من به سندرومِ: «بیش از حد فکر و خیال کردن، به کوچکترین مشکلات و عذاب دادنِ خودم تا سرحدِ مرگ مبتلام.»
این جمله که"هرکی داره با غمی میجنگه
که ما ازش خبر نداریم"واقعاً آدمو مهربونتر
میکنه.
خلاصه اینکه پس از گول خوردنهای فراوان و ضربه های متعدد بلاخره یجایی متوجه میشی هرکسی که قشنگ حرف میزنه،قشنگ عمل نمیکنه عزیزم.
سازگاری دائمی آدم رو فرسوده میکنه، آدم باید بلد باشه وقتی از چیزی ناراضیه، سکوت نکنه، گاهی لازمه طغیان کنه، نه برای خراب کردن، بلکه برای نجات خودش.
دیگر به فکر از بین بردن غمهایم نیستم
حالا بیشتر به دنبال پیدا کردنِ شادیِ کوچکی هستم در کنار همین غمها.