اصلنم مود نیس
ناگهان قلبش به تپش افتاد. صدایی در درونش میگفت "کمکش کن!" و درعین حال، تمایلی برای برخاستن نداشت.
#صدروزبزور - ۷۲-` ۲۶۴ کلمه
هدایت شده از نقاب دار-
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/usedtobeclose/1097
#دایگو
اصلنم مود نیس
📪 پیام جدید https://eitaa.com/usedtobeclose/1097 #دایگو
از تو ویدیو برش دارم الان؟
اصلنم مود نیس
"این چه طرز حرف زدنه!!" چشمانش را روی هم فشار میدهد؛ همانطور که این جمله در ذهنش تکرار میشد، به خود لعنت میفرستد.
#صدروزبزور - ۷۳-` ۴۲۲ کلمه
رواننویس از دستش افتاد و به هزاران تکه تبدیل شد. جوهر سیاه، برفهای سفید را لک انداخت و حرفهایی که با خود حمل میکرد را به شکل فریادهایی بیصدا، با پخش شدن بر هرجسم نزدیکی، به زن نشان داد.
اما زن کر بود. چشمانش از خورد شدن رواننویس سخنگو گشاد شده و با حالتی بهتزده به آن خیره شد. تقریبا نفس کشیدن را از یاد برده بود. نمیتوانست تکان بخورد. چقدر همه چیز سیاه بنظر میرسید؛ دقیقا مانند خون تیره رواننویس. شاید به زودی کور هم میشد؟
ناگهان، شنل قرمزی که عامل مرگ قلم جادویی زن بود، آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا آورد تا به او نگاه کند. زن نیز که بلاخره هوا به ریههایش رسیده بود، با تیکی عصبی چشمان بینورش را به سمت دخترک برمیگرداند. ابروهای باریکش در هم میروند و انگشتان لاغر و کشیدهاش را به طرزی تهدید آمیز، به سوی شنلقرمزی میگیرد: "خ_خانم کوچچولو!" همانطور که دخترک به عقب برمیگشت، زن، با قدمهایی آهسته، نزدیکتر میشد: "ت-تو اششتباه بززززرگی ک-کردی! ا-ا-اشششتباهی که مامادررربزرگت تقاضش رو پسسس میییییده!" علیرغم لکنت در سخنان و لرزش در صدایش، جدیت و صلابت آن به خوبی حس میشد.
شنلقرمزی، با وحشت قدمی دیگر به عقب برداشت که ناگهان با برخورد کمرش به جسم بزرگی در پشت سرش متوقف شد. درحالی که بدنش از ترس میلرزید، سرش را به آرامی و با احتیاط میچرخاند. با دیدن آن مرد قوی هیکل مو قهوهای پرپشت و گوشهای نوکتیز او، نفسش به شماره میافتد. درحالی که سینهاش به سرعت بالا و پایین میرفت، بین نفسهایش زمزمه میکند: "این... تو... چی..."
مرد، با چشمان سردی که در تاریکی جنگل میدرخشید به چهره رنگ پریده دختر خیره شد. با صدای عمیقی زمزمه کرد: "حاصل یه اشتباه دیگه."
چشمان تیره شنلقرمزی، با صدای ترسناک مرد، گشاد میشود و جیغ بلندی میکشد. همانطور که فریاد کمک سر میداد، دیوانهوار برای فرار از موجودات عجیب درون جنگل، شروع به دویدن میکند.
زن خشمگین و مضطرب، مسیری که دختر انتخاب کرده بود را با نگاهش دنبال میکند. سپس با اخم به گرگ میگوید: "پشششمالوی احححمق-قخ! بگ-گیرش!!" گرگ، بیحوصله آه میکشد. تبرش را از کُنده درخت بیرون میآورد و با قدمهایی سریع و جهشهایی بلند، شنل سرخ رنگ را در میان تگرگهای سرد، برگهای مرده و چوبهای سوخته، دنبال میکند.
زن آب دهانش را قورت میدهد و با نگرانی رفتن گرگ را تماشا میکند. همانطور که انگشتهایش را محکم مالش میداد، نگاه دیگری به رد جوهرها میکند. حالا بدون رواننویس، چه بلایی بر سر نویسنده میآمد؟
#نویسندح_قلابی