تصور کن منو از دست بدی. دیگه هیچوقت صدای خندههام، صحبتهای عمیقی که باهات داشتم، سوالای مسخرهای که ازت میپرسیدم و از همه مهمتر؛ عشق و وقتی که برات میذاشتمو دیگه هیچوقت نمیتونی داشته باشی.
احساس میکنم امشب تموم "نا"ها هستم. ناراحت، ناکافی، نادرست، ناامید، ناامن، نابلد، ناچیز و احتمالا ناپدید.
من خیلی “چرا” پرسنم. همیشه باید بدونم چرا؛ چرا اون تصمیم رو گرفتی، چرا اون حرفو زدی، چرا اونطوری رفتار کردی و کلی چراهای دیگه. فهمیدنِ آدمای موردعلاقم چیزیه که هیچوقت ازش سیر نمیشم.
من به سندرومِ: «بیش از حد فکر و خیال کردن، به کوچکترین مشکلات و عذاب دادنِ خودم تا سرحدِ مرگ مبتلام.»
این جمله که"هرکی داره با غمی میجنگه
که ما ازش خبر نداریم"واقعاً آدمو مهربونتر
میکنه.
خلاصه اینکه پس از گول خوردنهای فراوان و ضربه های متعدد بلاخره یجایی متوجه میشی هرکسی که قشنگ حرف میزنه،قشنگ عمل نمیکنه عزیزم.