بختک خشکش زده بود؛ گویی تمام توانش را با عمق نگاه مرد روبهرویش از دست داده بود- و البته، نامی که به خاطر میآورد. آتش، هرلحظه داغتر و خطرناکتر از قبل، اطراف او را تنگ میکرد...
تا اینکه ناگهان صدایی آشنا در فضا پیچید:
- مُتَکا رو بیار، متکا.
- چی!؟
- متکا، متکا.
اول از همه اینکه توی ترجمه فارسی هم با اسمای "قلب جوری، مرگ جوهری، طلسم جوهری" هست؛ هم با اسمای "سیاه دل، مرگ سیاه دل، طلسم سیاه دل"- که اینو قبلا هم گفته بودم🥸
اصلنم مود نیس
اول از همه اینکه توی ترجمه فارسی هم با اسمای "قلب جوری، مرگ جوهری، طلسم جوهری" هست؛ هم با اسمای "سیا
خب اره؛
سری اولشو، با اینکه خود کتاب یه مدت مدیدی دستم بود، زود خوندمش و بهههههتررررریییین قسمتش بود. اصلا برا همین زود خوندمش.
البته بگما، این زود خوندنه توی مدرسه بود. ینی چن وقته کتابامو کلا تو تایم مدرسه میخونم- سرکلاس، زنگ تفریح و اینجور موقعها.
بعد کی خوندمش؟ مثلا اخرای مهر اینجورا بود-🥴
ولی چقد کیف داد خدایی؛ خصوصا اینکه من قبلش با یکی یه قراری بسته بودم که دیقا چی بود بماند؛ ولی دیگه زنگ تفریجا با این بودم همش. بعد که این فهمید من فقط بخاطر قراره باهاشم کنسل کرد (با اینکه از قبلم میدونس ولی زد زیر حرفش #@£₩¿) بعد من دیگه زنگ تفریحا و اینا ازاد بودم واسه خودن با کتابام عشق میکردم.
خیلی اصن عالی
فقط اخرش افتضاح بود.
نه، افففففتضضضاحححح بود.
اره، بعد تا چن ماه بعدش که من جلد دومشو هم پیدا کردم؛ ینی تقریبا... عام... اخرای بهمن- اسفند اینطورا بود.
که این جلد دومشو اولش با هیجان شروع کردم ولی خب خیلی مسخره شد، بعد عید شد بعد این و اون و ان خلاصه وضعی، که بلاخره من بعد از عید تو مدرسه تمومش کردم.
اونم چه پایانی... انگشت خاکی مرردددددد
بعد من خیر سرم میخواسم ببینم ماجرای همین انگشت خاکی چی میشه که خوندم بعد مرد:|| مررردززدوزبکسنوثچیبنقچبگقمپب
زنگ تفریح بود دراز کشیدم وسط سالن، تا ریکاوری بشم
یه موجود بیشعور زد به شکمم و من آنچنان از جا پریدم و بعد متوجه شدم که چقد جمع شده بودن دورم.
خب این مهم نیس ولی خیلی زار بود
ینی همین اردیبهشت جلد ۳شم پیداییدم
و دوباره کلی لفتش دادم چون بعضی جاهاش بشدت کسل کننده بود
ولی
انگشت خاکی زنده شد
پایانش خوش بود
اون افعی سر کثافت زنیوبملمبجبمیتینسم مرد
و اینام تو کتاب موندن
ولی خیلی چیز بود-
یه حس ناخوشی
که مثلا- اه.. ای... تموم شد..
اصلا تموم شدن با اینکه خیلی خوبه ولی خیلی بده. ینی چی که تموم شد اصن؟
هیچی دیگه رفتم تو حس.
احساس کردم باید گریه کنم ولی گریهم نیومد، داشتم اداشو در میووردم که داشم در اتاقشو باز کرد و دری که خودش باز کرده بود خورد به پاش و مث پلاسکو فروریخت و منم از خنده پاره شدم.
متاسفانه از حس اومدم بیرون.