eitaa logo
اصلنم مود نیس
2 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
665 ویدیو
5 فایل
چرا اینجا رو زدم؟ خب حقیقت اینکه گاهی فقط دوست دارم هرچیزی تو ذهنم هستو بریزم بیرون و دقیقا الان دارم همینکارو میکنم. خزعبلات. تخلیه خزعبلات توی مغزم. چنل دیگم: @IllusionTunnel ناشناس: https://daigo.ir/secret/7269206
مشاهده در ایتا
دانلود
مث سگ بامون رفتار میکنه، انتظار داره دستو پاشم ببوسیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از نقاب دار-
عضو شین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اصلنم مود نیس
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌"این چه طرز حرف زدنه!!" چشمانش را روی هم فشار می‌دهد؛ همانطور که این جمله در ذهنش تکرار می‌شد، به خود لعنت می‌فرستد. - ۷۳-` ۴۲۲ کلمه
روان‌نویس از دستش افتاد و به هزاران تکه تبدیل شد. جوهر سیاه، برف‌های سفید را لک انداخت و حرف‌هایی که با خود حمل می‌کرد را به شکل فریادهایی بی‌صدا، با پخش شدن بر هرجسم نزدیکی، به زن نشان داد. اما زن کر بود. چشمانش از خورد شدن روان‌نویس سخنگو گشاد شده و با حالتی بهت‌زده به آن خیره شد. تقریبا نفس کشیدن را از یاد برده بود. نمی‌توانست تکان بخورد. چقدر همه چیز سیاه بنظر می‌رسید؛ دقیقا مانند خون تیره روان‌نویس. شاید به زودی کور هم می‌شد؟ ناگهان، شنل قرمزی که عامل مرگ قلم جادویی زن بود، آب دهانش را قورت داد و سرش را بالا آورد تا به او نگاه کند. زن نیز که بلاخره هوا به ریه‌هایش رسیده بود، با تیکی عصبی چشمان بی‌نورش را به سمت دخترک برمی‌گرداند. ابروهای باریکش در هم می‌روند و انگشتان لاغر و کشیده‌اش را به طرزی تهدید آمیز، به سوی شنل‌قرمزی می‌گیرد: "خ‍_خانم کوچچولو!" همانطور که دخترک به عقب برمی‌گشت، زن، با قدم‌هایی آهسته، نزدیک‌تر می‌شد: "ت-تو اششتباه بززززرگی ک-کردی! ا-ا-اشششتباهی که مامادررربزرگت تقاضش رو پسسس می‌ییییده!" علی‌رغم لکنت در سخنان و لرزش در صدایش، جدیت و صلابت آن به خوبی حس می‌شد. شنل‌قرمزی، با وحشت قدمی دیگر به عقب برداشت که ناگهان با برخورد کمرش به جسم بزرگی در پشت سرش متوقف شد. درحالی که بدنش از ترس می‌لرزید، سرش را به آرامی و با احتیاط می‌چرخاند. با دیدن آن مرد قوی هیکل مو قهوه‌ای پرپشت و گوش‌های نوک‌تیز او، نفسش به شماره می‌افتد. درحالی که سینه‌اش به سرعت بالا و پایین می‌رفت، بین نفس‌هایش زمزمه می‌کند: "این... تو... چی..." مرد، با چشمان سردی که در تاریکی جنگل می‌درخشید به چهره رنگ پریده دختر خیره شد. با صدای عمیقی زمزمه کرد: "حاصل یه اشتباه دیگه." چشمان تیره شنل‌قرمزی، با صدای ترسناک مرد، گشاد می‌شود و جیغ بلندی می‌کشد. همانطور که فریاد کمک سر می‌داد، دیوانه‌وار برای فرار از موجودات عجیب درون جنگل، شروع به دویدن می‌کند. زن خشمگین و مضطرب، مسیری که دختر انتخاب کرده بود را با نگاهش دنبال می‌کند. سپس با اخم به گرگ می‌گوید: "پشششمالوی احححمق-قخ! بگ-گیرش!!" گرگ، بی‌حوصله آه می‌کشد. تبرش را از کُنده درخت بیرون می‌آورد و با قدم‌هایی سریع و جهش‌هایی بلند، شنل سرخ رنگ را در میان تگرگ‌های سرد، برگ‌های مرده و چوب‌های سوخته، دنبال می‌کند. زن آب دهانش را قورت می‌دهد و با نگرانی رفتن گرگ را تماشا می‌کند. همانطور که انگشت‌هایش را محکم مالش می‌داد، نگاه دیگری به رد جوهرها می‌کند. حالا بدون روان‌نویس، چه بلایی بر سر نویسنده می‌آمد؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد میگن چرا اقتصاد کشور داغونه