همینطور که مترجم کتاب علیا سخت در حال تلاش برای خلق یک ترجمه روون و زیبا بود
و گرافیست علیا درحال چیدمانِ حرف به حرفِ ادعیه
من سادهترین کار که غرقشدن در دنیای ai باشه رو در دست داشتم😁
طرح جلد خیالپردازی میکردم! و قرار بود ایشون بشن که خوردیم به ۱۸ و ۱۹ دی و پیداکردنِ گلدوزی کامپیوتری تمیزززززز بخاطر قطعی اینترنت سخت شد و القصه…
آرشیو خاطرات ما از اینجا به بعد ناقص میشه
چون بین «بله» و «ایتا» و «میزیتو» دربهدر بودیم!
کار کتاب رو ۲۵ آبان شروع کردیم
و سیصد و هشتاد صفحه کتاب رو
درحالیکه صفحه آرایی ، ترجمه، چاپ و صحافی لازم داشت
اول ماه رجب میخواستم!😁
رییس بودم، زورم میرسید😔
ولی فقط به مترجم طفلی علیا و گرافیستش!
نه به جنگ و اغتشاش و منطق کائنات و خواستِ امیرالمومنین!
از همین بابت کتابی که خوشخیالانه روش برای یک ماه بعد از تاریخ شروع حساب کرده بودیم، سه ماه بعد، ینی در آخرین شب از شبهای قدر متولد شد!💚
برای طرح جلدش به عکسهای گالریم متوسل شدم و از ضریح امیرالمومنین الهام گرفتیم
برای نقوش داخلش از کادری که در «لوح تمنا» هم استفاده شده استفاده کردیم..
گرافیستمون عکسهایی که از موزههای عراق گرفته بود و دستخطی که منتسب به امیرالمومنین بود رو آورد و تیترها رو الهام گرفته از اون دستخطها طراحی کردیم،
میخواستیم کتاب رو مولتی مدیا کنیم و ضیق وقت بهمون اجازه نداد، انشاءالله تو نسخههای بعد بتونیم محقق کنیم…
پارچه جلد کتاب رو به سختی و فقط توی تهران پیدا کردیم، کاغذ داخلش بارها ناموجود شد توی کشور ولی ازش عبور نکردیم
واو به واو اعرابها رو با قرآن و مفاتیح چک کردیم که کتاب غلط اعرابی و املایی نداشته باشه
و کلی کار دیگه که وقتی کتاب رو دستتون میگیرید ممکنه هرگز به ذهنتون نرسه!
ولی خب
شاید اگه از تمام کسایی که دست اندر کار تدوین کتاب علیا بودن بپرسید تایید کنن که به مقصودرسوندن چنین اثری بارها شیرینتر از خلق محصولاتیه که با زحمت کمتر و سود بیشتر به ثمر میرسن… مث استیکر یا تیشرت!
قطعی اینترنت و بعضا حتی پیامک روزگار ما رو به جایی رسونده بود که
سلامهایی که بین هر فصل میبینید رو حقیر تلفنی برای گرافیستمون میخوندم!
- السلام علی سامع النجوا
+ علی چی و النجوا؟
- سااااااامع! شنونده!
😁😁
در روزهایی که هیچ عکس و فایلی نمیشد ارسال کرد
من شفاهی طرح برخی قسمتهای کتاب رو میشنیدم
با قوه خیال تصور میکردم
و با توکل بر خدا میگفتم حله! بریم جلو…😁
من یک روز توی نجف، سااااالها قبل از علیا، از صفحه اول یکی از کتاب دعاهای حرم عکس گرفتم و ته دلم آرزو کرده بودم که کاش یه روزی یه کتابی تولید کنیم و این نوشته رو برچسب کنم و بزنم صفحه اولش و بذارمش توی حرم!
اون کتاب حتما دقیقه یا ساعاتی بعد توسط خادمها برداشته میشه و هرگز توی حرم نمیمونه! ولی بهرحال… دوس داشتم دیگه! هنوزم دارم!
اولین سفری که با علیا برم نجف هم این کارو میکنم!
خواستم بگم گاهی وقتها آرزوهایی که آدم یهویی از دلش میگذره اینجوری برآورده میشن!
جدی بگیرید این وقتها رو ((((:
سه ماه تلاش شبانه روزی حتما حواشی و قصههای بیشتری داره… ولی همینقدرش اینجا فعلا بمونه!
تا شب بعد و قصه محصول بعد!😁
سلام و ظهر پنجشنبهتون بخیر!
کمربندهاتون رو ببندید که امروز یه محصول تازه معرفی میکنیم!
یه محصول که از چندبار توی لینک ناشناسها پیشنهادش رو داده بودید..
مام هی صبر و تامل و طراحی و نگاه به نمونههای بازار؛ بعضا با نگاه انتقادی و بعضا تشویقی-تاییدی!