن دنیا روشنه، نورانیه، مقدسه، محافظت شدهست. زندگی چالهچوله داره ولی درکل خوبه. آدمای خوشحال زندگیو خوشحال میبینن. ولی آدمای ناراحت بنظرشون حتی اگه دنیا همهی اون ویژگیای روشن هم باشه، بازم فقط برای آدم خوشحالاست. فقط برای یه عدهست. بنظرشون نظام الهی، بزرگترین نظام سرمایهداریه. فقط بعضیا توش میتونن خوشحال باشن. بقیه مهم نیست. بقیه میتونه ناراحت باشه. بقیه میتونه جیغ بکشه. بقیه میتونه سوال بپرسه: خوشحالا تلاش میکنن؟ یا صرفاً خوششانسن؟ جواب همیشه یکیه: سرمایهداری.
هیچکس میگه باید تلاش کرد که نورو طوری دید که به چشم آسیب نزنه. اینطوری میشه همهجا رو دید؛ جاهای کثیف، جاهای تمییز، جاهای خراب، جاهای سالم، جاهای شلخته و جاهای منظم. خوبی و بدی. خدا و شیطان. سیاه و سفید. اگه نور به اندازه باشه باید همهی اینا رو دید.
نمیدونم قربانی مشکل اعتماد داره یا نه ولی خیلی نظر تندی راجع به هیچکس داره. میگه هیچکس زر میزنه. چرا؟ قربانی چرا هیچکس زر میزنه؟ چرا نباید قبول کنیم که نور وجود داره؟ چرا نمیشه قبول کرد که خدا سرمایهدار نیست؟ چرا نمیشه خوب و خوشحال بود؟ چرا مشکل فقط یه تنظیم نور ساده نیست؟
قربانی طبق معمول زیر نور دراز کشید: چون هیچکس کوره. کور مادرزاد.
من سیگاری نیستم🗣
شازده کوچولو | اخترک ب ۶۱۲
اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید "من یک آدم مهمّم! من یک آدم مهمّم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!