من سیگاری نیستم🗣
موهای تیره و چشمهای مهربان مادرش را دارد اما آیا چیزی از شجاعت پدرش را هم به ارث برده است؟
بعضیا برای دیدن دنیا نیاز به عینک آفتابی دارن. اینو هیچکس گفت. هیچکس معتقد بود اگه بعضیا دنیا رو روشن میبینن یعنی روشنایی توی دنیا وجود داره و هرکسی هم میتونه ببینتش. چه کسی که پشت به نور ایستاده باشه، چه کسی که جلوی نور باشه، چه کسی که زیر چتر باشه، چه کسی که توی خونهش باشه و پردهها رو کشیده باشه. همه میتونن نور رو ببینن. اینو هیچکس گفت.
بابا چشمش مشکل داره، با نور نمیسازه. با نورِ هیچی. وقتی با چیزای نوردار کار میکنه باید عینک زرد بزنه. طبیعتاً وقتی عینکشو نزنه دنیای روشنو نمیبینه. یعنی میبینه ولی نمیتونه نور ببینه، درد میبینه. سردرد، چشمدرد، خستگی.
هیچکس معتقده اگه چشمت مشکل داشته باشه نمیتونی دنیا رو ببینی. اونموقع چشماتو میبندی، سرتو میکنی زیر بالشت، توی کمد قایم میشی، سرتو توی آرنجت قایم میکنی، پنجرهها رو با گِل میپوشونی. اون موقع دنیا تاریک میشه.
بنظر آدمایی که خوشحالن دنیا روشنه، نورانیه، مقدسه، محافظت شدهست. زندگی چالهچوله داره ولی درکل خوبه. آدمای خوشحال زندگیو خوشحال میبینن. ولی آدمای ناراحت بنظرشون حتی اگه دنیا همهی اون ویژگیای روشن هم باشه، بازم فقط برای آدم خوشحالاست. فقط برای یه عدهست. بنظرشون نظام الهی، بزرگترین نظام سرمایهداریه. فقط بعضیا توش میتونن خوشحال باشن. بقیه مهم نیست. بقیه میتونه ناراحت باشه. بقیه میتونه جیغ بکشه. بقیه میتونه سوال بپرسه: خوشحالا تلاش میکنن؟ یا صرفاً خوششانسن؟ جواب همیشه یکیه: سرمایهداری.
هیچکس میگه باید تلاش کرد که نورو طوری دید که به چشم آسیب نزنه. اینطوری میشه همهجا رو دید؛ جاهای کثیف، جاهای تمییز، جاهای خراب، جاهای سالم، جاهای شلخته و جاهای منظم. خوبی و بدی. خدا و شیطان. سیاه و سفید. اگه نور به اندازه باشه باید همهی اینا رو دید.
نمیدونم قربانی مشکل اعتماد داره یا نه ولی خیلی نظر تندی راجع به هیچکس داره. میگه هیچکس زر میزنه. چرا؟ قربانی چرا هیچکس زر میزنه؟ چرا نباید قبول کنیم که نور وجود داره؟ چرا نمیشه قبول کرد که خدا سرمایهدار نیست؟ چرا نمیشه خوب و خوشحال بود؟ چرا مشکل فقط یه تنظیم نور ساده نیست؟
قربانی طبق معمول زیر نور دراز کشید: چون هیچکس کوره. کور مادرزاد.
من سیگاری نیستم🗣
شازده کوچولو | اخترک ب ۶۱۲
اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ رویه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده، هیچ وقت کسی را دوست نداشته، هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید "من یک آدم مهمّم! من یک آدم مهمّم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!