- دلدادھ مٺحول -
- عجیبه که این خستگیِ مزخرفُ از صبح تویِ جسم و مغزم حس میکنم .
انگار هزار سال دویدم و مشغول بودم ؛
انگار مدت هاست چشمم خواب و بغل نکرده ؛
انگار مغزم مدام فعالیت فکری داشته ؛
انگار نمیدونم استراحت چیه ؛
انگار به خودم قول دادم اگه فلان کارم تموم شد دیگه بخوابم ، اما یه عمرِ تموم نمیشه و باید این خستگیهاشو جور کِش بشم . .
انگار قراره این خستگی ها جونمُ بگیره .
انگار الان که نشستم رویِ این صندلی و با صاف وایسادنِ دستهیِ شالم کلنجار میرم ، و قرینه بودن خطِ چشممُ تو آینه رو به روم موشکافی میکنم ، ساعت ایستاده! .
و میگه تو که با کلمه "انتظار" خیلی وقته آشنایی ،
این دقایقعَم روش .
میگفت با دلت گوش کن .mp3
زمان:
حجم:
2.7M
غرقشدمتویِاینسهدقیقهوهجدهثانیه.
- همیشه شیفتهِ کتاب خریدن از دستفروشایِ خیابونِ انقلاب بودم ؛ که کتابایِ دستِ دوم میفروختن .
برام حسِ قشنگی داشت خوندن کتابی که دست یک نفر ، دو نفر ، یا شاید ده ها نفر چرخیده و خونده شده و باهاش خاطرات متفاوتی رقم خورده .
به رسمِ عادت یه کتاب از دستفروش خریدم ؛ ولی اینبار متفاوت بود .
دورِ برگههایِ کتابش به مرور زمان بویِ کهنگی در اثر لمسِ زیادِ دست با صفحات رو میداد ؛
لایِ برگه اولش گلهایِ نرگسِ خشک و پر پر شده ریخته ؛
و یه تک خطی با مضمونِ :
"طهران ۱۳۶۲ ، بامداد
چشماش از مشروبم ، مشروبتر بود" نوشته شده .
دقیقه هاست که خیره شدم بهش ؛
و با ذهنم کلنجار میرم که چه اتفاق و خاطرهای پشتِ این ترکیبِ تک خطی ؛ کلماتِ هایلایت شده ؛ گلهایِ خشک شده و بویِ خوشِ صفحاتِ کتاب هست . .