خدا پردهها را کشید، که همسایه، تلاش مذبوحانهی همسایه را برای ادامهی زندگی نبیند.
ایخدای بزرگ! لطف کن پردهها را رها کن. نگذار مردم رنج را در صورت یکدیگر ببینند. نگذار چهرههای مغرور و اقتدارشان چنان به نیستی بکشد که گویی هرگز چنین چیزهایی نبوده. چرا؟ چون اینطوری دیگه کیف نمیده؟ نخیر ابله. چون انسانها در نومیدی، مذبوحانه تلاش میکنند. و مذبوحانه تلاش کردن، گناه است. خدا پردهها رو کشید که ما گناه کردن همدیگه رو نبینیم؟ مذبوحانه تلاش کردن بیفکر. مذبوحانه تلاش کردن یکدیگر را نبینیم. اگه مذبوحانه تلاش کردن گناهه که این با اون فرقی نمیکنه. فرق میکند. ما همواره درحال گناهیم، نفس به نفس. نفس به نفس درحال هدر دادن و اسرافیم. ما همواره درحال گناهیم. گناهانمان حتی در پشت پرده، آشکار است؛ یا بالاخره آشکار میشود. اما آن چیزی که نباید دیده شود مذبوحانه تلاش کردنه. بله. مذبوحانه را به حرکاتی که مرغ یا گوسفند بسمل در واپسین دقائق حیات میکند، تشبیه کردهاند؛ و این گناهیست بس بزرگ، اگر دیده شود. چرا چون انسان به غرور زندهست و نفس میکشه؟ یا چون نباید دردش رو جای دیگهای بجز پیش خدای پردهدار ببره؟ تو کفر میگویی. وجودت، سخنت، کلامت و دیاکسید کربنی که از خودت استخراج میکنی همهاش کفر است. چرا همسایه نباید مذبوحانه تلاش کردن همسایهاش را ببیند؟ چون اگر میدید و میدیدند در آن دقائق_که حتی دقائق مرگ هم نیست،_برای زندگی، برای حیات و برای نفس چه کارها انجام دهد و میدهند و چه فکرها و حسرتها و چه نکردهها از ذهنشان میگذرد، سنگ که روی سنگ هیچی، دنیا بر مدار خورشید بند نمیشد. همین؟ بله همین. کم است؟ خیلی است. فکر کن دنیا از مدار خورشید خارج شود. پرخاش نکن عقل کل؛ منظورم اون نبود. منظورم اینه که این مذبوحانه تلاش کردن شاید زمان شما خیلی رایج نبوده که اینطوری سرش غیرتی میشی؛ ولی الان دیگه همه میدونن که همه درحال مذبوحانه تلاش کردن، مذبوحانه زندگی کردن و مذبوحانه مُردنن. توم دیگه زیادی بزرگش میکنی. اشتباه میکنی و کفر میگویی. هروقت اسلام تغییر کرد، دیدن مذبوحانه تلاش کردن انسانها هم آسان میشود. فقط انسانهای سنگدل همچین چیزی را تاب میآورند. فقط انسانهای سنگدل. میشنوی؟ بله؛ فقط انسانهای سنگدل که اینجا فراوون ریخته. ببخش اذیتت کردم به باقی کارات برس. بله داشتم میگفتم: خدا.. و خدا پردهها را کشید، که همسایه، تلاش مذبوحانهی همسایه را برای ادامهی زندگی نبیند.
سلام قربانی. بیداری؟ نه بیدار نیست. و این شروع مکالمهی من و زندانبان بود. من فقط یک سوال ساده داشتم.
من شک کردم. و بعضی شکها چه سادهاند و بعضی چه مرکب. بعضی چه مختصر و بعضی چه مفصل. من شکهایم از سه تا تجاوز کرده و حالا دائم الشکم. زندانبان تو هم شک میکنی؟ و زندانبان، چشم دوخته به معرکهی شک من، شروع کرد به قصهبافی: نه. من یقینم. شک برای قربانی است و امثال تو. برای ذهنهای وَرَم کردهی زبالههایی است که فقط میخواهند خودشان را بالا بکشند و بخاطر همین به همه چیز بخصوص خدا شک میکنند. من یقینم به آدم و زندگی. قربانی اراجیف میبافد که شک باید کرد برای رسیدن به حقیقت و وقتی پای خوبی و بدی ذات شک میشود میگوید شک مستقلاً برادر بیایمانی و کفر است. ذات قربانی، سیب کرم خوردهای که تو از آنسوی دیگر به آن نگاه میکنی مفلوک. چشمهایت را باز کن. یقین داشته باش به آنچه که هست. و بعد رفت. قصه میبافت. به وضوح قصه میبافت. زندگی حرامکن.
قربانی بیدار شد. کنارم نشست و خیره به معرکه هیچچیزی نگفت. گفتم: شک کردم. و گفت هیچ ایرادی نیست. و گفتم: این شک مگر عیبی دارد؟ و گفت شک، سراسر عیب است و همین، ذهن تو را میچیند روی فهم و درک. و رفت. همین. من شک کردم زندانبان. عیبی دارد؟ تو سراسر عیبی؛ یقین برای موجوداتی مثل من است نه تو. تو همزمان هوا و شک باید تنفس کنی. زبالهی متحرک را چه به یقین؟ هیچکس، من شک کردم عیبی دارد؟ بله. شک یک زخم است؛ اگر زخم زده شد، باید از آن مراقبت کنی تا التیام و بهبود کامل وگرنه چرک میکند، عفونت میکند و میگندد و مایهی صد جور مرض جورواجور میشود. شک عیبیست که اگر رفعش نکنی، زندگیات را کوتاه میکند. قربانی، شک است. زندانبان، یقین است. و هردو بینا. هیچکس هم هیچ نیست؛ فقط کور است. و شک من فقط در میزان علاقهام به بستنی شکلاتی و کیکپستهای بود. شک به اینکه میزان علاقهام به کدام بیشتر است؟
من سیگاری نیستم
عاشقش بودم و او قد بزی فهم نداشت چکنم باز که او حبهی انگور منست.
من که اصرار ندارم تو خودت مختاری
یا بمان، یا که نرو، یا نگهت میدارم