عُلیا
اولین روز وداع در تهران است. آقا انگار تازه شهید شدهاند. به ما انگار تازه خبر رسیده… هرچه داغ بوده
اگه ابوالفضل بخواد، میشه…
هدایت شده از پاتوق دخترانه علیا
مبارزِ میدونِ روایتها باش، اما مسلّح و کاربلد!
پاتوق دخترانهی عُليا سومین رویدادش رو برگزار میکنه:
ذوالفقارِ واژهها
کارگاه روایتنویسی با نگاه ویژه به روایتِ تشییع پیکر مطهر آقای شهید ایران
- مخصوص دخترهای نویسندگیدوست و کمی دستبهقلم!
استاد و تسهیلگر کارگاه:
سرکار خانم مریم عرفانیان، نویسندهی پرکار و برجستهی ادبیات پایداری و دفاع مقدس
ظرفیت: برای حفظ کیفیت بخش عملی، فقط ۱۰ نفر!
هزینهی سرمایهگذاری روی این مهارت: ۳۰۰ هزار تومن!
قرارمون:
دوشنبه ۱۴ تیرماه؛
ساعت ۱۶ تا ۱۸، کارگاه نظری
ساعت ۱۸ تا ۲۰، کارگاه عملی
نشونی: مشهد، میدان بسیج، نرسیده به فدائیان اسلام ۲، کافه عُلیا
ثبتنام فوری، ارسال نام و شماره تماس به:
@olyaapatogh_admin
عُلیا
اولین روز وداع در تهران است. آقا انگار تازه شهید شدهاند. به ما انگار تازه خبر رسیده… هرچه داغ بوده
صفحه شخصی ام را باز میکنم
ویدیوها نشان میدهد دربهای مصلی باز شده
تصویرهایی منتشر شده از دل شب.
«السابقون» جمع شدهاند پشت درب مصلی تا وقتی باز شد اولینِ سلامدهندگان به آقا باشند.
اسکرول میکنم
توی یک ویدیوی دیگر درب باز شده
دمدمای طلوع آفتاب است
هنوز خورشید خیلی بالا نیامده
آدمها دارند میدوند.
اینبار هیچکس از دیگری بخاطر اینکه اول به آقا برسد و انگشتر سهم او باشد سبقت نمیگیرد.
اینبار هیچکس چفیه نمیگیرد و هیچ دیگرانی غبطه به حالِ او که چفیه سهمش شده نمیخورند.
تماشای شما از دور سهمِ مساوی همه از دیدار این روزهاست.
اسکرول میکنم
مراسم شروع شده
صدای شما پخش میشود.
دارید سلام میدهید به امام زمان.
فریادِ آدمها بلند میشود.
توی دلم میگویم خوب شد آنجا نیستم…
و اضافه میکنم که کاش توی مراسم مشهد هم این کار را نکنند…
قلبم تحمل ندارد.
اسکرول میکنم
حسین طاهری یک مداحی جدید برای شما منتشر کرده.
اولش یک صدای شبیهسازیشده از شما گذاشتهاند.
با هوش مصنوعی ساخته شده.
گمان میکنم زخمی درحالِ بستهشدن روی قلبم داشتهام که با این صدا یک نفر ناخن کشیده روش.
صدای هقهقم اتاقی را که در آن تنهام پر میکند.
اینستا را باید بر خودم ممنوع کنم…
۱۳ تیر است امروز.
#آشفتگیه
عُلیا
صفحه شخصی ام را باز میکنم ویدیوها نشان میدهد دربهای مصلی باز شده تصویرهایی منتشر شده از دل شب.
دیشب عازم تهران شدم.
بدون هیچ برنامه ازقبلریختهشدهای..
و صبح رسیدم مصلی..
دوست داشتم آدمها را خوب تماشا کنم و ازشان زیاد عکس بگیرم و دربارهشان مفصل بنویسم.
ولی راستش بیشتر از همه اینها لازم داشتم خوب گریه کنم.
معتقدم در تحمل غم سیدعلی خامنهای، روی قلبهای همه، خدا حجابی از جنس حجاب عاشورا کشیده. که غم این اتفاق را هم مثل روضههایی که هرسال میشنویم و بواسطه همان حجاب
نمیمیریم، تاب بیاوریم. با اینهمه «یتیم»، «بیچاره»، «شوریده» و خیلی واژههای دیگر را امروز در قامت انسان میشد بین جمعیت دید.
از نظم و مدیریت و مدارای ادمها با هم توی این شلوغی و گرما همینقدر بگویم که آقا خوب مُحب تربیت کرده! تا اینجای قصه به میزبانهای تهرانی انصافا خداقوت و دستمریزاد…
یکجور همه چیز راستوریست و مرتب بود که معنای «صاحب عزا بودن» را الحق ادا کردند.
۱۴ تیر بود امروز.